تبليغاتX
یا حسین مظلوم ! Ya Hosain
مرثیه تغزل

ای با تمام حجم نگاهم تو خویش تر

می خواهمت، به وسعت جان، بلکه بیش تر

می خواهمت چنان که نفس، اشتیاق را

می خواهمت، چنان که قفس، دشت و باغ را

می خواهمت، چنان که زمین، آفتاب را

می خواهمت چنان که عطش، جام آب را

می خواهمت ، چنان که تو را آسمانیان

می خواهمت چنان، که تو را جمله‌ی جهان!

می خواهمت به وسعت جان، بلکه بیش تر

از عشق و از زمین و زمان، بلکه بیش تر

آن گونه ام که اشک ، نگاه یتیم را

آن گونه ام که شمع، پگاهِ نسیم را

آن گونه ام که جان، هوس ماسوا کند

آن گونه ام ؛که دل هوس کربلا کند

تنها نه این نگاه به سویت گشوده ام

یک آن نبوده، یاد گلویت نبوده ام

زخم فزون ز خاطره ات را ردیف نیست

ورنه قلم، به چامه ی داغت، ضعیف نیست

مرد بلاغتم، به خدا شرم می کنم

از این که جنس مرثیه هایم، لطیف نیست

شرمنده ام که شعر سراسر کبود من

شایسته ی کبود دو دست نحیف نیست!

کوتاه بود قصه ی آن کودک قشنگ

اما که اشک، خاطره اش را حریف نیست

شرمنده ام که شعر سراسر غمین من

شایان آستان وجود شریف نیست!

شرمنده ام که از تنور اسارت نگفته ام

طبع لطیف در پی "بحر خفیف" نیست!

در واژگان یاد تو، هر جا که گشته ام

جز "یا حسین" قافیه ساز ردیف نیست

از چهره وامگیر، نقاب شهود را

مولا، نگاه مردم کوفه عفیف نیست!

تو، آن طراوت دم صبحی که آفتاب

خو کرده بر نگاه قشنگت چو "بوتراب"!

تو، آن حضور آینه ‌سانی که از ازل

عشقت سلوک داده مرا سمت این غزل

یک عمر، اشک نیافشانده ام، که خاک

گیرد مرا کنار خودش مست و سینه‌چاک

دارد هوای کوی تو، ای آفتاب من!
روشن کن این چراغ فسرده به خواب من

از گردش زمانه ی نامرد خسته ام

تنها، امید، من به نگاه تو بسته ام

ای عشق من، ز خلقت من نیز، پیش تر

می خواهمت به وسعت جان، بلکه بیشتر!

 

 

عاشق ترین مرد

آهسته آمد به بالا، دستی که دریاترین بود

تصویر نابی که دیدند، مردم ز دریا، همین بود

چرخاند و خالی شد از آب، جایی که باید بنوشد

سهم ابوفاضل از عشق، جای تعجب، یقین بود

*

گفتم که در مدّ دریا، تصویر ماهی نشسته است

ماهی که آن شب نگاهش، غمگین و سرد و حزین بود

گفتم که تصویر او را، دریا به دریا کشیدند

گفتم که تقدیر او را، شمشیرها در کمین بود

عشق است و گاهی تغیر، باید که از خود جدا شد

دیدی که بی دست افتاد! مردی که عاشق ترین بود

عطش فرات

وقتی که نگاه آسمان مستت بود

هم چشم زمین اسیر و پا بستت بود

از خیزش گرم موج‌ها، می‌شد دید

لب‌های فرات تشنه‌ی دستت بود!

 

 

 


 

تغیر عشق

 آسمان چرخید و چرخید، آسمان چرخید و مشک

آسمان لرزید و لرزید، آسمان لرزید و اشک

دست با فواره‌ی خون، هم نفس شد با زمین

بازو اما، مثل باران، چکه چکه روی زین

خاک تشنه، جرعه جرعه تشنه تر از مشک شد

آسمان هم رفته رفته، قطره قطره اشک شد

*

آه ای عشق! ای همه خون ریز! این دست من است!

دستِ دست افشان ترین عاشق، به گاه رفتن است

این که می‌بینی به مسلخ، همچو بسمل شوقناک

نبض افلاک است جاری، گشته در آغوش خاک

فاش می‌گویم که وقتی رفت دستم سوی آب

شد فراموشم، تعهّد نامه ام با بوتراب!

عهد کرده بودم از جایی که رسم ساقی است

تشنه مانم، تشنه تا جان در نگاهم باقی است

لحظه ای دستم برای امتحان آب رفت

همچو مروارید، در اندیشه‌ی مهتاب رفت

یاد خورشید حقیقت، جان من از تاب برد

لحظه ای چشم مرا، اسرار حق در خواب برد

روی نی می‌دیدمش، تابنده تر از آفتاب

ناگهان دستم خنک شد از نسیم سرد آب!

قهر عشق است این خدایا، یا قبولم کرده ای؟!

کین چنین بزم بلا، در مسلخم گسترده ای!

خوش ببین ای چشم خون بنیاد، ای تمثیل عشق!

بازکرده واپسین آغوش را،‌ هابیل عشق

آسمان چرخید و سر چرخید و آب مشک ریخت

آسمان لرزید و دل لرزید و در خون، اشک ریخت

یک نفر از دور آمد، بغض خود یک آن شکست

شانه در شانه، کنار آسمان از پا نشست

****

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 17:40  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)  | 

جان جانان

مولا جان! هر گاه عطر نامت بر خیالم می وزد، دل به لحظه های عاشورایی ات می دهم و سرشار از یادت،رو به روی گلدسته های دعا می ایستم و سلام می دهم؛

" السلام علیک یا اباعبدالله (ع) ".

سلام بر تو و غریبانه هایت؛ سلام بر تو و زخم هایت؛ سلام بر تو و گل های گلستانت که حتی بین تمام لاله ها، برترین است.

سلام بر تو و غم هایی که در خاطر ما، مثل جاده های انتظار، به طول آسمان و به عرض زمین است.

مولا جان، یا اباعبدلله (ع)! تمام مرثیه ها را کنار هم می چینم و غزل های ناتمام، با تصاویر اشک ها، به پایان می رسند، ولی انگار تازه باید به شروعی دوباره بیندیشم!

- باز هم اربعین آمد؛ باز هم عطر یاد تو مشام سیب های سرخ را از بوی بهشت آکنده ساخت.

باز هم چشمان خورشید، به خون نشست و از شفق دیدگانش لاله بارید.

باز هم، آسمان بی تابی حضرت جبریل (ع) را به تماشا نشست.

باز هم اربعین آمد تا "شاعر"، مرثیه ی نگاهش را به لهجه ی اشک بسراید:

دیدنی تر زآسمان ،اما

آه ازاین فرصت تماشایی

کاروان خسته باز می آید

سمت این غربت تماشایی

قسمتی از تمام تصویر است

لحظه های غریب عاشورا

سینه سینه همیشه می نالد

نی نوای غریب عاشورا

***

 

مولاجان! تویی چلچراغ هدایت در آسمان باور ما، تا کسی مسیر سعادت را گم نکند.

باز هم اربعین آمد تا در قنوت خویش، اشک ها را به تماشا بنشینم و نبض نمازم را با یاد تو هم آهنگ سازم.

مولای مهربانی ها! چگونه می توانم از یاد ببرم نماز تو را؛ نمازی که به خون نشست، نمازی را که وضویش با خون، سجاده اش با خاک و مصلایش به وسعت کربلا بود.

اگر نبود شکوه شهادتت، زندگی واژه ای متروک در قاموس روزگار می شد. اگر نبود فریاد "هیهات منّا الذلة" ات، مردمان ذلت و خواری را افتخاری برای خویش می شمرند!

*  *  *

خورشید شرمناک تر از همیشه طلوع کرده است.

گوشه چشمی به دروازه "شام" می اندازد؛ چقدر پستی این قوم گسترده است؟!

 پانصد هزار مترسک دهل نواز و مطرب دف نواز، با امیران "زر و زور و تزویر"!

اینان به استقبال کدامین فتح الفتوح آمده اند؟! افسوس که مردم شام "رومی" اند!

دینشان، شرافتشان، تخت و بخت و "خلافت" شان رومی است؛ در ازدحام چشم های پلید "زر پرست". در انبوه نظاره گران، قرآن خونین، قرآن مجسم رفته بر روی نی؛ چه زیبا آیه های عشق را تلاوت می کند !

"کاروان کربلا" وارد شام می شود ؛ شهری که در و دیوارش، بوی کفتار، بوی یزید، بوی مروان، بوی عفونت دهان های آلوده به شراب می دهد.

شهری که "خلیفه" اش، سگ و شراب و میمون را به "مشاوره" بر می گزیند و "خلیفه گاهش" محل خودنمایی فرزندان "حرام" است و مردمان کوچه و بازارش، حتی به اندازه "نوک بینی شان" از "اسلام" اطلاع ندارند!

چه جای شگفتی است؟ اگر "چوب خیزران" جرأت زیاده روی و دراز دستی کند!

اگر حریم حرمت رسول خدا (ص) را اوباش شامی، "غنیمت جنگی" می پندارند!

اگر اهالی غیرت و شرف و آزادگی را تنها به بهانه "اعتراض" به عملکرد آن ها، گردن می زنند!

اگر حتی به غربت غریبانگی و وسعت اندوه حضرت رقیه (س) رحم نمی کنند!

یکی باید برخیزد و پرده ی رنگارنگ فریب را از چهره این "بت" فرومایه جاهل، فروکشد!

یکی باید باشد و بگوید: «چه امر عجیب و عظیمی است که نجیب زادگانی که لشکر خداوندند، به دست "طلقاء" که لشکر شیطان اند کشته شوند؟!

ای یزید! اگر امروز ما را "غنیمت" خود دانستی، زود باشد که این غنیمت، موجب "غرامت" تو گردد. در هنگامی که نیابی، مگر آن چه را که از پیش فرستاده ای»

یکی باید برخیزد و خود را چنین معرفی کند: «ایها الناس! منم فرزند مکه و منا، منم فرزند زمزم و صفا!

منم فرزند فاطمه ی زهرا (س)، منم فرزند دخت نبی مصطفا(ص)، منم فرزند خدیجه کبری(س)، منم فرزند امام مقتول به تیغ اهل جفا»، منم فرزند "شهید لب تشنه" کربلا.

گویی شهرشام ؛ شهر فرومرده در جهل اموی را، تلنگر دستی "الهی" نیاز بود؛ تا پرده از چهره ریایی و فریب کارانه اش باز گیرد .

 با خطبه های حضرت زینب (س) و امام سجاد (ع) شرافت نبوی و صداقت علوی نجابت وجودی اهل بیت (ع) را به شامیان معرفی کرد.

" و قصر نشینان میمون باز اموی" دوباره مثل روز "بدر" به خفت و خواری مبتلا شدند!

 

*   *  *

...سال ها گذشته است اما چه کسی می تواند بگوید خون حسین (ع) از جوشش افتاده ؟! نگاهی آراسته به وجدان می باید انسان های مغرض را؛ تا ببینند این خیل عظیم عاشوراییان را ، که هر ساله ،چلچراغ دل خئیش را با شرار عشق حسینی  روشن می سازند!

اربعین و عاشورا تنها دو روز از روز های سال و دو کلمه از کلمات عربی- فارسی نیستند ؛ که ذات این کلمات با نام مردی سترگ عجین شده اند. مردی که در عرصه حیات بشری زنده ترین مرد است و آرمانش پویا ترین آرمان !

کدامین تمدن توانسته به اندازه تمدن الهی؛ تمدن آسمانی؛ تمدن عارفانه – عاشقانه ی عاشورا، این مقدار ماندگاری داشته باشد ؟!

کدامین فرمانروا توانسته در طول تاریخ به اندازه امام حسین (ع) بر دل وجان آدمی، این مقدار حکومت کند ؟!

کدامین رهبر در جامعه توانسته در جهان، این مقدار فدایی داشته باشد؟!

از انقلاب هند تا انقلاب عظیم اسلامی ایران، از بنیاد گرایی نوین کشور های اسلامی تا جنبش و تحرک نیرو های مقاومت و جهاد اسلامی؛ از پیروزی حزب ا... تا سرافرازی حماس ؛ از تمام آنجه در جهان به نام مقاومت در برابر ظلم از آن یاد می شود ؛ در سایه شعار جهانی : هیهات من الذله ، تحقق یافته است!

و تا آن انقلاب سترگ و فراگیر جهانی که در راه است و نوید بخش دل دردمندان _ بخصوص مکتب تشیع_ می باشد، همگی مدیون جوانمردی و خون حسین است ؛ حسینی که جز فرزندان شیاطین بد خواه و بد گو ندارد . حسینی که به خاطر عظمت نامش ، اهالی تمام ادیان ستایشش می کنند!

فدایت شوم  پسر فاطمه(س) !

کیستی ای جان ؟! که این گونه جانانه دوستت داریم .

سلام و درودمان بر تو ! تویی، که تمام بدون نام تو صفایی ندارد .

صل الله علیک یا ابا عبدالله !                   

سید علی اصغر موسوی

 

----------------------------------------

[1] بخش از خطبه ی حضرت زینب (س)

2 همان

**************

به سایت جدید بنده هم سری بزنید :

http://www.saapoem.webs.com

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 3:30  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)  | 

تغیّر عشق

نخل های علقمه گواهند که آب، قطره قطره از لا به لای انگشتانت فرو چکید؛ چون اشکی که از گونه هایت جاری بود.

با ما بگو راز آن لحظه های شگرف را!

با ما بگو زمزمه ای را که بر آب خواندی!

کدامین مرثیه بود که آیینه وار، عاشقانگی های تو را سرود؟

آهسته آمد به بالا، دستی که دریاترین بود

تصویر نابی که دیدند، مردم ز دریا، همین بود

چرخاند و خالی شد از آب، جایی که باید بنوشد

سهم ابوفاضل از عشق، جای تعجب، یقین بود ...

از لحظه های سبزی بگو که با آبی ترین آیینه ها آغاز و با ارغوانی ترین داغ ها، پایان می پذیرد؛ از وفا شروع می شود و با شهادت به پایان می رسد.

از رد خون های جاری در دشت بگو؛ از بازوان سرخی که بوسه گاه امام عاشوراییان (ع) شدند.

ای ماه درخشان بنی هاشم! از لحظات غریبانه ای بگو که سیاه روزان کوفی و شامی، همچون هاله ای از غبار تیرگی، تو را احاطه کردند و فریاد جان سوز تو برخاست که "ای برادر! برادرِ خویش را دریاب"! دریاب برادری را که دیگر دستی برای آب آوردن ندارد؛

گفتم که در مدّ دریا، تصویر ماهی نشسته است

ماهی که آن شب نگاهش، غمگین و سرد و حزین بود

گفتم که تصویر او را، دریا به دریا کشیدند

گفتم که تقدیر او را، شمشیرها در کمین بود

عشق است و گاهی تغیر، باید که از خود جدا شد

دیدی که بی دست افتاد؛ مردی که عاشق ترین بود

از کدام فضیلت تو باید سخن گفت، ای پدر فضل، آیت وفا، نهایت ادب، مصداق صداقت صالحان!

سخاوت و وفا، کوچک ترین مصداق فضیلت تواَند.

تویی که فراتر از تمام معیارهای بشری، تمام هستی خویش را تقدیم اعتقاد راستین خویش کردی.

فرزند دلاور علی! شجاعت را با تو باید مثال زد.

این دست علی وار توست که تشنگان معرفت را از سبوی عشق، شهد وفا می نوشاند.

این عظمت نام توست که با تکرار آن می شود تمام درهای بسته را گشود.

مولای غریب! نخل های علقمه گواهند که تو از تمام هستی خویش گذشتی تا نام شکوهمند "وفا" رات در جهان زنده نگه داری.

تو از هستی خود گذشتی تا ایمان به ولایت برادر را ثابت کرده باشی.

سلام و درود بر تو ای بهترین بنده پروردگار، عباس (ع)!

سلام و درود خداوند بر تو باد، آن هنگام که در خانه امامت پلک بر دنیا گشودی!

سلام و درود خداوند بر تو باد که هم راز و هم نشین حسین (ع) بودی!

سلام و درود خداوند بر تو و وفاداری ات تا پای جان!

باب الحوائج! ای دست مشکل گشای خداوند! دردمندیم و جویای درمان؛ در این روز پر اندوه، بار غم از دوشمان و رنج محنت از دلمان بردار!

****

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 7:42  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)  | 

هفتمین بند نی نوا

 

بشنو از نی، وسعت پژواک را

انعکاس ناله ی افلاک را

هر صدایی را که تنهایی نهفت

نی، میان نغمه ها همواره گفت:

وسعت فریاد من، صبحی پرند؟!

واکن از دل، عقده های دردمند

تا، ز هفت اقلیم عالم، بگذرم

گرد دل تنگی نگیرد باورم

           *  *

اوج غم هر چند با ناله یکی ست

خاطرات نی، فقط در ناله نیست

ریشه ی اندوه نی، در نی نواست

زخمه هایش، خاطرات کربلاست

نی نوازانی که عاشق نیستند

عاشق فصل شقایق، نیستند

هر چه دل، صرف ترنّم می کنند

بند هفتم را، به لب گم می کنند

بند هفتم، در مقام عاشق است

در مقام عاشقان لایق است

بند هفتم، نغمه ی شور دل است

قصه ی اشک و عبور محمل است

بند هفتم، نی نوای سینه هاست

گریه آیینه در آیینه هاست

بند هفتم … یا همان بند عجیب؟!

مانده همواره به روی نی، غریب

غربت آباد نوایش، بند بند

زخمی فصلی سراسر، دردمند

ریشه ی هر نغمه در نی، نینواست

نینوا، اندوه نسل کربلاست

 بشنو از نی، نی، نوای آشناست

نی، نوای آشنای نینواست

اینکه با نی سرّ حق را گفته اند

بند بندش را به مژگان سُفته اند

نی فقط مفهوم داغ لاله نیست

نی فقط مضراب زخم ناله نیست

سر هفتاد و دو نور سرمد است

فصلی از نا گفته های احمد(ص) است

آنکه می بایست گوید، چون نگفت؟!

تا تواند شیعه سرّ دل نهفت

کربلا یعنی: کتاب سرّ حق

پرسش دل در جواب سرّ حق

کربلا یعنی : سکوت بو تراب

اوج فریاد حقیقت در جواب

کربلا یعنی: مرام فاطمه(س)

جنت الماوای نام فاطمه(س)

هر کسی خواهد جوابی بشنود

آیه ای، فصل الخطابی بشنود

باید اول نای دل را خون کند

بعد از آن،خود را زغم مجنون کند

تا سراغ سینه ات آید جنون

گریه باید کرد، گریه غرق خون !

نی همیشه خون ز دل جاری کند

تا تو را در مویه ات، یاری کند

سینه می خواهد حدیث درد عشق

درد سازد مرد غم را، مرد عشق

تا نوای نی نوا ،دل می برد

سمت دشت کربلا دل می برد

 

" بشنو از نی" نی نوای ناله را

کربلا در کربلای ناله را

از نیستانی که می آمد نوا

مانده زخم اشک و خاکستر به جا

بانگ شهنایی که بر هامون نشست

گریه های بی صدا، بر لب شکست –

بیت الاحزان سکوت ناله بود

یادگار سرزمین لاله بود

سینه سینه از غم دل سوختند

لب به شکوه ، در نیستان دوختند

تا به دنبال یقینی که بلا

خیمه خواهد زد به دشت کربلا !

هستی خود را ز سرها وا کنند

دل فدای جاری دریا، کنند.

عاشقانه، مست باده از الست

سر گرفته پیش رو، افشانده دست

همنوا با نغمه ی لاهوتیان

پر گشوده تا دل هفت آسمان

لحظه لحظه، مثل شبنم، بی زوال

ره سپردند از نیستان خیال

هفتمین بند بلند آوای عشق

شد به دشت کربلا، شهنای عشق

    *    *

تا نوای نینوا، دل می برد

سمت دشت کربلا، دل می برد

هر که دارد غیرت آیینه را

می دمد حیرت، حریم سینه را

" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق "

بشنو از نی، نی نشان، نینواست

نی نوا، زخم نوای کربلاست.

                ***

                            سیدعلی اصغر موسوی (سعا )           

 

ازعشق تا شهادت

...و باز هم، محرمی دیگر و لحظاتی دیگر؛ که مثل صفحه ای سفید، در انتظار یادداشت های گوناگون است، شاید هم یادداشت هایی سرخ و خونین!

جهان، خون ریز بنیاد است، هشدار                    سر سال از "مُحرم" آفریدند

آغاز می شود، محرمی دیگر که باز تمام نگاهمان را به "کربلا" و لحظات "عاشورایی اش" خواهد دوخت. آغاز می شود ماهی که همیشه پیوند خود را با آغازین روزهای سال 61 هجری حفظ کرده است. ماهی که زیباترین تصاویر عاشقانه را در آیینه ی هستی نقش می زند؛ تصاویری همیشه نغزوجاودانه:

 - تصویر پرچم های سبز و سرخ و سیاه که آسمان را میانِ عشق و امید، و اندوه و آرزو، متحیّر؛ و حجم نگاه های ابری را از لطافت واژه ی "یا حسین(ع)" پر خواهد کرد.

 - تصویر دست هایی که موسیقی اندوه را در پرده ی عشاق می نوازند و تمام سینه ها و سینه زن ها آن ها را همراهی می کنند.  

 - تصویر گهواره هایی که با تمام سرسبزی شان، قنداقه های سفید را مهمان تبسم خونین "علی اصغر (ع)" خواهند کرد، تبسمی که سرشار از غربت اشک و نگاه و حسرت است.

 - تصویر شمع هایی که عطرآگین از اشک های همزمانِ "شام غریبان" خواهد شد تا تلخ ترین خاطرات ناگفته ی "رقیّه (س)" را باز گوید.

 - تصویر نادیدنی های پنهان در دل اشک ها، که تنها با یاد "زینب (س)" تدوین می شوند.

- تصویرهایی بی بدیل از بالیدن عشق به شکوه شهادت،شهادتی کاملا بی نظیر وبی همانند.شهادتی در اوج زیبایی ؛مثل خود کلمه : ما رایت الا جمیلا  !

*  *  *

... گویی عطر شهادت را از گودال قتلگاه می بوید!

می پرسد: این جا کجاست؟!  می گویند: "کربلا" !

با تمام اندوهِ نشسته بر صدایش می فرماید: اَللّهُمَّ إِنّی أَعوُذُ بِکَ مِنَ الکَربِ وَ البَلاءِ!

- کاروان را بگویید بایستد: اینجا، همان وعده گاه جدم رسول خداست. اینجا همان جاست که آسمان، تصویربردار لحظات ارغوانی اش خواهد شد. همان جا که نسیم، عطر دست های "سقّا" را تا کنار خیمه ی سکینه (س) خواهد برد. همان جا که واژه ی سراسر خونین شهادت، به قاموس دیوان عاشقان، افزوده خواهد شد. همان جا که یاسمین جمالِ حضرت علی اکبرو قاسم (ع) را به چنگال خون ریز خزان خواهد سپرد. همان جا که "حنجره ی" سپیدترین شکوفه ی احساس را، زخمیِ شرنگ خوارترین خار، خواهد کرد. همان جا که تک تک خیمه ها را با عطر ارغوانی "شهادت"، خواهد آراست.همان جا که آخرین تصویر"وداع " را برآیینه ی نگاه زینب (س) خواهد آویخت. همان جاست که گودال قتلگاهش؛ پلکان عبور انسان از عالم خاک به "سدرة المنتهای افلاک" خواهد شد.

این جا، همان جاست که نواده ی وحشیِ هند جگر خوار، سینه ی آفتاب را، با زهر نیزه ها خواهد درید. این جا، همان جاست که، این بار، به جای پوست های موریانه خورده ی "صفین"؛ سیب های سرخ قرآن بر سر نی خواهد رفت. این جا همان جاست، که خاطره ی طولانی ترین روز تاریخ را به ذهن خسته ی طولانی ترین "شام غریبان"خواهد سپرد. این جا، همان جاست که گل های صد چاک شده، مشام عرش را با خاک کربلا آشنا خواهد کرد. این جا همان جاست که ظهر عاشورایش، زیباییِ رکوع و سجود یک عاشق واقعی را به نمایش خواهد گذاشت. این جا، همان جاست؛ همان جایی که تک تک سنگ هایش فریاد خواهند زد:

امان از دل زینب (س)!

*  *  *

چه نجوای غریبی؟! چه اندوه جانکاهی؟! گویی زخمه به تار دل آسمان زده اند؛

نجوایی که تاب و طاقت از دل زینب (س) می رباید:

یَا دَهرُ اُفٍّ لَکَ مِن خَلیل                            کَم لَکَ بِالإِشراقِ وَالأصیلِ

مِن طالبٍ وَ صاحِبٍ قَتیل                            وَ الدَّهرُ مَا لا یَقنَع بِالبَدیلِ

وَ کُلُّ حَیٍّ سالِکُ سَبیلِ                           ما أَقرَبَ الوَعدَ مِنَ الرَّحیلِ 

                               وَ إنَّما الأمرُ اِلی الجَلیلِ

مگر چه دیده ای؟! مگر چه شنیده ای؟! مولا جان! ابا عبدالله (ع)!

آسمان صدایت ابری، و دلت پژواک فروخورده ی فریاد است!

دور باد تماشای غم، از نگاهت!

*  *  *

فرمود: ان الحسین (ع) مصباح الهدی و سفینة النجاة!

آن گاه زمانه تصویری از دریا کشید؛ دریایی سرخ و زلال، مثل غروبگاهان خورشید، مثل امواج در هم تنیده شفق. تصویری که توانست عظمت انسان را از گودال قتلگاه، تا منتهی الیه آسمان نمایان سازد. آن گاه که هدایت انسان، با کشتی شهادت آغاز می شود و بشر فرود آمده از آسمان، از گرداب خاک به سدرة المنتهای افلاک عروج می کند.

چه کسی می تواند به عظمت نورانیت نور در ظهر طاقت فرسای غربت پی ببرد؟!
آن گاه که از کویر کربلا، چشمه چشمه حکمت می جوشید و شهادت در کام عطشناک زمین به گوارایی می رسید، عاشورا رقم می خورد تا مسیر هدایت این بار نه از مکه و مدینه، بلکه از کربلا آغاز شود.

عاشورا، آخرین ثانیه های به بار نشستن تلاش هزاران پیامبر بود.

عاشورا، واپسین لحظات دلواپسی حضرت زهرا (س) بود که در بغض غریبانه امام حسین (ع) جاری می شد.

*  *

چگونه بپرهیزد از "شهادتی" که به خاطر آن، هستی یافته است.

چگونه از شهادت گریزان باشد؛ که ازلی ترین سمبل شهادت،وجود جاودانه ی خود امام حسین (ع) است.

چگونه می تواند به صلح با امسال یزید بیاندیشد؛ صلحی که حتی غضب خداوند را بر می انگیزد؟! آن گاه است که این سخن به کمال زیبایی می رسد:هیهات مناالذلة!

چگونه می شود سفیر عشق خداوند بود و تلاش هزاران پیامبر را نادیده گرفت؟

تمام آن تلاش ها، هدایت ها، پیام ها، صحف، تورات، زبور، انجیل، فرقان، یعنی تمرین عاشقانگی برای سرافرازی در صحنه ایثار، ایثار جان و تن در مسلخ عشق!

و چه زیبا امتحانی در جریان است که از کودک شیرخواره، تا مرد کهنسال میدان، می توانند تا خط پایان، عاشقانگی خود را در معرفت خداوند به نمایش بگذارند.

تشنگی بهانه ای بیش نیست، برای حضرت علی اصغر که برای شهادت شتاب می کند!

دریای کرامت سقا را چه جای حسرت به مشک های بخیل، آنگاه که اشک های عاشقانش را کرانه ای نیست!

بگذار ندانند که اینان را زیستن جز تکلیف الهی و مرگ، جز عروجی عارفانه نیست!

حضرت قاسم(ع) را چه جای نگرانی از فقدان زره، مهم، سهم لذتی است که از شهادت می برد!

بگذار هر چه نیزه دارند بشکنند، بر جان عاشق نور؛ شوقی جز تکثیروذوقی جز تکبیرنیست.

چگونه می تواند شِکوه کند، آن روح سترگ و بشکوه، که فخر آسمانیان است و رشک زمینیان!

گودال قتلگاه، جز تصویری از اتحادعشق و عاشق و معشوق نیست!

این دایره، دایره عشق است و این حلقه، وعدگاه وحدت عاشق و معشوق؛ حلقه ای که مسلخ عاشقانه اش مصداق "ثارالله" و غربت سرشار از اندوهناکی اش، تفسیر "والوتر الموتور" است.

حلقه مي‏زنند اشك‏هايم، در طواف نامت و دلم، همپاي اشك‏ها، رهسپار كربلاي يادت مي‏شود و نام آسماني‏ات را بوسه باران مي‏كند.
مولا جان، هرگاه عطر نامت بر خيالم مي‏وزد، دل به لحظه‏هاي عاشورايي‏ات مي‏دهم و سرشار از يادت، رو به روي گلدسته‏هاي دعا مي‏ايستم و سلام مي‏دهم؛ «السلام عليك يا ابا عبداللَّه‏(ع) ».
سلام بر تو و غريبانه‏هايت!

 سلام بر تو و زخم‏هايت!

 سلام بر تو و گل‏هاي سرخ گلستانت كه حتي بين تمام لاله‏ها، برترين اند!
سلام بر تو و آنکه روزی در پگاهان آدینه؛ جاده‏هاي انتظاررا پشت سر خواهد گذاشت و لبریز از نامت،عدالت را جار خواهد زد.

*  *  *

                                                                          سید علی اصغر موسوی

 

- مقتل الحسين ( ع ) - أبو مخنف الازدي ص 116 : -

قال أبو مخنف - فحدثني عبدالله بن عاصم ، قال : حدثني الضحاك المشرقي ، قال : لما اقبلوا نحونا فنظروا إلى النار تضطرم في الحطب والقصب الذي كنا الهبنا فيه النار من ورائنا لئلا يأتونا من خلفنا ، إذ اقبل الينا منهم رجل يركض على

فرس كامل الاداة . فلم يكلمنا حتى مر على ابياتنا ، فنظر إلى ابياتنا فإذا هو لا يرى إلى حطبا تلتهب النار فيه ، فرجع راجعا فنادى باعلى صوته : يا حسين استعجلت النار في الدنيا قبل يوم القيامة ،

فقال الحسين : من هذا كانه شمر بن ذي الجوشن ، فقالوا : نعم اصلحك الله هو هو ، فقال : يابن راعية المعزى انت اولى بها صليا . فقال له مسلم بن عوسجة : يابن رسول الله جعلت فداك الا ارميه بسهم فانه قد أمكنني وليس يسقط سهم فالفاسق

من اعظم الجبارين ، فقال له الحسين : لا ترمه ، فاني اكره أن أبدأهم ، وكان مع الحسين فرس له يدعى لاحقا حمل عليه ابنه علي بن الحسين ، قال : فلما دنا منه القوم عاد براحلته فركبها .

ثم نادى بأعلى صوته بصوت عال دعاءا يسمع جل الناس : ايها الناس اسمعوا قولي ولا تعجلوني حتى اعظكم بما لحق لكم علي ، وحتى أعتذر اليكم من مقدمي عليكم ، فان قبلتم عذري وصدقتم قولي واعطيتموني النصف كنتم بذلك اسعد ولم يكن

لكم علي سبيل ، وان لم تقبلوا مني العذر ولم تعطوا النصف من انفسكم فاجمعوا أمركم وشركائكم ثم
 

- ص 117 -

لا يكن امركم عليكم غمة ثم اقضوا الي ولا تنظرون ، ان وليي الله الذي نزل الكتاب وهو يتولى الصالحين قال : فلما سمع اخواته كلامه هذا صحن وبكين وبكى بناته فارتفعت اصواتهن ، فارسل اليهن أخاه العباس بن علي وعليا ابنه وقال لهما :

اسكتاهن ، فلعمي ليكثرن بكائهن ، قال فلما ذهبا ليسكتاهن ، قال : لا يبعد ابن عباس ، قال : فظننا انه انما قالها حين سمع بكائهن لانه قد كان نهاه ان يخرج بهن . فلما سكتن حمدالله واثنى عليه وذكر الله بما هو اهله ، وصلى على محمد صلى الله

عليه وآله وعلى ملائكته وانبيائه فذكر من ذلك ما الله اعلم وما لا يحصى ذكره ، قال : فوالله ما سمعت متكلما قط قبله ولا بعده ابلغ في منطق منه ثم قال : اما بعد فانسبوني فانظروا من انا ؟ ثم ارجعوا إلى انفسكم وعاتبوها ، فانظروا هل يحل لكم

قتلي وانتهاك حرمتي ؟ الست ابن بنت نبيكم صلى الله عليه وآله وابن وصيه وابن عمه وأول المؤمنين بالله والمصدق لرسوله بما جاء به من عند ربه ؟ اوليس حمزة سيد الشهداء عم ابي ؟ اوليس جعفر الشهيد الطيار ذو الجناحين عمي ؟

اولم يبلغكم قول مستفيض فيكم : ان رسول الله صلى الله تعالى عليه وآله وسلم قال لي ولاخي : هذان سيدا شباب اهل الجنة ؟ فان صدقتموني بما أقول وهو الحق والله ما تعمدت كذبا مذ علمت ان الله يمقت عليه اهله ويضربه من اختلفه ،

وان كذبتموني فان فيكم من ان سألتموه عن ذلك اخبركم ، سلوا جابر بن عبدالله الانصاري أو أبا سعيد الخدري ، أو سهل بن سعد الساعدي ، أو زيد بن ارقم أو انس
 

- ص 118 -

بن مالك ، يخبروكم أنهم سمعوا هذه المقالة من رسول الله صلى الله عليه وآله لي ولاخي ، أفما في هذا حاجزلكم عن سفك دمي ؟ فقال له شمر بن ذي الجوشن هو يعبد الله على حرف ان كان يدري ما تقول ، فقال له حبيب بن مظاهر : والله اني

لاراك تعبد الله على سبعين حرفا ، وأنا أشهد انك صادق ما تدري ما يقول ، قد طبع الله على قلبك . ثم قال لهم الحسين : فان كنتم في شك من هذا القول أفتشكون أثرا ما أتى ابن بنت نبيكم ؟ فوالله ما بين المشرق والمغرب ابن بنت نبي غيري منكم

ولا من غيركم ، أنا ابن بنت نبيكم خاصة ، اخبروني اتطلبوني بقتيل منكم قتلته ! أو مال لكم استهلكته ؟ أو بقصاص من جراحة ؟ قال : فأخذوا لا يكلمونه ، قال : فنادى يا شبث بن ربعى ، ويا حجار بن أبجر ، ويا قيس بن الاشعث ، ويا يزيد

بن الحارث ، الم تكتبوا إلى أن قد اينعت الثمار ، واخضر الجناب ، وطمت الجمام ، وانما تقدم على جند لك مجند فاقبل ، قالوا له : لم نفعل ، فقال : سبحان الله بلى والله لقد فعلتم . ثم قال : ايها الناس اذكر هتموني فدعوني انصرف عنكم إلى

مأمنى من الارض ، قال : فقال له قيس بن الاشعث : أو لا تنزل على حكم بني عمك ؟ فانهم لن يروك الا ما تحب ، ولن يصل اليك منهم مكروه ، فقال له الحسين : انت اخو اخيك ، اتريد ان يطلبك بنو هاشم باكثر من دم مسلم بن عقيل ؟ لا والله

لا اعطيهم بيدي اعطاء الذليل ، ولا اقر اقرار العبيد . عباد الله اني عذت بربي وربكم ان ترجمون ، اعوذ بربي وربكم من كل متكبر لا يؤمن بيوم الحساب قال : ثم انه أناخ راحلته وامر عقبة بن سمعان فعقلها واقبلوا يزحفون نحوه .
 

- ص 119 -

قال أبو مخنف - فحدثني علي بن حنظلة بن اسعد الشامي عن رجل من قومه شهد مقتل الحسين حين قتل يقال له كثير بن عبدالله الشعبي قال : لما زحفنا قبل الحسين خرج الينا زهير بن القين على فرس له ذنوب شاك في السلاح . فقال : يا اهل

الكوفة نذار لكم من عذاب الله نذار ان حقا على المسلم نصيحة اخيه المسلم ، ونحن حتى الان اخوة وعلى دين واحد وملة واحدة ما لم يقع بيننا وبينكم السيف ، وانتم للنصيحة منا اهل ، فإذا وقع السيف انقطعت العصمة . وكنا امة وانتم أمة ، ان

الله قد ابتلانا واياكم بذرية نبيه محمد صلى الله عليه وآله لينظر ما نحن وانتم عاملون ، انا ندعوكم إلى نصرهم وخذ لان الطاغية عبيدالله بن زياد . فانكم لا تدركون منهما الا بسوء عمر سلطانهما كله ليسملان اعينكم ويقطعان ايديكم وارجلكم

ويمثلان بكم ويرقعانكم على جذوع النخل ويقتلان اماثلكم وقراءكم امثال حجر بن عدي واصحابه وهاني بن عروة واشباهه . قال : فسبوه واثنوا على عبيدالله بن زياد ودعوا له وقالوا : والله لا نبرح حتى نقتل صاحبك ومن معه أو نبعث به وباصحابه

إلى الامير عبيدالله سلما فقال لهم : عباد الله وان ولد فاطمة رضوان الله عليها احق بالود والنصر من ابن سمية فان لم تنصروهم فاعيذكم بالله ان تقتلوهم فخلوا بين هذا الرجل وبين ابن عمه يزيد بن معاوية فلعمري أن يزيد ليرضى من طاعتكم

بدون قتل الحسين . قال : فرماه شمر بن ذي الجوشن بسهم وقال : اسكت اسكت الله
 

- ص 120 -

نأمتك ابرمتنا بكثرة كلامك ، فقال له زهير : يابن البوال على عقبيه ما أياك اخاطب ، انما انت بهيمة والله ما اظنك تحكم من كتاب الله آيتين فابشر بالخزى يوم القيامة والعذاب الاليم . فقال له شمر : ان الله قاتلك وصاحبك عن ساعة ، قال : أفبالموت

تخوفني ؟ فوالله للموت معه احب الي من الخلد معكم . قال : ثم اقبل على الناس رافعا صوته فقال : عباد الله لا يغرنكم من دينكم هذا الجلف ( 1 ) الخافى وأشباهه ، فوالله لا تنال شفاعة محمد صلى الله عليه وآله قوما هراقوا دماء ذريته واهل بيته

وقتلوا من نصرهم وذب عن حريمهم . قال : فناداه رجل فقال له : ان ابا عبدالله يقول لك اقبل فلعمري لئن كان مؤمن آل فرعون نصح لقومه وابلغ في الدعاء لقد نصحت لهؤلاء وابلغت لو نفع النصح والابلاغ .


قال أبو مخنف - عن ابي جناب الكلبي عن عدي بن حرملة قال : ثم ان الحر بن يزد لما زحف عمر بن سعد قال له : اصلحك الله مقاتل انت هذا الرجل ؟ قال : اي والله قتالا ايسره أن يسقط الرؤوس وتطيح الايدي ، قال افما لكم في واحدة من

الخصال التي عرض عليكم رضى ؟ قال عمر بن سعد : اما والله لو كان الامر الي لفعلت ولكن اميرك قد ابى ذلك . قال : فأقبل حتى وقف من الناس موقفا ومعه رجل من قومه يقال له : قرة بن قيس فقال : يا قرة هل سقيت فرسك اليوم ؟ قال : لا ، قال :
 

  * هامش *  
 

(1) في الكامل : الجافي وهو الاظهر ( * )

 

 

- ص 121 -

انما تريد أن تسقيه ؟ قال : فظننت والله أنه يريد ان يتنحى فلا يشهد القتال وكره أن أراه حين يصنع ذلك ، فيخاف ان ارفعه عليه ، فقلت له : لم اسقه وانا منطلق فساقيه ، قال : فاعتزلت ذلك المكان الذي كان فيه قال : فوالله لو انه اطلعني على الذي

يريد لخرجت معه إلى الحسين ، قال : فأخذ يدنو من حسين قليلا قليلا ، فقال له رجل من قومه يقال له المهاجرين الاوس : ما تريد يابن يزيد ؟ اتريد ان تحمل ؟ فسكت واخذه مثل العرواء ، فقال له : يابن يزيد والله ان أمرك لمريب ، والله ما رأيت

منك في موقف قط مثل شئ أراه الان ، ولو قيل لي من اشجع اهل الكوفة رجلا ما عدوتك ، فما هذا الذي ارى منك ، قال : اني والله اخير نفسي بين الجنة والجنار ، ووالله لا اختار على الجنة شيئا ولو قطعت وحرقت . ثم ضرب فرسه فلحق

بحسين ( ع ) فقال له : جعلني الله فداك يابن رسول الله انا صاحبك الذي حبستك عن الرجوع وسايرتك في الطريق ، وجعجعت بك في هذا المكان ، والله الذي لا اله الا هو ما ظننت ان القوم يردون عليك ما عرضت عليهم ابدا ، ولا يبلغون

منك هذه المنزلة ، فقلت في نفسي لا ابالي ان اضيع ( 1 ) القوم في بعض امرهم ولا يرون اني خرجت من طاعتهم ، واما هم فسيقبلون من حسين هذه الخصال التي يعرض عليهم ، ووالله لو ظننت انهم لا يقبلونها منك ما ركبتها منك ، واني قد جئتك تائبا مما كان مني الي ربي ومواسيا لك بنفسي
 

  * هامش *  
 

(1) في الكامل : أطيع وهو الظاهر . ( * )

 

 

- ص 122 -

حتى اموت بين يديك ، افترى ذلك لي توبة ؟ قال : نعم يتوب الله عليك ويغفر لك ما اسمك ؟ قال : انا الحر بن يزيد ، قال : انت الحر كما سمتك امك ، انت الحر ان شاء الله في الدنيا والاخرة انزل ، قال : انا لك فارسا خير مني راجلا ، اقاتلهم

على فرسي ساعة والى النزول ما يصير آخرامرى ، قال الحسين : فاصنع يرحمك الله ما بدالك . فاستقدم امام اصحابه ثم قال : ايها القوم الا تقبلون من حسين خصلة من هذه الخصال التي عرض عليكم فيعافيكم الله من حربه وقتاله ؟

قالوا : هذا الامير عمر بن سعد فكلمه ، فكلمه بمثل ما كلمه به قبل وبمثل ما كلم به اصحابه ، قال عمر : قد حرصت لو وجدت إلى ذلك سبيلا فعلت ، فقال : يا اهل الكوفة لامكم الهبل والعبر إذ دعوتموه حتى إذا اتاكم اسلمتموه وزعمتم انكم

قاتلوا انفسكم دونه ثم عدوتم عليه لتقتلوه ، امسكتم بنفسه واخذتم بكظمه ، واحطتم به من كل جانب ، فمنعتموه التوجه في بلاد الله العريضة حتى يأمن ويأمن اهل بيته ، واصبح في ايديكم كالاسير لا يملك لنفسه نفعا ولا يدفع ضرا ، وخلاءتموه

ونساءه واهل بيته واصحابه عن ماء الفرات الجارى الذي يشربه اليهودي والمجوسي والنصراني وتمرغ فيه خنازير السواد وكلابه ، وهاهم قد صرعهم العطش ، بئسما خلفتم محمدا في ذريته ، لا اسقاكم الله يوم الظماء ان لم تتوبوا وتنزعوا عما انتم عليه من يومكم هذا في ساعتكم هذه ، فحملت عليه رجالة لهم ترميه بالنبل فأقبل حتى وقف امام الحسين .


قال : أبو مخنف - عن الصعقب بن زهير وسليمان بن أبي راشد
 

- ص 123 -

عن حميد ( 1 ) بن مسلم قال : وزحف عمر بن سعد نحوهم ثم بادى : يا زويد أدن رأيتك ، قال : فادناها ثم وضع سهمه في كبد قوسه ثم رمى فقال : اشهدوا أني أول من رمى .


قال أبو مخنف - حدثني أبو جناب قال : كان منا رجل يدعى عبدالله بن عمير من بني عليم كان قد نزل الكوفة واتخذ عنه بئر الجعد من همدان دارا ، وكانت معه امرأة له من النمرين قاسط يقال لها ام وهب بنت عبد ، فرأى القوم بالنخيلة يعرضون

ليسرحوا إلى الحسين ، قال فسأل عنهم فقيل له : يسرحون إلى حسين بن فاطمة بنت رسول الله صلى الله عليه وآله فقال : والله لو قد كنت على جهاد أهل الشرك حريصا واني لارجو الا يكون جهاد هؤلاء الذين يغزون ابن بنت نبيهم أيسر ثوابا

عند الله من ثوابه اياى في جهاد المشركين . فدخل إلى امرأته فأخبرها بما سمع وأعلمها بما يريد فقالت : أصبت أصاب الله بك ، أرشد أمورك ، افعل وأخرجني معك ، قال : فخرج بها ليلا حتى أتى حسينا فأقام معه ، فلما دنا منه عمر بن سعد

ورمى بسهم ارتمى الناس ، فلما ارتموا خرج يسار مولى زياد بن أبي سفيان وسالم مولى عبيدالله بن زياد فقالا : من يبارز ليخرج الينا بعضكم . قال : فوثب حبيب بن مظاهر وبرير بن حضير
 

  * هامش *  
 

(1) حميد بن مسلم رآى واثلة بن الاسقع تفرد بالرواية عنه سعيد بن ابي ايوب . ميزان الاعتدال ( ج 1 ص 616 ) .
المغنى ( ج 1 ص 195 ) . ( * )

 

 

- ص 124 -

فقال لهما حسين : اجلسا ، فقام عبدالله بن عمير الكلبي فقال : ابا عبدالله رحمك الله ائذن لي فلا خرج اليهما ، فرأى حسين رجلا آدم طويلا شديد الساعدين ، بعيد ما بين المنكبين ، فقال حسين : اني لاحسبه للاقران قتالا ، اخرج ان شئت .

قال : فخرج اليهما ، فقالا له : من أنت ؟ فانتسب لهما ، فقالا : لا نعرفك ليخرج الينا زهير بن القين ، أو جيب بن مظاهر ، أو برير بن حضير ، ويسار مستنتل امام سالم ، فقال له الكلبي : يا بن الزانية وبك رغبة عن مبارزة أحد من الناس ويخرج

اليك أحد من الناس الا وهو خير منك ، ثم شد عليه فضربه بسيفه حتى برد فانه لمشتغل به يضربه بسيفه إذ شد عليه سالم ، فصاح به قد رهقك العبد ، قال فلم يأبه له حتى غشيه ، فبدره الصربة فاتقاه الكلبي بيده اليسرى فأطار أصابع كفه اليسرى ،

ثم مال عليه الكلبي فضربه حتى قتله ، وأقبل الكلبي مرتجزا وهو يقول وقد قتلهما جميعا :

ان تنكروني فأنا بن كلب * حسبي ببيتي في عليم حسبي
اني امرؤ ذو مرة وعصب * ولست بالخوار عند النكب
اني زعيم لك ام وهب * بالطعن فيهم مقدما والضرب

ضرب غلام مؤمن بالرب فأخذت ام وهب امرأته عمودا ثم اقبلت نحو زوجها تقول له : فداك أبي وامي قاتل دون الطيبين ذرية محمد ، فأقبل إليها يردها نحو النساء ، فأخذت تجاذب ثوبه ثم قالت : اني لن ادعك دون أن اموت معك ، فناداها حسين

فقال : جزيتم من اهل بيت خيرا ، ارجعي رحمك الله إلى النساء فاجلسي معهن فانه ليس على النساء قتال ، فانصرفت اليهن
 

- ص 125 -

قال : وحمل عمرو بن الحجاج وهو على ميمنة الناس في الميمنة فلما ان دنا من حسين جثوا له على الركب واشرعوا الرماح نحوهم فلم تقدم خيلهم على الرماح فذهبت الخيل لترجع فرشقوهم بالنبل فصرعوا منهم رجالا وجرحوا منهم آخرين .


قال أبو مخنف - فحدثني حسين أبو جعفر قال : ثم ان رجلا من بني تميم يقال له : عبدالله بن حوزة جاء حتى وقف امام الحسين فقال : يا حسين يا حسين فقال له حسين ما تشاء ؟ قال : ابشر بالنار ، قال : كلا اني اقدم على رب رحيم وشفيع

مطاع ، من هذا ؟ قال له اصحابه : هذا ابن حوزة ، قال : رب حزه إلى النار ، قال : فاضطرب به فرسه في جدول فوقع فيه ، وتعلقت رجله بالركاب ووقع راسه في الارض ونفر الفرس فأخذه يمر به فيضرب برأسه كل حجر وكل شجرة حتى مات .


قال أبو مخنف - واما سويد بن حية فزعم لي ان عبدالله بن حوزة حين وقع فرسه بقيت رجله اليسرى في الركاب وارتفعت اليمنى فطارت وعدا به فرسه يضرب رأسه كل حجر واصل شجرة حتى مات .


قال أبو مخنف - عن عطاء عن عطاء ( 1 ) بن السائب عن ( 2 ) عبد الجبار بن وائل
 

  * هامش *  
 

(1) في تهذيب التهذيب لابن حجر العسقلاني . عطاء بن السائب بن مالك ويقال زيد ويقال يزيد الثقفي أبو السائب روى عن ابيه وانس وعبد الله بن ابي اوفى وعمرو بن حريث المخزومي وسعيد بن جبير ومجاهد وابي ظبيان حصين بن جندب وابراهيم النخعي والحسن البصري وخلق كثير =>

 

 

- ص 126 -

الحضرمي عن اخيه مسروق بن وائل قال : كنت في اوائل الخيل ممن سار إلى الحسين فقلت : اكون في اوائلها لعلي اصيب رأس الحسين فاصيب به منزلة عند عبيدالله بن زياد ، قال : فلما انتهينا إلى حسين تقدم رجل من القوم يقال له ابن حوزة فقال : افيكم حسين ؟ قال : فسكت حسين فقالها ثانية فأسكت حتى إذا كانت الثالثة قال : قولوا له نعم هذا حسين


 

  * هامش *  
 

 => وعنه اسماعيل بن ابي خالد ، وسليمان التيمى ، والاعمش ، وابن جريح والحمادان ، والسفيانان ، وشعبة ، وزائدة . ومسعر ، وابن علية وآخرون . قال حماد بن زيد : اتينا ايوب فقال : اذهبوا إلى عطاء بن السائب قدم من الكوفة وهو ثقة . وقال عبدالله بن احمد عن ابيه ثقة ثقة رجل صالح وقال العجلي كان شيخا ثقة قديما قال ابن سعد وغيره مات سنة 137 ) ونحوها . وذكره ابن حبان في الثقات .
 

(2) وايضا في تهذيب التهذيب . عبد الجبار بن وائل بن حجر الحضرمي الكوفي أبو محمد . روى عن ابيه وعن اخيه علقمة ، وعن مولى لهم وعن اهل بيته وعن امه ام يحيى . وعنه ابنه سعيد . والحسن بن عبدالله النخعي ، ومحمد بن حجارة وحجاج بن ارطاة ، وابو إسحاق السبيعى ، والمسعودي وعدة . قال اسحاق بن منصور عن ابن معين : ثقة وذكره ابن حبان في الثقات وقال : مات سنة اثنتي عشرة وماة . ( * )

 

 

- ص 127 -

فما حاجتك ؟ قال : يا حسين ابشر بالنار ، قال كذبت بل اقدم على رب غفور وشفيع مطاع ، فمن انت ؟ قال : ابن حوزة ، قال : فرفع الحسين يديه حتى رأينا بياض ابطيه من فوق الثياب . ثم قال : اللهم حزه إلى النار ، قال : فغضب ابن حوزة

فذهب ليقحم إليه الفرس وبينه وبينه نهر قال : فعلقت قدمه بالركاب وجالت به الفرس فسقط عنها ، قال : فانقطعت قدمه وساقه وفخذه وبقى جانبه الاخر متعلقا بالركاب ، قال : فرجع مسروق وترك الخيل من ورائه ، قال : فسئلته فقال : لقد رأيت من اهل هذا البيت شيئا لا اقاتلهم ابدا قال ونشب القتال .

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 4:1  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)  | 

یا حسین

ای جلوه راستین حقیقت در آیینه زمان !

جز  توکیست امیر کشور دل ؟!

امیری که عاشقانش

گریستن بی اختیار را رمزی برای رسیدن به عشق

به وصال می دانند !

و به خدا که قبل از به دنیا آمدن

عاشقت بوده ام !

بی آنکه از ظرفیت این دل برای  پذیرفتن عشق تو آگاه باشم .

****

امشب شب تو ست

شب عشق !

شب عشقبازی با آیینه اشک !

شب کربلایی شدن با یادت !

میلادت مبارک سرور من !

اگر تو نبودی زندگی چه بی ارزش بود .

میلادت مبارک سرورمن !

میلادت مبارک  !

چقدر شکوهمند است نوکر تو بودن !

تبارک الله ازین ارادت!

چرا به خود نبالم وقتی تو آقا ی منی !

بابی و امی  و نفسی لک الفدا یا اباعبدالله !

یا حسین !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 15:44  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)  | 

....  به هر حال اين خطبه گذشته از اين سند قديمى در كتاب‏هاى معتبر علماى شيعه و سنت و جماعت ضبط است.

گمان دارم بعض نويسندگان سيرت و محدثان سنت و جماعت (اگر خداى نخواسته دستخوش هواى نفس نشده‏اند) از آن جهت چنين خطبه‏اى را بر ساخته دانسته‏اند، كه فراوان از آرايش‏هاى لفظى و معنوى و مخصوصا صنعت سجع برخوردار است. اينان مى‏پندارند هر گاه سخنرانى در جمع مردم خطبه بخواند، گفتار او نثر مرسل خواهد بود. بخصوص كه گوينده در مقام طرح شكايت و دادخواهى باشد.

اگر موجب توهّم همين است و خرده‏گيرى اينان نه از راه حسد و كين است، بايد گفت ‏حقيقت نه چنين است. در خطبه دختر پيغمبر تشبيه، استعاره و كنايه به كار رفته است. نظير چنين صنعت‏هاى لفظى و معنوى را در گفتارهاى كوتاه صحابه و مردم حجاز در صدر اسلام، فراوان مى‏بينيم، چه رسد به خانواده پيغمبر. از صنعت‏هاى لفظى، موازنه، ترصيع، تضاد و بيشتر از همه سجع در اين سخنرانى موجود است.

هنر سجع گوئى در خاندان پيغمبر امرى طبيعى بوده است. ما مى‏دانيم پيش از اسلام سخن به سجع گفتن در مكه رواج داشت.  نخستين دسته از آيات مكى قرآن كريم فراوان از اين صنعت‏ برخودار است.

دختر پيغمبر و شوى او على بن ابى طالب و فرزندان او به حكم وراثت، و نيز تحت تاثير آيه‏هاى قرآن به سجع گوئى خو گرفته بودند.

در خطبه‏هاى على عليه السلام كمتر عبارتى را مى‏بينيم كه مسجع نباشد. فرزندان او نيز چنين بوده‏اند. هنگامى كه زينب (ع) در مجلس پسر زياد به زشت‏گوئى او پاسخ مى‏داد گفت: 

-«مهتر ما را كشتى!   از خويشانم كسى نهشتى!   نهال ما را شكستى!   ريشه ما را از هم گسستى!   اگر درمان تو اين است آرى چنين است‏»!  . (8)

ابن زياد گفت ‏«سخن به سجع مى‏گويد؛ پدرش نيز سخن‏هاى مسجع مى‏گفت.» گذشته از خاندان هاشم بيشتر مردان و زنان تيره عبد مناف نيز از اين هنر برخوردار بودند. روزى كه معاويه مى‏خواست فرزندش يزيد را نامزد خلافت كند از عبد الله پسر زبير پرسيد چه ميگوئى؟ پاسخ داد: 

-فاش ميگويم نه در نهان. آنرا كه راست گويد برادرت بدان. پيش از آنكه پشيمان شوى بينديش!   و نيك بنگر آنگاه قدم نه فرا پيش!   چه پيش از قدم نهادن نگريستن بايد، و پيش از پشيمان شدن انديشيدن شايد. معاويه خنديد و گفت روباه مكارى در پيرى سجع گفتن آموخته‏اى نيازى بدين سجع دراز نيست. (9)

بارى نويسنده كوشيده است در برگردان اين خطبه به نثر فارسى تا آنجا كه ميتواند هنرهاى لفظى و معنوى را نگاهدارد. مخصوصا هنر سجع را تا حد ممكن رعايت كرده است و اگر در فقره‏هائى از ترجمه لفظ به لفظ منصرف شده به خاطر رعايت اين ظرافت‏ها بوده است: 


خطبه حضرت زهرا سلام الله عليها

ستايش خداى را بر آنچه ارزانى داشت. و سپاس او را بر انديشه نيكو كه در دل نگاشت. سپاس بر نعمت‏هاى فراگير كه از چشمه لطفش جوشيد. و عطاهاى فراوان كه بخشيد. و نثار احسان كه پياپى پاشيد. نعمت‏هايى كه از شمار افزون است. و پاداش آن از توان بيرون. و درك نهايتش نه در حد انديشه ناموزون.

سپاس را مايه فزونى نعمت نمود. و ستايش را سبب فراوانى پاداش فرمود. و به درخواست پياپى بر عطاى خود بيفزود. گواهى مى‏دهم كه خداى جهان يكى است. و جز او خدائى نيست. ترجمان اين گواهى دوستى بى‏آلايش است. و پايندان اين اعتقاد، دلهاى با بينش. و راهنماى رسيدن بدان، چراغ دانش. خدايى كه ديدگان او را ديدن نتوانند، و گمانها چونى و چگونگى او را ندانند. (10)همه چيز را از هيچ پديد آورد. و بى نمونه‏اى انشا كرد. نه به آفرينش آنها نيازى داشت. و نه از آن خلقت‏سودى برداشت. جز آنكه خواست قدرتش را آشكار سازد. و آفريدگان را بنده‏وار بنوازد. و بانگ دعوتش را در جهان اندازد. پاداش را در گرو فرمانبردارى نهاد. و نافرمانان را به كيفر بيم داد. تا بندگان را از عقوبت ‏برهاند، و به بهشت كشاند.

گواهى مى‏دهم كه پدرم محمد بنده او و فرستاده اوست. پيش از آنكه او را بيافريند برگزيد. و پيش از پيمبرى تشريف انتخاب بخشيد و به ناميش ناميد كه مى‏سزيد.

و اين هنگامى بود كه آفريدگان از ديده نهان بودند. و در پس پرده بيم نگران. و در پهنه بيابان عدم سرگردان. پروردگار بزرگ پايان همه كارها را دانا بود. و بر دگرگونى‏هاى روزگار محيط بينا. و به سرنوشت هر چيز آشنا. محمد (ص) را بر انگيخت تا كار خود را به اتمام و آنچه را مقدر ساخته به انجام رساند. پيغمبر كه درود خدا بر او باد ديد: هر فرقه‏اى دينى گزيده. و هر گروه در روشنائى شعله‏اى خزيده. و هر دسته‏اى به بتى نماز برده. و همگان ياد خدائى را كه مى‏شناسند از خاطر سترده‏اند (11).

پس خداى بزرگ، تاريكى‏ها را به نور محمد روشن ساخت. و دل‏ها را از تيرگى كفر بپرداخت. و پرده‏هائى كه بر ديده‏ها افتاده بود به يكسو انداخت. سپس از روى گزينش و مهربانى جوار خويش را بدو ارزانى داشت. و رنج اين جهان كه خوش نمى‏داشت، از دل او برداشت. و او را در جهان فرشتگان مقرب گماشت. و چتر دولتش را در همسايگى خود افراشت. و طغراى مغفرت و رضوان را به نام او نگاشت.

درود خدا و بركات او بر محمد (ص) پيمبر رحمت، امين وحى و رسالت و گزيده از آفريدگان و امت‏باد.

 سپس به مجلسيان نگريست و چنين فرمود: 

شما بندگان خدا!  نگاهبانان حلال و حرام، و حاملان دين و احكام، و امانت‏داران حق و رسانندگان آن به خلقيد.

حقى را از خدا عهده داريد. و عهدى را كه با او بسته ‏ايد بدرفتار. ما خاندان را در ميان شما به خلافت گماشت. و تاويل كتاب الله را به عهده ما گذاشت. حجت‏هاى آن آشكار است، و آنچه درباره ماست پديدار. و برهان آن روشن. و از تاريكى گمان به كنار. و آواى آن در گوش مايه آرام و قرار. و پيروي اش راهگشاى روضه رحمت پروردگار. و شنونده آن در دو جهان رستگار. (12)

دليل‏هاى روشن الهى را در پرتو آيت‏هاى آن توان ديد. و تفسير احكام واجب او را از مضمون آن بايد شنيد. حرام هاى خدا را بيان دارنده است. و حلال‏هاى او را رخصت دهنده. و مستحبات را نماينده. و شريعت را راهگشاينده. و اين همه را با رساترين تعبير گوينده.  و با روشن‏ترين بيان رساننده. سپس ايمان را واجب فرمود. و بدان زنگ شرك را از دلهاتان زدود (13).

و با نماز خودپرستى را از شما دور نمود. روزه را نشان دهنده دوستى بى آميغ ساخت. و زكات را مايه افزايش روزى بى دريغ. و حج را آزماينده درجات دين. و عدالت را نمودار مرتبه يقين. و پيروى ما را مايه وفاق. و امامت ما را مانع افتراق. و دوستى (14)ما را عزت مسلمانى. و بازداشتن نفس (15)را موجب نجات، و قصاص (16)را سبب بقاء زندگانى. (17)وفاء به نذر را موجب آمرزش كرد. و تمام پرداختن پيمانه و وزن را مانع از كم فروشى و كاهش. فرمود مى‏خوارگى نكنند تا تن و جان از پليدى پاك سازند و زنان پارسا را تهمت نزنند، تا خويشتن را سزاوار لعنت (18)نسازند. دزدى را منع كرد تا راه عفت پويند. و شرك را حرام فرمود تا به اخلاص طريق يكتاپرستى جويند«پس چنانكه بايد، ترس از خدا را پيشه گيريد و جز مسلمان مميريد!  »آنچه فرموده است‏ به جا آريد و خود را از آنچه نهى كرده بازداريد كه‏«تنها دانايان از خدا مى‏ترسند» (19).

سپس گفت: مردم. چنانكه در آغاز سخن گفتم: من فاطمه‏ام و پدرم محمد (ص) است‏«همانا پيمبرى از ميان شما به سوى شما آمد كه رنج ‏شما بر او دشوار بود، و به گرويدنتان اميدوار و بر مؤمنان مهربان و غمخوار».

اگر او را بشناسيد مى‏بينيد او پدر من است، نه پدر زنان شما. و برادر پسر عموى من است نه مردان شما. او رسالت‏خود را به گوش مردم رساند. و آنان را از عذاب الهى ترساند. فرق و پشت مشركان را به تازيانه توحيد خست. و شوكت‏ بت و بت‏پرستان را درهم شكست (20).

تا جمع كافران از هم گسيخت. صبح ايمان دميد. و نقاب از چهره حقيقت فرو كشيد. زبان پيشواى دين در مقام شد. و شياطين سخنور لال. در آن هنگام شما مردم بر كنار مغاكى از آتش بوديد خوار. و در ديده همگان بيمقدار. لقمه هر خورنده. و شكار هر درنده.  و لگد كوب هر رونده. نوشيدني تان آب گنديده و ناگوار. خوردني تان پوست جانور و مردار. پست و ناچيز و ترسان از هجوم همسايه و همجوار. تا آنكه خدا با فرستادن پيغمبر خود، شما را از خاك مذلت‏ برداشت. و سرتان را به اوج رفعت افراشت.

پس از آنهمه رنجها كه ديد و سختى كه كشيد. رزم آوران ماجراجو، و سركشان درنده خو. و جهودان دين به دنيا فروش، و ترسايان حقيقت نانيوش، از هر سو بر وى تاختند. و با او نرد مخالفت ‏باختند (21).  هر گاه آتش كينه افروختند، آنرا خاموش ساخت. و گاهى كه گمراهى سر برداشت، يا مشركى دهان به ژاژ انباشت، برادرش على را در كام آنان انداخت. على (ع) باز نايستاد تا بر سر و مغز مخالفان نواخت. و كار آنان با دم شمشير بساخت.

او اين رنج را براى خدا مى‏كشيد. و در آن خشنودى پروردگار و رضاى پيغمبر را مى‏ديد. و مهترى اولياى حق را مى‏خريد. اما در آن روزها، شما در زندگانى راحت آسوده و در بستر امن و آسايش غنوده بوديد (22).

چون خداى تعالى همسايگى پيمبران را براى رسول خويش گزيد، دو روئى آشكار شد، و كالاى دين بى خريدار. هر گمراهى دعوي دار و هر گمنامى سالار. و هر ياوه گوئى در كوى و برزن در پى گرمى بازار. شيطان از كمينگاه خود سر بر آورد و شما را به خود دعوت كرد.  و ديد چه زود سخنش را شنيديد و سبك در پى او دويديد و در دام فريبش خزيديد. و به آواز او رقصيديد.

هنوز دو روزى از مرگ پيغمبرتان نگذشته و سوز سينه ما خاموش نگشته، آنچه نبايست، گرديد. و آنچه از آنتان نبود برديد. و بدعتى بزرگ پديد آورديد (23).

به گمان خود خواستيد فتنه برنخيزد، و خونى نريزد، اما در آتش فتنه فتاديد. و آنچه كشتيد به باد داديد. كه دوزخ جاى كافرانست. و منزلگاه بدكاران. شما كجا؟ و فتنه خواباندن كجا؟ دروغ مى‏گوئيد!  و راهى جز راه حق مى‏پوييد!  و گرنه اين كتاب خداست ميان شما!  نشانه‏هايش بى كم و كاست هويدا. و امر و نهى آن روشن و آشكارا. آيا داورى جز قرآن مى‏گيريد؟ يا ستمكارانه گفته شيطان را مى‏پذيريد؟ «كسيكه جز اسلام دينى پذيرد، روى رضاى پروردگار نبيند. و در آن جهان با زيانكاران نشيند» (24)

چندان درنگ نكرديد كه اين ستور سركش رام و كار نخستين تمام گردد. نوائى ديگر ساز و سخنى جز آنچه در دل داريد آغاز کرديد!  مى‏پنداريد ما ميراثى نداريم. در تحمل اين ستم نيز بردباريم. و بر سختى اين جراحت پايداريم.

مگر به روش جاهليت مى‏گراييد؟ و راه گمراهى مى‏پيماييد؟ «براى مردم با ايمان چه داورى بهتر از خداى جهان‏»؟

اى مهاجران!  اين حكم خداست كه ميراث مرا بربايند و حرمتم را نپايند؟ پسر ابو قحافه! خدا گفته تو از پدر ارث برى و ميراث مرا از من ببرى؟ اين چه بدعتى است در دين مى‏گذاريد!  مگر از داور روز رستاخيز خبر نداريد (25).

اكنون تا ديدار آن جهان اين ستور آماده و زين بر نهاده (26)ترا ارزانى!   وعده‏گاه، روز رستاخيز!  خواهان محمد (ص) و داور خداى عزيز!   آنروز ستمكار رسوا و زيانكار و حق ستمديده برقرار خواهد شد!  به زودى خواهيد ديد كه هر خبرى را جايگاهى است و هر مظلومى را پناهى.

 پس به روضه پدر نگريست و گفت: 

رفتى و پس از تو فتنه برپا شد كين‏هاى نهفته آشكار شد اين باغ خزان گرفت و بى برگشت و ين جمع به هم فتاد و تنها شد (27)

اى گروه مؤمنين!  اى ياوران دين!  اى پشتيبانان اسلام!  چرا حق مرا نمى‏گيريد؟ چرا ديده به هم نهاده و ستمى را كه به من مى‏رود مى‏پذيريد؟ مگر نه پدرم فرمود احترام فرزند حرمت پدر است؟ چه زود رنگ پذيرفتيد. و بى درنگ در غفلت‏خفتيد. پيش خود مى‏گوئيد محمد (ص) مرد، آرى مرد و جان به خدا سپرد!  مصيبتى است ‏بزرگ و اندوهى است‏ سترگ. شكافى است كه هر دم گشايد. و هرگز به هم نيايد. فقدان او زمين را لباس ظلمت پوشاند و گزيدگان خدا را به سوك نشاند. شاخ اميد بى‏بر و كوهها زير و زبر شد. حرمت‏ها تباه و حريم‏ها بى‏پناه ماند. اما نه چنانست كه شما اين تقدير الهى را ندانيد و از آن بى‏خبر مانيد. قرآن در دسترس ماست ‏شب و روز مى‏خوانيد. چرا و چگونه معنى آنرا نمى‏دانيد؟ كه پيمبران پيش از او نيز مردند و جان به خدا سپردند (28).

محمد جز پيغمبرى نبود. پيغمبرانى پيش از او آمدند و رفتند. اگر او كشته شود يا بميرد شما به گذشته خود باز مى‏گرديد؟ كسي كه چنين كند خدا را زيانى نمى‏رساند. و خدا سپاسگزاران را پاداش خواهد داد.

آوه!  پسران قيله (29)پيش چشم شما ميراث پدرم ببرند! و حرمتم را ننگرند!  و شما همچون بيهوشان فرياد مرا نانيوشان؟ حاليكه سربازان داريد با ساز و برگ فراوان و اثاث و خانه‏هاى آبادان (30).

امروز شما گزيدگان خدا، پشتيبان دين، و ياوران پيغمبر و مؤمنين، و حاميان اهل بيت طاهرينيد!  شمائيد كه با بت‏پرستان عرب در افتاديد!  و برابر لشكرهاى گران ايستاديد!  چند كه از ما فرمانبردار، و در راه حق پايدار بوديد، نام اسلام را بلند، و مسلمانان را ارجمند،  و مشركان را تار و مار، و نظم را برقرار، و آتش جنگ را خاموش، و كافران را حلقه بندگى در گوش كرديد. اكنون پس از آنهمه زبان آورى دم فرو بستيد، و پس از پيش روى واپس نشستيد (31)آنهم برابر مردمى كه پيمان خود را گسستند. و حكم خدا را كار نبستند.  «از اينان بيم مداريد، تا هستيد. از خدا بترسيد اگر حق پرستيد!  »اما جز اين نيست كه به تن آسانى خو كرده‏ايد. و به سايه امن و خوشى رخت ‏برده‏ايد. از دين خسته‏ايد و از جهاد در راه خدا نشسته‏ايد و آنچه را شنيده كار نبسته (32)بدانيد كه: 

گر جمله كاينات كافر گردند

 بر دامن كبرياش ننشيند گرد (33)

من آنچه شرط بلاغ است ‏با شما گفتم. اما مى‏دانم خواريد و در چنگال زبونى گرفتار. چه كنم كه دلم خونست؟ و بازداشتن زبان شكايت، از طاقت ‏برون!  و نيز مى‏گويم براى اتمام حجت ‏بر شما مردم دون!  بگيريد!  اين لقمه گلوگير به شما ارزانى، و ننگ و حق شكنى و حقيقت پوشى بر شما جاودانى باد. اما شما را آسوده نگذارد تا به آتش افروخته خدا بيازارد!  آتشى كه هر دم فروزد و دل و جان را بسوزد. آنچه مى‏كنيد خدا مى‏بيند. و ستمكار به زودى داند كه در كجا نشيند. من پايان كار را نگرانم و چون پدرم شما را از عذاب خدا مى‏ترسانم. به انتظار بنشينيد تا ميوه درختى را كه كشتيد بچينيد و كيفر كارى را كه كرديد ببينيد (34).

  پاسخ ابوبكر به دختر پيغمبر

«و من ينقلب على عقبيه فلن يضر الله شيئا»(35).

در آن اجتماع كه نيمى مجذوب و نيمى مرغوب بودند، اين سخنان آتشين كه از دلى داغدار برخاسته چه اثرى نهاده است؟خدا مى‏داند. تاريخ و سندهاى دست اول جز اشارت‏هاى مبهم چيزى ثبت نكرده است. اگر هم در ضبط داشته، در اثر دستكارى‏هاى فراوان به ما نرسيده است. مسلماً گفته‏هاى دختر پيغمبر، و همسر پسر عموى او در چنان مجمع بدون عكس العمل نبوده است.  دخترى كه هر چه آن مردم در آن روز داشتند از بركت پدر او مادر او بود، پدرى كه ديروز مرده و امروز حق فرزندش را از وى گرفته‏اند. اگر در چنان جمع مهاجران مصلحت‏ خويش را در آن ديده‏اند كه خاموش باشند، انصار چنان نبوده‏اند. آنان ناخرسندى خود را در سقيفه نشان دادند، و اين خرده‏گيرى محرك خوبى بوده است.

اما آنان چه گفته‏اند، و چه شنيده‏اند، همزبان شده‏اند؟ به اعتراض برخاسته‏اند؟ نمى‏دانيم. آيا تنها به افسوس و دريغ بسنده كرده‏اند، خدا مى‏داند. شايد گفته‏اند كارى است گذشته. حكومتى روى كار است و بايد او را تقويت كرد، و مصلحت مسلمانان در اين است كه اگر يكدل نيستند بارى يكزبان باشند، چه جز شهر مدينه از همه جا بوى سركشى به دماغ مى‏رسد.

اما چنانكه نوشته‏اند (36)ابوبكر در آن جمع پاسخ دختر پيغمبر را چنين داد (37): 

-دختر پيغمبر!  پدرت غمخوار مؤمنان و بر آنان مهربان، و دشمن كافران و مظهر قهر يزدان بر ايشان بود. اگر نسب او را بجوئيم، او پدر تو است نه پدر ديگر زنان. برادر پسر عموى تو است نه ديگر مردان. در ديده او از همه خويشاوندان برتر، و در كارهاى بزرگ او را ياور بود. جز سعادتمند شما را دوست ندارد و جز پست نژاد تخم دشمني تان را در دل نكارد.

شما در آن جهان ما را پيشوا و به سوى بهشت رهگشاييد. من چه حق دارم كه پسر عمت را از خلافت ‏بازدارم!  اما فدك و آنچه پدرت به تو داده اگر حق تو است و من از تو گرفته‏ام ستمكارم.

اما ميراث، مي دانى پدرت گفته است:  «ما پيمبران ميراث نمى‏گذاريم. آنچه از ما بماند صدقه است‏».

و نيز گويد:  «سليمان از داود ارث برد» (39)اين دو پيمبرند و ارث نهادند و ارث بردند. آنچه به ارث نمى‏رسد پيمبرى است نه مال و منال. چرا ارث پدرم را از من مى‏گيرند. آيا در كتاب خدا فاطمه دختر محمد (ص) از اين حكم بيرون شده است؟ اگر چنين آيه‏اى است ‏بگو تا بپذيرم.

-دختر پيغمبر گفتار تو بينة است و منطق تو زبان نبوت. كسى را چه رسد كه سخن تو را نپذيرد؟ و چون منى چگونه تواند بر تو خرده گيرد؟ شوهرت ميان من و تو داورى خواهد كرد (40).

اما ابن ابى الحديد عكس العمل خطبه را به صورتى ديگر نوشته است. وى نويسد ابوبكر در پاسخ سخنان زهرا (ع) گفت: 

دختر پيغمبر!  به خدا هيچيك از آفريدگان خدا را بيشتر از پدرت دوست نمى‏دارم!  روزى كه پدرت مرد دوست داشتم آسمان بر زمين فرود آيد. به خدا دوست دارم عايشه بينوا شود و تو مستمند نباشى. چگونه ممكن است من حق همه را بدهم و درباره تو ستم كنم. تو دختر پيغمبرى!  اين مال از آن پيغمبر نبود مال همه مسلمانان بود. پدرت آن را در راه خدا مى‏داد!  و نياز مردمان را به آن برطرف مى‏ساخت. پس از مرگ او من نيز مانند او رفتار خواهم كرد.

-به خدا سوگند هيچگاه با تو سخن نخواهم گفت.

-به خدا سوگند از تو دست ‏بر نخواهم داشت.

-به خدا سوگند ترا نفرين مى‏كنم.

-به خدا سوگند در حق تو دعا نمى‏كنم (41).

و نيز ابن ابى الحديد از محمد بن زكريا حديث كند كه چون ابوبكر خطبه دختر پيغمبر را شنيد بر او گران آمد. پس به منبر رفت و گفت: 

مردم چرا به هر سخنى گوش مى‏دهيد؟!  چرا در روزگار پيغمبر چنين خواست‏هائى نبود؟!  هر كس از اين مقوله چيزى شنيده بگويد.  هر كس ديده گواهى دهد. روباهى را ماند كه گواه او دم اوست مى‏خواهد فتنه خفته را بيدار كند. از درماندگان يارى مى‏خواهند. از زنان كمك مى‏گيرند. ام طحال (42)را مانند كه بدكارى را از همه چيز بيشتر دوست داشت. من اگر بخواهم مى‏گويم و اگر بگويم آشكار مى‏گويم!  ليكن چندان كه مرا واگذارند خاموش خواهم بود.

شما گروه انصار!  سخن نابخردان شما را شنيدم!  شما بيشتر از ديگران بايد رعايت فرموده پيغمبر را بكنيد!  چه شما بوديد كه او را پناه داديد و يارى كرديد. من دست و زبانم را از كسى كه سزاوار مجازات نباشد كوتاه خواهم داشت.

پس از اين سخنان بود كه دختر پيغمبر به خانه بازگشت. ابن ابى الحديد گويد: 

اين سخنان را بر نقيب ابويحيى، بن ابو زيد بصرى خواندم و گفتم: 

-ابوبكر به چه كسى كنايه مى‏زند؟

-كنايه نمى‏زند به صراحت مى‏گويد.

-اگر سخن او صريح بود از تو نمى‏پرسيدم. خنديد و گفت: 

-مقصودش على است.

-روى همه اين سخنان تند به على است؟

-بله!  پسركم!  حكومت است! 

-انصار چه گفتند؟

-از على طرفدارى كردند. اما او ترسيد فتنه برخيزد و آنان را نهى كرد. (43)

به راستى در آنروز خليفه وقت چنين سخنانى گفته است؟ آيا فاطمه (ع) در مسجد حاضر بوده و شنيده است كه به شوهر وى، پسر عموى پيغمبر و نخستين مسلمان، چنين بى حرمتى روا داشته‏اند؟ آيا درايت، كاردانى و مصلحت انديشى رخصت مى‏داده است كه خليفه در مجمع مسلمانان چنان سخنانى بگويد؟ و اگر اين سخنان گفته شده عكس العمل آن در حاضران چه بوده است؟ پذيرفته‏اند؟ به اعتراض برخاسته‏اند؟ خاموش نشسته‏اند؟ آيا مى‏توان گفت اين كلمات بر ساخته است. ابن ابى الحديد و نقيب بصرى شيعه نبودند، پس اين گفتگوها تنها از طريق شيعه ضبط نشده. آيا نمى‏توان گفت معتزليان چنين داستانى را ساخته و به خليفه نسبت داده‏اند؟ البته نه. آنان در اين كار چه سودى داشته‏اند؟ اما اگر آن روز سخنانى به اعتراض در ميان آمده، و هيچ بعيد نيست كه گفته شده باشد، بايد گفت ممانعت از پيدا شدن مخالفت‏هاى بعدى موجب بوده است كه قدرت مركزى مقابل هر كس باشد شدت عمل نشان دهد؟

اگر نتوان براى هر يك از اين پرسش‏ها پاسخى قطعى يافت ‏يك نكته روشن است و آن اينكه مرگ پيغمبر براى مسلمانان آزمايشى بزرگ بود. قرآن از پيش، مسلمانان را بدين آزمايش متوجه ساخت كه:  اگر محمد بميرد يا كشته شود مبادا شما به گذشته ديرين خود برگرديد.

دست‏دركاران سياست و همفكران آنان براى آنچه در آنروزها گفته و كرده‏اند دليل‏ها نوشته و مى‏نويسند. مى‏خواهند آنها را با مصلحت مسلمانان هماهنگ سازند: وحدت كلمه بايد حفظ شود. اگر گروه هائى به مخالفت‏با حكومت تازه برخيزند، قدرت مركزى را ناتوان خواهند كرد. به هر صورت كه ممكن است‏ بايد آنانرا به جمع مسلمانان برگرداند. ابوسفيان دشمن ديرين اسلام در كمين است و توطئه را آغاز كرده. گاهى به خانه عباس و گاهى به خانه على مى‏رود. مى‏خواهد اين دو خويشاوند پيغمبر را به مخالفت ‏با خليفه بر انگيزد. اگر ابوسفيان موفق گردد و در داخل مدينه نيز دو دستگى پيش آيد و انصار مقابل مهاجران بايستند، آشوبى بزرگ برخواهد خاست. سعد بن عباده رئيس طائفه خزرج چشم به خلافت دوخته است. هنوز با خليفه بيعت نكرده. «انصار» خود را براى رهبرى مسلمانان سزاوارتر از مهاجران مى‏دانند. اگر در آغاز كار،  حكومت ‏سخت نگيرد هر روز از گوشه‏اى بانگى خواهد برخاست (44).

اين توجيه‏ها و مانند آن از همان روزهاى نخستين تا امروز صدها بار مكرر شده است. عبارت‏ها گوناگون، و معنى يكى است. آنچه مسلم است اينكه كمتر انسانى مى‏تواند با تغيير شرايط سياسى و اقتصادى منطق خود را تغيير ندهد، و آنرا با وضع حاضر منطبق نسازد. چنانكه در جاى ديگر نوشته‏ام (45)مى‏توان گفت آن روز كه آن گروه چنين كارها را روا شمردند، به زعم خود صلاح مسلمانان را در آن ديدند. اما اين صلاح انديشى به صلاح مسلمانان بود يا نه؟ خود بحثى است.

به گمان خود مى‏خواستند، اختلاف پديد نشود و فتنه بر نخيزد و يا لااقل كردار خود را چنين توجيه مى‏كردند. اما چنانكه نوشتيم،  اگر در اجتماعى اصلى مسلّـم (به هر غرض و نيت كه باشد) دگرگون شد، دستاويزى براى آيندگان مى‏شود. و آن آيندگان متاسفانه از خود گذشتگى گذشتگان را ندارند. و اگر داشتند مسلما امروز تاريخ مسلمانى رنگ ديگرى داشت.

نوشته‏اند چون دختر پيغمبر آن گفتار را در پاسخ خود شنيد دل آزرده و خشمناك به خانه رفت و به شوهر خود چنين گفت: 

پسر ابو طالب تا كى دست‏ها را به زانو بسته‏اى و چون تهمت زدگان در گوشه خانه نشسته‏اى؟ مگر تو نه همان سالار سر پنجه‏اى؟ چرا امروز در چنگ اينان رنجه‏اى؟ پسر ابو قحافه پرده حرمتم را دريد و نان خورش بچه‏هايم را بريد!  آشكارا به دشمنى من برخاست و از لجاجت چيزى نكاست!  چندانكه ديگر مهاجر و انصار در يارى من نكوشيدند، و ديده حمايت از من پوشيدند. نه يارى دارم نه مدد كارى! خشم خوار رفتم و خوار برگشتم.  آن روز زبون شدى كه از مرتبه بالا به دون شدى!  ديروز شيران را در هم شكستى چرا امروز در به روى خود بستى؟ من گفتم آنچه دانستم. ليكن چيره شدن بر آنان نتوانستم (46).

كاش لختى پيش از اين خوارى مى‏مردم، و بر خطائى كه رفت دريغ نمى‏خوردم. اگر سخن به تندى گفتم، يا از اينكه مرا يارى نمى‏كنى بر آشفتم خدا عذر خواه من باشد!  واى بر من كه پشتم شكست و ياورم رفت از دست، به خدا شكايت مى‏برم، و از پدرم حمايت مى‏خواهم، خدايا دست تو بالاى دست‏هاست! 

على (ع) در پاسخ او گفت: 

-دختر صفوت عالميان!  و يادگار مهتر پيمبران!  غم مخور كه واى نه براى تو است، براى دشمن ژاژخاى تو است!  من از روى سستى در خانه ننشستم، و آنچه توانستم به درستى به كار بستم. اگر نانخورش مى‏خواهى روزى تو مضمون است و آن كس كه آنرا تعهد كرده مامون! 

-به خدا واگذار! 

-به خدا واگذاشتم!  (47)

اين گفتگو را ابن شهر آشوب بدون ذكر سند در مناقب آورده (48)و با اختلافى مختصر در بحار (49)ديده مى‏شود. آيا چنين گفتگوئى بين دختر پيغمبر و امير المؤمنين رخ داده است؟ چگونه چنين چيزى ممكن است؟ شيعه براى اين دو بزرگوار مقام عصمت قائل است. مى‏توان پذيرفت دختر پيغمبر اين چنين شوهرش را سرزنش كند؟ آنهم براى نانخورش بچگانش؟ بديهى است كه مى‏توان براى اين پرسش پاسخى نوشت، و گفته‏ها را توجيه كرد. اما اگر كار توجيه و پاسخ پرسش به بحث‏هاى منطقى و استدلال‏هاى دور و دراز بكشد، نتيجه آن بدينجا منتهى مى‏شود كه قدرت منطق كدام يك از دو طرف بيشتر باشد. يا چگونه بتواند روايات را به سود منطق خويش معنى و يا تاويل نمايد. چنين روش از حدود وظيفه پژوهندگان تاريخ بيرونست.

آنچه مى‏بينم اينست كه گفتار منسوب به دختر پيغمبر پر از آرايش معنوى و لفظى است، از استعاره، تشبيه، كنايه، طباق، سجع. اگر خطبه از چنين آرايش‏ها برخوردار باشد زيور آنست، سخنى است كه براى جمع گفته مى‏شود. بايد در دل شنونده جا كند. در چنين گفتار، خطيب در عين حال كه به معنى توجه دارد به زيبائى آن، و نيز به آرايش لفظ بايد توجه داشته باشد. اما گفتگوى گله آميز زن و شوى چرا بايد چنين باشد؟ مگر دختر پيغمبر مى‏خواست قدرت خود را در سخنورى به شوى خويش نشان دهد؟ به هر حال به قول معروف در اين اگر مگرى مى‏رود و حقيقت را خدا مى‏داند.

پى‏نوشتها: 

1. شيطان سر از كمينگاه خويش بر آورد و شما را بخود دعوت كرد و ديد كه چه زود سخنش را شنيديد و سبك در پى او دويديد.

2. بلاغات النساء چاپ بيروت ص 23-24.

3. بلاغات النساء ص 23.

4. شرح نهج البلاغه ج 16 ص 252.

5. چاپ بيروت ص 23 چاپ نجف ص 12. چاپ قم ص 12 (كه همان افست چاپ نجف است) .

6. قاموس الرجال ج 4 ص 259.

7. ص 175 چاپ قم.

8. لقد قتلت كهلى. و ابرت اهلى. و قطعت فرعى و اجتثثت اصلى. فان يشفك هذا فقد اشتفيت (طبرى ج 7 ص 372) .

9. انى اناديك و لا اناجيك. ان اخاك من صدقك. فانظر قبل ان تتقدم. و تفكر قبل ان تندم. فان النظر قبل التقدم و التفكر قبل التندم.  (عقد الفريد ج 5 ص 110-111) .

10. الحمد لله على ما انعم. و له الشكر على ما الهم. و الثناء بما قدم من عموم نعمة ابتداها. و سبوغ آلاء اسداها. و احسان منن و الاها.  جم عن الاحصاء عددها. و ناى عن المجازات امدها. و تفاوت عن الادراك ابدها.

-و استنن الشكر بفضائلها. و استحمد الى الخلائق باء جزالها. و ثنى بالندب الى امثالها. و اشهد ان لا اله الا الله. كلمة جعل الاخلاص تاويلها. و ضمن القلوب موصولها. و انار فى الفكرة معقولها. الممتنع من الابصار رؤيته. و من الاوهام الاحاطة به.

11. ابتدع الاشياء لا من شى‏ء قبلها. و احتذاها بلا مثال. لغير فائدة زادته الا اظهارا لقدرته. و تعبدا لبريته. و اعزازا لدعوته. ثم جعل الثواب على طاعته. و العقاب على معصيته. زيادة لعبادة عن نقمته. و حياشا لهم الى جنته. و اشهد ان ابى محمدا عبده و رسوله. اختاره قبل ان يجتبله. و اصطفاه قبل ان ابعثه. و سماه قبل ان استنجبه.

-اذ الخلائق بالغيوب مكنونة. و بستر الاهاويل مصونة. و بنهاية العدم مقرونة. علما من الله عز و جل بمايل الامور. و احاطة بحوادث الدهور. و معرفة بمواضع المقدور. ابتعثه الله تعالى عز و جل اتماما لامره. و عزيمة على امضاء حكمه. فراى (ص) الامم فرقا فى اديانها.  عكفا على نيرانها. عابدة لاوثانها منكرة لله مع عرفانها.

12. فانار الله عز و جل بمحمد صلى الله عليه ظلمها. و فرج عن القلوب بهمها. و جلى عن الابصار غممها. ثم قبض الله نبيه صلى الله عليه قبض رافة و اختيار. رغبة بابى صلى الله عليه عن هذه الدار. موضوعا عنه العب و الاوزار محتف بالملائكة الابرار و مجاورة الملك الجبار و رضوان الرب الغفار. صلى الله على محمد نبى الرحمة. و امينه على وحيه و صفيه من الخلائق. و رضيه صلى الله عليه و سلم و رحمة الله و بركاته. ثم انتم عباد الله (تريد اهل المجلس) نصب امر الله و نهيه. و حملة دينه و وحيه. و امناء الله على انفسكم و بلغاؤه الى الامم. -زعمتم حقا لكم لله فيكم عهد، قدمه اليكم. و نحن بقية استخلفنا عليكم. و معنا كتاب الله، بينة بصائره. و آى فينا منكشفة سرائره. و برهان منجليه ظواهره. مديم البرية اسماعه. قائد الى الرضوان اتباعه مؤد الى النجاة استماعه.

13. فيه بيان حجج الله المنورة. و عزائمه المفسرة و محارمه المحذرة و تبيانه الجالية. و جمله الكافية. و فضائله المندوبة و رخصه الموهوبة. و شرائعه المكتوبة. ففرض الله الايمان تطهيرا لكم من الشرك.

14. در بعض مصادر متاخر بجاى‏«حب دوستى) «جهاد»آمده و مناسب‏تر مى‏نمايد.

15. صبر را كه در لغت‏بمعنى شكيبائى است‏بمعنى ديگر آن (باز داشتن نفس از هوى و هوس) گرفته‏ام.  (رجوع به تفسير التبيان ج 1 ص 201. ذيل‏«و استعينوا بالصبر و الصلاة‏»شود) .

16. اشارت است‏به آيه 179 سوره بقره.

17. و الصلاة تنزيها عن الكبر. و الصيام تثبيتا للاخلاص. و الزكاة تزييدا فى الرزق. و الحج تسلية للدين. و العدل تنسكا للقلوب. و طاعتنا نظاما. و امامتنا امنا من الفرقة. و حبنا عزا للاسلام. و الصبر منجاة. و القصاص حقنا للدماء.

18. اشارت است‏به آيه 23 سوره نور«ان الذين يرمون المحصنات الغافلات المؤمنات لعنوا فى الدنيا و الآخرة و لهم عذاب عظيم‏».

19. و الوفاء بالنذر تعرضا للمغفرة. و توفية المكاييل و الموازين تغييرا للبخسة. و النهى عن شرب الخمر تنزيها عن الرجس. و قذف المحصنات اجتنابا للعنة. و ترك السرق ايجابا للعفة. و حرم الله عز و جل الشرك اخلاصا له بالربوبية. «فاتقوا الله حق تقاته و لا تموتن الا و انتم مسلمون- (از آيه 101 آل عمران) و اطيعوه فيما امركم به و نهاكم عنه فانه‏«انما يخشى الله من عباده العلماء»-سوره فاطر:   آيه 28) .

20. ثم قالت:  ايها الناس. انا فاطمة و ابى محمد. اقولها عودا على بدء. «لقد جاءكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رؤف رحيم‏». -توبه:  129-فان تعرفوه تجدوه ابى دون آباتكم. و اخابن عمى دون رجالكم. فبلغ النذارة. صادعا بالرسالة. مائلا عن مدرجة المشركين. ضاربا لثبجهم، آخذا بكظمهم. يهشم الاصنام و ينكث الهام.

21. حتى هزم الجمع و ولو الدبر. و تفرى الليل عن صبحه. و اسفر الحق عن محضه. و نطق زعيم الدين. و خرست‏شقاشق الشياطين. و كنتم على شفا حفرة من النار. مذقة الشارب. و نهرة الطامع و قبسة العجلان. و موطا الاقدام. تشربون الطرق. و تقتاتون الورق. اذلة خاسئين. تخافون ان يتخطفكم الناس من حولكم. فانقذكم الله برسوله (ص) بعد اللتيا و التى. و بعد ما منى ببهم الرجال، و ذؤبان العرب، و مردة اهل الكتاب.

22. كلما حشوا نارا للحرب اطفاها. او نجم قرن الضلال و فغرت فاغرة من المشركين قذف باخيه فى لهواتها. فلا ينكفى حتى يطا صماخها باخمصه. و يخمد لهبها بحده. مكدودا فى ذات الله. قريبا من رسول الله. سيدا فى اولياء الله. و انتم فى بلهنية وادعون آمنون.

23. حتى اذ اختار الله لنبيه دار انبيائه، ظهرت خلة النفاق. و سمل جلباب الدين. و نطق كاظم الغاوين. و نبغ حامل الآفلين. و هدر فنيق المبطلين. فخطر فى عرصاتكم و اطلع الشيطان راسه من مغرزه، صارخا بكم. فوجدكم لدعائه مستجيبين. و للغرة فيه ملاحظين. فاستنهضكم فوجدكم خفافا. و اجمشكم فالقاكم غضابا. فوسمتم غير ابلكم و اوردتموها غير شربكم. هذا و العهد قريب. و الكلم رحيب. و الجرح لما يندمل.

24. زعمتم خوف الفتنة‏«الا فى الفتنة سقطوا و ان جهنم لمحيطة بالكافرين‏»-توبه:  49-فهيهات منكم، و انى بكم، و انى تؤفكون. و هذا كتاب الله بين اظهركم. زواجره بينة. و شواهده لائحة. و اوامره واضحة. ارغبة عنه تريدون. ام بغيره تحكمون؟بئس للظالمين بدلا.  «و من يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه و هو فى الاخرة من الخاسرين‏». آل عمران:  85.

25. ثم لم تريثوا الاريث ان تسكن نغرتها. تشربون حسوا، و تسرون فى ارتغاء. و نصبر منكم على مثل حز المهدى. و انتم الان تزعمون ان لا ارث لنا. افحكم الجاهلية تبغون، «و من احسن من الله حكما لقوم يوقنون- (المائدة:  50) ويها معشر المهاجرين. ا ابتز ارث ابى؟يا بن ابى قحافة!  افى الكتاب ان ترث اباك و لا ارث ابى؟لقد جئت‏شيئا فريا.

26. خلافت و فدك.

27. فدونكها مخطومة مرحولة. تلقاك يوم حشرك. فنعم الحكم. الله. و الزعيم محمد. و الموعد القيامة. و عند الساعة يخسر المبطلون.  و«لكل نبا مستقر و سوف تعلمون‏» (انعام:  67) ثم انحرفت الى قبر النبى (ص) و هى تقول: 

قد كان بعدك انباء و هنبثة لو كنت‏شاهدها لم تكثر الخطب انا فقدناك فقد الارض و ابلها واختل قومك فاشهدهم و لا تغب

28. معشر البقية. و اعضاد الملة. و حصون الاسلام. ما هذه الغميزة فى حقي؟و السنة عن ظلامتى. اما قال رسول الله (ص) المرء يحفظ فى ولده؟سرعان ما اجدبتم فاكديتم. و عجلان ذا اهالة. تقولون مات رسول الله (ص) . فخطب جليل. استوسع وهيه. و استنهز فتقه. و فقد راتقه. و اظلمت الارض لغيبته. و اكتابت‏خيرة الله لمصيبته. و خشعت الجبال. و اكدت الامال. و اضيع الحريم. و اذيلت الحرمة عند مماته. و تلك نازلة علينا. بها كتاب الله فى افنيتكم فى ممساكم و مصبحكم يهتف بها فى اسماعكم. و قبله حلت‏بانبياء الله عز و جل و رسله.

29. در بعض فرهنگهاى عربى و كتاب‏هائى جز فرهنگ نامه‏ها نوشته‏اند قيله نام زنى است كه انصار از نژاد او هستند. ابو الفرج اصفهانى آنجا كه نسب اوس و خزرج را آورده نويسد:  مادر آنان قيله دختر جفنة بن عتبة بن عمرو است. و قضاعه گويند او قيله دختر كاهل بن عذره بن سعد بوده است.  (اغانى ج 3 ص 40) ليكن بايد توجه داشت كه:  قيله واژه‏اى است جنوبى يعنى واژه‏اى بوده است در زبان مردم عربستان خوشبخت (يمن) . مردم يثرب (مدينه) از مهاجرانى هستند كه پس از ويرانى سد مارب و يا به سبب ديگر در اين شهر (يثرب) سكونت كردند. در دوره دوم حكومت‏سبائيان بر جنوب، پادشاهان اين منطقه مشاوران سياسى داشتند كه از ميان اشراف انتخاب مى‏شدند و آنانرا«قيل‏»مى‏گفتند بن ابر اين قيله مرادف بزرگان، اعيان، و مانند اينها است.

30. «و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم و من ينقلب على عقبيه فلن يضر الله شيئا و سيجزى الله الشاكرين.  (آل عمران:  144) ايها بنى قيلة. اهضم تراث ابيه.  (هاء براى سكت است) و انتم بمراى و مسمع تلبسكم الدعوة و تمثلكم الحيرة و فيكم العدد و العدة. و لكم الدار. و عندكم الجنن.

31. و انتم الان نخبة الله التى انتخبت لدينه. و انصار رسوله و اهل الاسلام. و الخيرة التى اختيرت لنا اهل البيت. فباديتم العرب. و ناهضتم الامم. و كافحتم البهم. لا نبرح نامركم و تامرون. حتى دارت لكم بنارحى الاسلام. و در حلب الانام. و خضعت نعرة الشرك. و لا باخت نيران الحرب. و هدات دعوة الهرج. و استوسق نظام الدين. فانى حرتم بعد البيان. و تكصتم بعد الاقدام. و اسررتم بعد الاعلان.

32. لقوم نكثوا ايمانهم‏«اتخشونهم. فالله احق ان تخشوه ان كنتم مؤمنين‏» (توبه:  13) الا قد ارى ان اخلدتم الى الخفض. و ركنتم الى الدعة. فعجتم عن الدين. و مججتم الذى و عيتم و دسعتم الذى سوغتم. «انتكفروا انتمومن فى الارض جميعا فان الله لغنى حميد».  (آيه 8 سوره ابراهيم) .

33. سعدى.

34. الا و قد قلت الذى قلته على معرفة منى بالخذلان الذى خامر صدوركم. و استشعرته قلوبكم. و لكن قلته فيضة النفس. و نفثة الغيظ. و بثة الصدر. و معذرة الحجة. فدونكموها. فاحتقبوها مدبرة الظهر. ناكبة الحق. باقية العار. موسومة بشنار الابد. موصولة بنار الله الموقدة. التى تطلع على الافئدة. فبعين الله ما تفعلون‏«و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون‏» (الشعراء:  227) و انا ابنة نذير لكم بين يدى عذاب الله. فاعملوا انا عاملون و انتظروا انا منتظرون.

35. و كسى كه بگذشته خود باز گردد زيانى بخدا نمى‏رساند (آل عمران:  144)

36. بلاغات النساء.

37. قسمتى از اين پاسخ مسجع است‏بدين جهت در ترجمه هم سجع رعايت‏شده است.

38. يرثنى و يرث من آل يعقوب-مريم:  7.

39. و ورث سليمان داود-النحل:  17.

40. بلاغات النساء. چاپ بيروت ص 31-32.

41. شرح نهج البلاغة ص 214.

42. زن روسپى كه در عصر جاهليت‏بوده است.

43. شرح نهج البلاغه ج 16 ص 214-215.

44. و نگاه كنيد به فاطمة الزهرا-عباس عقاد ص 57.

45. پس از پنجاه سال ص 31 چاپ دوم.

46. يا بن ابى طالب اشتملت‏شملة الجنين. و قعدت حجرة الظنين. نقضت قادمة الاجدل. فخاتك ريش الاعزل. هذا ابن ابى قحافة يبتزنى نحلة ابى. و بليغة ابنى. لقد اجهر فى خصامى. و الفيته الدفى كلامى. حتى حبسنى قتيلة نصرها. و المهاجرة وصلها. و غضت الجماعة دونى طرفها فلا دافع و لا مانع-خرجت كاظمة. وعدت راغمة. اضرعت‏حدك يوم اضعت‏خدك. افترست الذئاب و استرشت التراب. ما كففت قائلا و لا اغنيت‏باطلا و لا خيار لى.

47. ليتنى مت قبل هنيتى و دون ذلتى. عذيرى الله منك عاديا و منك حاميا. و يلاى فى كل شارق. ويلاى مات العمد. و وهنت العضد.  و شكواى الى ابى و عدواى الى ربى. اللهم انت اشد قوة. فاجابها امير المؤمنين:  لا ويل لك. بل الويل لشانئك. نهنهى عن وجدك يابنة الصفوة. و بقية النبوة. فما ونيت عن دينى و لا اخطات مقدورى فان كنت تريدين البلغة فرزقك مضمون. و كفيلك مامول و ما اعد لك خير مما قطع عنك. فاحتسبى الله!  فقالت‏حسبى الله و نعم الوكيل.

48. ج 2 ص 208.

49. ج 43 ص 148.

كتاب:   زندگانى فاطمه زهرا(س)

نويسنده:   سيد جعفر شهيدى

********

برگرفته از سایت :

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=14336

 

*****

التماس دعا

****

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 4:25  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)  | 
با نام تو آغاز می کنم ای خداوند عشق!
تویی که زیبا ترین معاشقه را از عاشق خویش ، در "گودال قتلگاه "به تماشا ایستادی!
و با یاد "رقیه" (ُس) :

آرزوی بابا

***

می چکد از نگاه ها ، پنهان
اشک ها ، یادگار دریا یند
آسمان هم به گریه می آید:
وقتی از چشم کودکی ،آیند !

* *
کودکی ، مانده در دل غربت
خفته ، اما ، درون ویرانه
آنکه ،روزی، نگاه زیبایش
شد حدیث هزار پروانه !

* *
جرم او را کسی نمی دانست :
جرم پروانه را ، نمی دانند
آنچه مردم شنیده ، می گویند
رسم جانانه را ، نمی دانند

* *
چشم ها ،را گشوده می نالید
در فضای غریب ویرانه
مثل شمعی ،که اشک می ریزد
در سکوت حزین یک خانه

* *
ناله هایش اگر چه می گفتند:
غربت خانه ، کرده بی تابش
دور می زد ، درون تاریکی
لحظه لحظه ، نگاه بی خوابش

* *
جستجو های او نشان می داد
انتظار کسی ، به جان دارد
سر به بالا گرفته ، می پرسید:
عمه ، این خانه آسمان دارد ؟!

* *
آسمان را ، گرفت در آغوش
مثل یک عقده در گلو ، افسرد
آرزوی قشنگ بابا ، هم
در همان آخرین نگاهش ، مرد !

***

قم ۱۳۷۷
+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 0:47  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)  | 
مولا جان !

ای شکافنده علوم آسمانی !

ای یادگار غریبانه های عاشورا !

میلادت که جلوه ای  از  پرتو انوار الهی  است

مبارک باد !

ماییم و دل به عنایات تو بسته

این جان خسته را جز مهر تو آرزیی  نیست !

******

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 0:29  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

نادِ علیًّاً مَظهَرَ العَجائِب

تَجِدهُ عَوناً لََکَ فی النوَّائِبِ

لي ِالیَ اللهِ حاجَتی و عَلَیهِ مُعَوَّّلی

کُلَّّما َامَرتَه و رَمیتُ  مُنقَضی فی ظِلِ الله و یُظلِِلِ الله لي

 

اَدعوکَ کُلًّ هُمٍّ و غَمٍّ سَیَنجَلی

بِعَضَمَتِکَ یا الله

بِنُبُوَتِکَ یا محمد

بِوَلایَتِکَ یا علیُّ

یا علیُّ یا علیُّ

ادرکنی

بحقِّ لُطفِکَ الخفيِّ

الله اَکبَرَ

اَنَا مِن شَرِ اَعدائِکَ بَرِیءٌ

اَللهُ صَمَدی مِن عِندِکَ مَدَدی و عَلَیکَ مُعتَمِدی

بِحَقِّ ایّاک نعبد و ایّاک نَستَعینُ

یا اَبَا الغَیثِ اَغِثني

یا اَبَا الحََسَنَینِ اَدرِکنی

یا سَیفَ اللهِ ادرکنی

یا بابَ اللهِ ادرکنی

یا وَلِيَّ الله ادرکنی

بِحَقِّ لُطفِکَ الخَفِیِّ

یا قَهّارُ تَقَهَّرتَ بِالقَهرِ والقَهرُ في قَهرِ قَهرّکَ

یا قَهّارُ یا قاهِرَ العَدُّوِّ

یا والِیَ الوَلیِّ

یا مَظهَرَ العَجائِبِ یا مُرتَضی علیٌّ

رَمَیتَ مَن بَغی عَلَیَّ بِسَهمِ اللهِ و سَیفَ اللهِِ القاتِلِ

اُفَوِّضُ اَمری اِلَی اللهِ

اِنَّ اللهَ بَصیرٌ بِالعِبادِ

و ِالهُکُم اِلهٌ واحِدٌ لا الهَ اِلاَّ هُوَ الرَّحمنُ الرحیمُ

ادرکنی یا غیاثَ المُستَغیثینَ

یا دَلیلَ المُتَحَیِّرینَ

یا امانَ الخائفینَ

یا مُعینَ المُتوَکِّلینَ

یا راحِمَ المَساکینَ

یا اِلهَ العالمینَ

بِرَحمَتِکَ و صَلَی اللهُ عَلی سَیِّدِنا محمدٍ و الِهِ اَجمَعینَ

والحَمدُلِلهِ ربِّ العالَمینَ .

 

***

یاعلی مدد !

 

التماس دعا !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 5:14  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)  | 

گزارش تصویری از انفجار در حرم امام هادی (ع)



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 5:23  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)  | 

- مقتل الحسين ( ع ) - أبو مخنف الازدي ص 214 : -

قال أبو مخنف عن الحارث بن كعب عن فاطمة بنت على قالت لما اجلسنا بين يدى يزيد ابن معاوية رق لنا ، وامر لنا بشئ والطفنا قالت : ثم ان رجلا من اهل الشام احمر قام إلى يزيد فقال : يا امير المؤمنين : هب لي هذه يعنيني ، وكنت جارية

وضيئة فارعدت وفرقت وظننت ان ذلك جائز لهم ، واخذت بثياب اختى زينب ، قالت وكانت اختي زينب اكبر مني واعقل ، وكانت تعلم ان ذلك لا يكون فقالت : كذبت والله ولو مت ما ذلك لك وله . فغضب يزيد فقال : كذبت والله ان ذلك لي ولو

شئت ان افعله لفعلت ، قالت : كلا والله ما جعل الله ذلك لك الا ان تخرج من ملتنا وتدين بغير ديننا ، قالت فغضب يزيد واستطار ثم قال : اياى تستقبلين بهذا ، انما خرج من الدين ابوك واخوك ، فقالت زينب : بدين الله ودين ابي ودين اخي

وجدى اهتديت انت وابوك وجدك ، قال : كذبت يا عدوة الله قالت : انت امير مسلط تشتم ظالما وتقهر بسلطانك ، قالت فوالله لكانه استحيا فسكت . ثم عاد الشامي فقال : يا امير المؤمنين هب لي هذه الجارية ، قال : اعزب ، وهب الله لك حتفا قاضيا .

قالت : ثم قال يزيد بن معاوية يا نعمان بن بشير جهزهم بما يصلحهم ، وابعث معهم رجلا من اهل الشام امينا صالحا ، وابعث معه خيلا واعوانا فيسير بهم إلى المدينة ، ثم امر بالنسوة ان ينزلن في دار على حدة ، معهن ما يصلحهن ، واخوهن معهن علي بن الحسين في
 

- ص 215 -

الدار التي هن فيها . قال : فخرجن حتى دخلن دار يزيد ، فلم تبق من آل معاوية امرأة الا استقبلتهن تبكى وتنوح على الحسين ، فاقاموا عليه المناحة ثلاثا ، وكان يزيد لا يتغدى ولا يتعشى الا دعا علي بن الحسين إليه . قال فدعاه ذات يوم ،

ودعا عمرو بن الحسن بن علي وهو غلام صغير فقال لعمرو بن الحسن : اتقاتل هذا الفتى ؟ يعني خالدا ابنه ، قال : لا ولكن اعطني سكينا واعطه سكينا ثم اقاتله ، فقال له يزيد ، واخذه وضمه إليه ثم قال : شنشنة اعرفها من اخزم ، هل تلد الحية الا

حية . قال ولما ارادوا ان يخرجوا دعا يزيد علي بن الحسين ثم قال : لعن الله ابن مرجانة ، اما والله لو اني صاحبه ما سألني خصلة ابدا الا اعطيتها اياه ، ولدفعت الحتف عنه بكل ما استطعت ولو بهلاك بعض ولدى ولكن الله قضى ما رأيت

كاتبني وانه كل حاجة تكون لك ، قال و كساهم واوصى بهم ذلك الرسول ، قال : فخرج بهم وكان يسايرهم بالليل ، فيكونون امامه حيث لا يفوتون طرفه ، فإذا نزلوا تنحى عنهم وتفرق هو واصحابه حولهم كهيئة الحرس لهم ، وينزل منهم بحيث إذا

اراد انسان منهم وضوءا أو قضاء حاجة لم يحتشم ، فلم يزل ينازلهم في الطريق هكذا ويسألهم عن حوائجهم ويلطفهم حتى دخلوا المدينة ، وقال الحارث بن كعب : فقالت لي فاطمة بنت علي : قلت لاختى زينب : يا اخية لقد احسن هذا الرجل الشامي الينا في صحبتنا فهل لك ان نصله ؟ فقالت :
 

- ص 216 -

والله ما معنا شئ نصله به الا حلينا ، قالت لها : فنعطيه حلينا ، قالت : فاخذت سوارى ودملجى ، واخذت اختي سوارها ودملجها ، فبعثنا بذلك إليه واعتذرنا إليه ، وقلنا له : هذا جزاءك بصحبتك ايانا بالحسن من الفعل ، قال : فقال : لو كان الذي

صنعت انما هو للدنيا كان في حليكن ما يرضيني ودونه ، ولكن والله ما فعلته الا لله ولقرابتكم من رسول الله صلى الله عليه وآله .
 

قال هشام : واما عوانة بن الحكم الكلبى فانه قال : لما قتل الحسين وجيئ بالاثقال والاسارى حتى وردوا بهم الكوفة إلى عبيدالله فبينا القوم محتبسون إذ وقع حجر في السجن معه كتاب مربوط وفي الكتاب : خرج البريد بامركم في يوم كذا وكذا

إلى يزيد بن معاوية ، وهو سائر كذا وكذا يوما وراجع في كذا وكذا ، فان سمعتم التكبير فايقنوا بالقتل وان لم تسمعوا تكبيرا فهو الامان ان شاء الله ، قال : فلما كان قبل قدوم البريد بيومين أو ثلاثة إذا حجر قد ألقى في السجن ومعه كتاب مربوط

وموسى وفي الكتاب : اوصوا واعهدوا ، فانما ينتظر البريد يوم كذا وكذا فجاء البريد ولم يسمع التكبير وجاء كتاب بان سرح الاسارى إلى ، قال فدعا عبيدالله بن زياد محفز بن ثعلبة ، وشمر بن ذي الجوشن فقال انطلقوا بالثقل والرأس إلى

 يزيد بن معاوية ، قال : فخرجوا حتى قدموا على يزيد ، فقام محفز بن ثعلبة فناى باعلى صوته .........، فقال يزيد : ما ولدت ام محفز ........ ولكنه قاطع ظالم . قال : فلما نظر يزيد إلى رأس الحسين قال :
 

- ص 217 -

يفلقن هاما من رجال اعزة * علينا وهم كانوا اعق واظلما

ثم قال : اتدرون من اين اتى هذا ؟ قال : ابى علي خير من ابيه ، وامي فاطمة خير من امه ، وجدى رسول الله خير من جده ، وانا خير منه واحق بهذا الامر منه ، فاما قوله : ابوه خير من ابي فقد حاج ابى اباه ، وعلم الناس ايهما حكم له ، واما

قوله ، امي خير من امه ، فلعمري فاطمة ابنة رسول الله صلى الله عليه وآله خير من امي ، واما قوله جدى خير من جده : فلعمري ما احد يؤمن بالله واليوم الاخر يرى لرسول الله فينا عدلا ولاندا ، ولكنه انما اتى من قبل فقهه ، ولم يقرأ : قل اللهم

مالك الملك تؤتى الملك من تشاء وتنزع الملك ممن تشاء وتعز من تشاء وتذل من تشاء بيدك الخير انك على كل شئ قدير . ثم ادخل نساء الحسين على يزيد ، فصاح نساء آل يزيد وبنات معاوية واهله وولولن ثم انهن ادخلن على يزيد ، فقالت فاطمة

بنت الحسين وكانت اكبر من سكينة : أبنات رسول الله سبايا يا يزيد ؟ فقال يزيد : يا ابنة اخي انا لهذا كنت اكره ، قالت : والله ما ترك لنا خرص ، قال يا ابنة اخي ما اتى اليك اعظم مما اخذ منك ثم اخرجن فادخلن دار يزيد بن معاوية ، فلم تبق

امرأة من آل يزيد الا اتتهن واقمن الماتم . وارسل يزيد إلى كل امرأة ماذا اخذ لك ، وليس منهن امرأة تدعى شيئا بالغا ما بلغ الا قد اضعفه لها ، فكانت سكينة تقول ما رأيت رجلا كافرا بالله خيرا من يزيد بن معاوية . ثم ادخل الاسارى إليه وفيهم علي بن الحسين فقال له يزيد : ايه
 

- ص 218 -

يا علي ، فقال علي : ما اصاب من مصيبة في الارض ولا في انفسكم الا في كتاب من قبل ان نبرها ان ذلك على الله يسير لكيلا تأسوا على ما فادتكم ولا تفرحوا بما آتاكم والله لا يحب كل مختال فخور ، فقال يزيد ما اصاب من مصيبة فيما كسبت ايديكم ويعفو عن كثير ثم جهزه واعطاه مالا وسرحه إلى المدينة .


 

 

 

 

صفحة الحسين (ع)

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 2:16  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)  | 

به نام آنکه دل را صبرآموخت

 

 

وقتی بهمن ماه فرا می رسد

 

نخست سروری بی حد دلم را فرا می گیرد

 

چون ماه آزادی است ومن نیز  - ولو اندک -  در شکوفایی آن سهیم هستم . سهمی بسیار شیرین

 

برای باور های دینی ام . باورهایی که ناشی از وجدان بیدارم می باشد ، که آن را نیز از تبار

 

همیشه بیدار همیشه مظلومم به ارث برده ام .

 

.... و از سویی اندوهی شگرف دلم را می آزارد ! اندوهی که آنهم موروثی است .

 

اگر جدم حضرت موسی بن جعفر (ع) آن همه ستم را به جان نمی خرید و با سلاح شکیبایی به

 

مقا بله با ستم نمی پرداخت برای من هم تحمل این شکیبایی آسان نبود !

 

 

۱۹ بهمن روز نیروی هوایی است !!!

 

روزی بیست سال پیش بدان می بالیدم و آن روز برای

خانواده ام  شیرینی می خریدم !

 

و امروز  هم که تکرار چنین روزی است ، نهایت نفرت سراسر وجودم را می گیرد !

 

درست در همین ماه  ، سال ۱۳۷۲ فرد مظلومی مثل من را که خدا خود شاهد است ، جز خدمت

 

در طول عمر به کسی آسیبی نرسانده ام ، محروم از مزایای بحق و قانونی اش کردند!

 

اگر جدم از مدینه تا کربلا ،مظلومیت خاندانش را  جار زدند چرا من از آنچه بر من و خانواده

 

بی گناهم رفته است سخنی نگویم ؟!

 

چرا نباید به همراه لعن ونفرین به ابن زیاد و عمر بن سعد(لعن)

 

به { تیمسار بدوی} و { تیمسار نوروزی}صاحب منصبان ظالم پدافند، لعن و نفرین نفرستم ؟!

 

چرا نباید همراه شمر و خولی وحرمله (لعن) به {تیمسار یمینی} و {تیمسارمتین } و {سرهنگ جعفری} لعنت نفرستم؟!

 

آنچه از زیارت عاشورا آموخته ام تنها برای یادآوری تاریخ نیست !

 

زیارت عاشورا قوه ادراک به ما می بخشد تا سره از ناسره را از هم تفکیک کنیم!

 

۱۱ سال عمر من ، زندگی من ،آرزو ها ی من در کلمات زیر خلاصه شد :

 

 بی خوابی ها ، زجر ها

 

،تحقیروتوهین ها ،جابجایی ها،

 

 بی سرو سامانی ها

 

 

 ،کابو س های شبانه،رعشه های رسوخ کرده تا مغز استخوان در بمباران ها ،

 

و درد ناک تر از همه دیدن یاران در خون شناور !

 

چه گذشت ؟! چه : جاده های سرد زمستان ویخ زدن پا در کفش از یک سو

 

 و از سوی دیگر گرفتن صدنوع بیماری از قارچ پوستی گرفته

 

تا ازبین رفتن ستون فقرات ، آن هم در دمای 50 درجه جایی مثل جزیره خارک!

 

...امروز برای درمان درد های ظاهری که به دلیل باورهایم گرفته ام باید { ذکر امن یجیب }

 

بگیرم در صورتی که روزی برای رفاه اجتماعی این کشور – حتی از جان خود- چشم پوشی

 

کرده بودم. نه بیمه ای ! نه ....

 

 

خداوندا  !

ای دانا به اسرار دل مظلومان !

 

تو خود می دانی  که با من چه کرده اند ؟!

 

پس ندایم را بشنو ! و لعنت کن کسانی را که { حقم} را پامال ، زندگی ام را نابود ،  و شخصیتم

 

را مورد شماتت نا مردمان قرار دادند !

 

خداوندا !

 

ای حافظ خون حسین (ع) !

 

کسانی را که حقوق خانواده ام را نا دیده گرفتند ،و با عث  سختی آنها شدند به عذاب دنیا و

 

آخرت گرفتارشان کن !

 

 

خداوندگارا !

 

 تو شاهد اندوه پدر و اشک های مادرم در ایام {جنگ }بودی و خودی می دیدی که فرزند نوزاد

 

و مادرش را به امان تو سپرده به ماموریت می رفتم ،

 

خود تو بگو چگونه سکوت کنم ؟!

 

سکوتی  که سال هاست از جسمم کالبدی بی جان و از روحم  شبحی سرگردان ساخته است !

 

هنوز همم روح و جسمم هر روز {بمباران} می شوند !

 

دیروز به{ تعهد} متهم بودم  و امروز به { عدم تعهد }!

 

دیروز فقر خود را از ستم {دشمن} می دیدم و امروز ،بد بختی خود مدیون {دوست} هستم !

 

به ذات شریفت قسم ، که سخن از نا سپاسی و نا شکری نیست ! ابدا  !  هیهات !

 

-  اما ،تو خود نیز از ستم بیزاری ! بیزار !

 

من از ستمی که برمن روا شد ، بعنوان (حربه) علیه اعتقادات {مذهبی و انقلابی} ام  استفاده

 

نکردم ،حال هم آنچه صلاح حضرت توست ، با شد !

 

باز هم شکیبایی می کنم !

 

....تا آنروز که در بارگاه عدل تو ایستاده و ازغاصبان حقم، حقوق پایمال شده خود و خانواده ام را بخواهم !

 

براستی که زیبا فرموده ای :

 

ان الله مع الصابرین !

 

ان الله مع الصابرین ....

 

.......................................

.............................................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 2:26  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)  | 
 

 

السيد نصـرى نصـار خطبة السيدة زينب ع استماع حفظ
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 7:33  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)  | 
يا لثارات الحسين

 
إن لله وإن اليه راجعون
 
وسيعلم الذين ظلموا أي منقلب ينقلبون


عظم الله لك الأجر يا مولاي يا صاحب الزمان(عج)
 
ولجميع الموالين بشهادة أبي عبدالله الحسين
 
جعلنا الله واياكم من الطالبين بثأره
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 4:40  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)  | 

و أنتصـر الـــــدم على السيف

 

 

 
 

 

 
 


 

 
 

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع) 

زیارت عاشورا :

         http://saapoem-yahasan.persianblog.com

 

         http://saapoem-yaali.persianblog.com

 

 

ما روى عن النبي صلى الله عليه وسلم في زيارة الحسين عليه السلام


[ 1 ] أخبر أبو الحسين زيد بن جعفر بن محمد بن حاجب الخزازة قراءة عليه ، قال حدثنا أبو جعفر محمد بن عمار العجلي العطار ، قال نا الحسن بن حباش ( 2 ) الدهقان ، قال حدثني الحسن بن موسى الخشاب ، قال نا عبيد ( 3 ) بن أبي

 

  * هامش *  
  (2) في الاصل ( حساش ) من دون نقطة ، وهو الحسن بن حباش بن يحيى الكوفي ، ترجمته وضبط الكلمة بضم الحاء وباء مخففة مفتوحة في الاكمال 2 / 345 .

(3)
الظاهر أنه عبيد بن يحيى الثوري العطار الراوي عن محمد بن الحسين هذا في الكافي وفي كامل الزيارات ، راجعه في معجم رجال الحديث 11 / 66 ، ويأتي مصرحا به في الحديث رقم 4 . *
 

 

- ص 9 -

عبيد الحنائي ( 1 ) ، قال نا محمد بن الحسين بن علي بن الحسين ، عن أبيه ، عن جده ، عن علي عليه السلام ، عن النبي صلى الله عليه وسلم قال : هبط الي جبريل فأخبرني أنكم قتلى وان مصارعكم شتى ، فحمدت الله على ذلك وسألته لكم

الخيرة . قال : فقال له الحسين عليه السلام : يا أبه فمن يزورها ويتعاهدها على تشتتها ؟ فقال : طوائف من أمتي يريدون بذلك بري وصلتي ، أتعاهدهم في الموقف فآخذ أعضادهم ( 2 ) فأنجيهم من أهواله وشدائده .


[ 2 ] أخبرنا زيد بن جعفر بن حاجب ، قال أنا زيد بن محمد ابن جعفر العامري ، قال نا علي بن حمدون الخرار ( 3 ) ، قال حدثني محمد بن الحسين القواريري ببغداد ، قال
 

  * هامش *  
  (1) في الاصل ( الحناي ) .
(2) في الاصل ( أعضائدهم ) .
(3)
كذا ويكرر في النسخة ، ولعله ( الخزاز ) أو ( الخزاز ) . *
 

 

- ص 30 -

حدثني جعفر بن أمين الثغري ، قال نا عثمان بن موسى الرقاشي ، عن العلاء بن المسيب ، عن جعفر بن محمد ، عن أبيه محمد بن علي ، عن علي بن الحسين ، عن الحسين ابن علي قال : قال الحسين بن علي عليهما السلام : يا أبتاه ما لمن

زارنا ؟ فقال : يا بني من زارني حيا وميتا ومن زار أباك حيا وميتا ومن زارك حيا وميتا كان حقيقا علي أن أزوره يوم القيامة فأخلصه من ذنوبه وأدخله الجنة .


[ 3 ] أخبرنا محمد بن عبد الله الحنفي ( 1 ) ، قال أنا أحمد ابن محمد بن سعد ( 2 ) فزاد ( 3 )، قال نا أحمد بن موسى بن

  * هامش *  
  (1) هو القاضي أبو عبد الله محمد بن عبد الله الجعفي الكوفي المتوفى بالكوفة سنة 402 ، فيحتمل أن يكون ( الحنفي ) مصحفا عن
     ( الجعفي ) كما نجده في غير هذا المورد يعبر عنه ب‍ ( القاضي محمد بن عبد الله الجعفي ) ، ويحتمل أن يكون صحيحا لانه كان
     يفتي في الفقه على مذهب أبي حنيفة كما صرح به الخطيب في تاريخ بغداد 5 / 472 ، فقد ترجم له ووثقه وأثنى عليه .

(2) الظاهر أن الصحيح ( سعيد ) ، وهو الحافظ ابن عقدة ، وكثيرا ما يروي عنه المؤلف بواسطة واحدة كما يأتي في رقم 12 و 13
     و 28 و 40 و 81 .
(3) أي فزاد ابن عقدة في لفظ الحديث . *

 

 

- ص 31 -

اسحاق ، قال نا أحمد بن قتيبة النهدي ، قال نا الحسن ابن سعيد الاحمسي ، قال : سمعت جعفر بن محمد يحدث عن أبيه عن جده يرفعه إلى الحسين بن علي عليه السلام قال : قلت يارسول الله ما لمن زارك ميتا ؟ فقال : من زارني ميتا أو زار أباك أو زارك أو أحدا من ذريتي زرته في الموقف حتى نخلصه ( 1 ) من شدائد يوم القيامة .


[ 4 ] حدثنا علي بن الحسن بن يحيى العلوي وأبو حازم عمر بن علي الوشا القرشي ، قالا نا أبو المثنى محمد بن أحمد بن موسى الدهقان ، قال نا محمد بن منصور بن يزيد المقري ، قال نا علي بن عبد الرحمن القطان أو حدثت عنه ، قال نا عبيد

بن يحيى بن مهران ، قال نا محمد ابن الحسين بن علي بن الحسين ، عن أبيه ، عن جده ، عن علي عليه السلام قال : زارنا رسول الله صلى الله عليه فعملنا
 

  * هامش *  
  (1) كذا في الاصل ، ويحتمل أن تكون بالتاء ، أي تخلصه زيارتي له . *  

 

- ص 32 -

له خزيرة ( 1 ) وأهدت لنا أم أيمن قعبا ( 2 ) من لبن وزبد وصحفة من ثريد ، فأكل رسول الله صلى الله عليه وأكلنا معه ، ثم وضأت رسول الله صلى الله عليه وسلم ، فمسح يديه ووجهه ولحيته بيده ، ثم استقبل القبلة فدعا الله عزوجل ما شاء الله ،

ثم أكب على الارض بدموع غزيرة مثل المطر ، فعل ذلك رسول الله صلى الله عليه وسلم ثلاث مرات ، فهبنا رسول الله صلى الله عليه وسلم أن نسأله ، فوثب الحسين عليه السلام وأكب على رسول الله صلى الله عليه وسلم وبكى ، فضمه

رسول الله صلى الله عليه وسلم وقال : بأبي أنت وأمي ما يبكيك ؟ قال : يا أبه رأيتك تصنع ما لم أرك تصنع مثله قط . فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم : يا بني اني سررت بكم اليوم سرورا لم أسر بكم قبله بمثله ، وان حبيبي جبريل أتاني

فأخبرني انكم قتلى وان مصارعكم شتى ، فأحزنني ذلك فدعوت الله لكم بالخيرة . فقال الحسين : يارسول الله من يزورنا
 

  * هامش *  
  (1) كذا في الاصل ، ولعل الصحيح ( حريرة ) .
(2)
القعب : القدح الضخم الغليظ . *
 

 

- ص 33 -

على تشتتنا وتباعد قبورنا ، فقال رسول اللة صلى الله عليه وسلم : طائفة من أمتي تريد به بري وصلتي ، إذا كان يوم القيامة زرتها بالموقف وأنجيتها من أهواله وشدائده . حدثنا أبو حازم محمد بن علي الوشا المقري ومحمد ابن [ . . . ] ( 1 ) ،

قالا نا اسحاق بن محمد المقري ، قال نا جعفر بن عبد الله العلوي المحمدي ، قال نا عبيد بن مهران ( 2 ) ، عن محمد بن الحسين بن علي بن الحسين ، عن أبيه ، عن جده ، عن علي عليه السلام قال : زارنا رسول الله صلى الله عليه وسلم - فذكر مثله .


[ 5 ] أخبرنا أبو عبد الله أحمد بن علي العطار البجلي المقري ومحمد بن الحسين بن غزال الحارثي قراءة عليهما ، قالا نا أبو القاسم علي بن أحمد بن عمرو الجبني ( 3 ) ،
 

  * هامش *  
  (1) في الاصل بياض بمقدار كلمة .
(2) هو عبيد بن يحيى بن مهران المذكور في الحديث رقم 4 .
(3)
بضم الجيم وسكون الباء الموحدة ثم النون ، ترجمته وضبطه في تبصير المنتبه 1 / 299 . *
 

 

- ص 34 -

قال نا محمد بن منصور بن يزيد المقري ، قال حدثني ابراهيم بن عبد الله ( 1 ) عن حسن بن عثمان الرواسي ، عن معلى بن خنيس ، عن جعفر بن محمد عليه السلام قال : الحسين عليه السلام للنبي صلى الله عليه وسلم : يا رسول الله ما لمن

زارنا ؟ فقال رسول الله صلى الله عليه : من زارني حيا وميتا أو زار أباك حيا وميتا أو زار أخاك حيا وميتا كان حقيقا على الله أن يستنقذه يوم القيامة .


[ 6 ] أخبرنا محمد بن زيد بن أحمد النهمي ، قال نا أحمد ابن محمد بن السري ، قال حدثني أبو عبد الله الطبري ، قال أخبرني أحمد بن أبي أحمد الصفار ، قال حدثني محمد بن اسحاق بمصر ، قال نا عبد الله بن ابراهيم ، قال نا حسن بن زيد

قال حدثني جعفر بن محمد ، عن أبيه ، عن أم سلمة قالت : أخبر رسول الله صلى الله عليه فاطمة بقتل الحسين ، فبكت ، فقال : يا فاطمة اصبري وسلمي .
 

  * هامش *  
  (1) كرر في الاصل ( ابراهيم بن عبد الله ) . *  

 

- ص 35 -

قالت : صبرت وسلمت يارسول الله فأين يكون قتله ؟ قال يقتل بأرض يقال لها كربلا في غربة من الاهل والعشيرة ، يزوره يا فاطمة قوم .


[ 7 ] حدثنا القاضي محمد بن عبد الله الجعفي ، قال نا علي ابن محمد العلوي الحسني ، أخبرنا أحمد بن عبد الله القرشي العامري العسقلاني ، قال نا القاسم بن الحسن الزبيدي ، قال حدثني اسحاق بن ابراهيم الهروي ، قال حدثني علي بن محمد

التهيمي ( 1 ) ، قال نا عمر بن سليمان عن الاعمش ، عن سعيد بن جبير قال : كان ملك من الكروبيين يقال له فطرس بعثه الله مبعثا فأبطأ وكان يسرح مع الملائكة ، فكسر الله جناحه وطرحه في جزيرة من جزائر البحر ، فلما كان صبيحة ولد

الحسين بن علي بعث الله جبريل مع ألف من الملائكة إلى النبي صلى الله عليه يهنئه بولادة الحسين ، فمر جبريل بذلك الملك
 

  * هامش *  
  (1) كذا في الاصل مع ضبطه بضم التاء . *  

 

- ص 36 -

- وكان بينهما خلة - فقال : يا روح الله الامين أين تريد ؟ فقال : أريد النبي التهامي وهب الله له مولودا في هذه الليلة لاهنئه . فقال له : ألا تحملني معك لعله أن يسأل ربه أن يرد علي جناحي فأسرح مع الملائكة كما كنت أسرح . فحمله معه ،

ثم أتى النبي صلى الله عليه فهنأه بولادة الحسين ثم قال له : يا محمد هذا ملك من الكروبيين ( 1 ) بعثه الله مبعثا فأبطأ فكسر الله جناحه ثم طرحه في جزيرة من جزائر البحر ، وهو يسألك أن تسأل ربك أن يرد عليه جناحه فيسرح مع الملائكة كما

كان يسرح . فقام النبي صلى الله عليه فصلى ركعتين ودعا والحسين ملتف في خرقة ، ثم قال له : قم فامسح جناحك على هذا المولود . فقام فمسح جناحه ، فرد الله عليه جناحه ، فنهض الملك يسرح ، فقال النبي صلى الله عليه وسلم : أين تريد ؟

فقال : أسرح مع الملائكة كما كنت أسرح . فقال النبي صلى الله عليه : ان جبريل أخبرني بقتل ابني هذا واني سألت الله أن يجعلك خليفتي عند قبره ، فلا يزوره زائر
 

  * هامش *  
  (1) في الاصل ( كروبين ) . *
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 3:32  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)  | 

و أنتصـر الـــــدم على السيف

 

 

 
 

 

 
 


 

 
 

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع) 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/07ساعت 4 قبل از ظهر  توسط سید علی اصغر موسوی ( سعا ) |  نظر بدهید
اندوه و داغی  که  دارد ، پیغام دردی بزرگ است

دردی  که  مثل اسارت ، زخم نبردی  بزرگ است

با  خود  نشستن  ،  نگفتن ،   از   التهاب  درونی

شاید فرو خوردن غم ، در بغض فردی بزرگ است

گفتم  چگونه بگویم ، از  موج  غم های  کوچک

وقتی سخن  از  شکوه  دریانوردی بزرگ است!

در ازدحام شب و غم ، همپای خورشید می رفت

گویی که دست نحیفش ، در دست مردی بزرگ است 

                                  ***

فریاد او را که پژمرد  ،  دیدم که مردم شنیدند

وقتی که آهسته می گفت : دردم چه دردی بزرگ است!

 

                                          قم ـ مهر ۱۳۷۸

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 3 قبل از ظهر  توسط سید علی اصغر موسوی |  آرشیو نظرات یک نظر
می شود تکثیر با یادت ، تمام  اشک ها

بر تو باد ، ای آسمانی تر ، سلام اشک ها !

          ******

... تا به یاد ظهر عاشورا، نشستم در سکوت ـ

دل سپردم  بر زلال نقره فام  اشک ها   !

مثل بارانی ترین فصلی که ، می گیرد  دلم

یک جهان، اندوه دیدم در پیام اشک ها  .

آسمان ، خورشید ، صحرا ، آب ، باران ، تشنگی ـ

داغ، لاله ، بغض ، دلتنگی ، ... تمام اشک ها  !

محض یادت زندگی را ، آسمانی کرده اند

ای شمیم ا ت ، زندگی بخش مشام اشک ها  !

              ****

باز هم تکرار خواهم کرد ، در هر واژه ای

بیت بیت  بغض ها را ، در سلام  اشک ها .

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 3 قبل از ظهر  توسط سید علی اصغر موسوی |  آرشیو نظرات یک نظر
دور می شد   باز  تنها ،   آفتاب نینوا

اندک اندک ، در غروبی زود رس ، از خیمه ها

دور می شد ، باسکوتی که هزاران حرف داشت

مثل سُر نی  ،  درو ن مویه های نی نوا

با خودش  ، انگار خلوت کرده  در آغوش غم !

جا به جا می شد میان لحظه ها ، ذهن دعا

دل ،  نگاهش را به سمت پشت سر می خواند ، لیک !

جان ، نگاهش همچنان ، بی تاب و مشتاق خدا ...

***************

************************ قم --- ۱۳۷۷

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/07ساعت 4 قبل از ظهر  توسط سید علی اصغر موسوی ( سعا ) |  نظر بدهید

 

وقتی که با یاد تو نجوا می کند دل!
اندوه خود ،را در تو پیدا می کند دل
اندوه دل ، نی ناله های نینوایی ست
آکنده از خون گر یه های کر بلایی ست
دل ، گرد غم ، از غربت آیینه دارد
غم شعله، از خاکستری دیرینه ،دارد
این آتش پنهان ، که بر جانم نشست
تار مرا ، پود مرا، از هم گسسته :
از داغ تو، بانو، شرار افتاده بر دل !
آتش به سینه می برم ، منزل به منزل
گاهی به جای ناله ، می سوزم به هامون
گاهی به جای گر یه، می ریزم به دل ، خون
در ناله هایم ، ازدحام گریه بر پاست
در گر یه هایم ، ازدحام ناله پیداست

***

قم - ۱۳۷۷

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 4:16  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)  | 

و أنتصـر الـــــدم على السيف

 

 

 
 

 

 
 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 15:35  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)  | 
بسم الله الرحمن الرحیم
با نام تو آغاز می کنم ای خداوند عشق!
تویی که زیبا ترین معاشقه را از عاشق خویش ، در "گودال قتلگاه "به تماشا ایستادی!
و با یاد "رقیه" (ُس) :

آرزوی بابا

***

می چکد از نگاه ها ، پنهان
اشک ها ، یادگار دریا یند
آسمان هم به گریه می آید:
وقتی از چشم کودکی ،آیند !

* *
کودکی ، مانده در دل غربت
خفته ، اما ، درون ویرانه
آنکه ،روزی، نگاه زیبایش
شد حدیث هزار پروانه !

* *
جرم او را کسی نمی دانست :
جرم پروانه را ، نمی دانند
آنچه مردم شنیده ، می گویند
رسم جانانه را ، نمی دانند

* *
چشم ها ،را گشوده می نالید
در فضای غریب ویرانه
مثل شمعی ،که اشک می ریزد
در سکوت حزین یک خانه

* *
ناله هایش اگر چه می گفتند:
غربت خانه ، کرده بی تابش
دور می زد ، درون تاریکی
لحظه لحظه ، نگاه بی خوابش

* *
جستجو های او نشان می داد
انتظار کسی ، به جان دارد
سر به بالا گرفته ، می پرسید:
عمه ، این خانه آسمان دارد ؟!

* *
آسمان را ، گرفت در آغوش
مثل یک عقده در گلو ، افسرد
آرزوی قشنگ بابا ، هم
در همان آخرین نگاهش ، مرد !

***

... 1377

فرا رسیدن عاشورای حسینی را ، به عاشقان حرم اباعبدالله الحسین (ع) تسلیت عرض می کنم !

نیازمند همکاری ولطف نظر دوستان بوده و هستم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 15:34  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)  | 

قصة الحسين عليه السلام بين الشيعة والنواصب
الرد على موقع افتراء ويب في قصة الحسين (ع)
اعداد شبكة الشيعة العالمية
  
 
 
  الحسين عليه السلام في نظرة شيخ الناصبة ابن تيمية : وكان / في خروجه وقتله من الفساد مالم يكن يحصل لوقعد في بلده ، فإن ما قصده من تحصيل الخير ودفع الشر لم يحصل منه شيء ، بل زاد الشر بخروجه وقتله ، ونقص الخير بذلك ، وصار ذلك سببا لشر عظيم . وكان قتل الحسين مما أوجب الفتن ( منهاج السنة ج4 / 530 )

 
 
 

نقــول

في هذا الموضوع جاء كاتبه - بزعمه - يخبرنا القصة الحقيقية لمقتل السبط الشهيد عليه السلام ولم يرى الا ان ينقل عن ابن كثير الدمشقي هو وشيخه ابن تيمية ويستشهد باقوالهما بالرغم من انكارهما لكثير من الظواهر الكونية و خوارق العادات التي حدثت بعد مقتل الحسين ( ع ) ...!!

وكأن كاتب هذا الموضوع لم يرى غيرهما يوافقه فجاء بكل غث من كتابيهما يدسه لنا لكي يخبرنا كما زعم بالقصة الحقيقية لمقتل الإمام الحسين عليه السلام ..

فيا لله و لهذه القصة التي تعتمد على الكذب و الروايات الضعيفة و ترك الصحيحة و الحسنة منها - كما سنبينه - لتصحيح ما يريدون تصحيحه للطعن بالحسين ( ع ) و لتبرئة يزيد بن معاوية من دم الحسين عليه السلام !!.

والأدهى من ذلك ان الكاتب اراد ان يظهر ان الحسين عليه السلام إنما خرج لخلافة زائلة و ملك عضوض و ليس للإصلاح .. بل ان في خروجه مفسدة تبعا لمقولة شيخه ابن تيمية !. فلا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و سيعلم الذين ظلموا آل محمد أي منقلب ينقلبون ..

ولقصده هذا اورد الكاتب 4 روايات عن بعض الصحابة ينصحون حسينا عليه السلام بعدم الخروج توهم بان خروجه ( ع ) لم يكن مجديا و بعضها توهم بانه ( ع ) خرج طلبا للدنيا وهي كالتالي :-


1 ) .. قول ابن عمر للحسين عليه السلام : "( إني محدثك حديثا : إن جبريل أتى النبي فخيره بين الدنيا والآخرة فاختار الآخرة ولم يرد الدنيا ، الخ ) .. فابن عمر يرى الحسين ( ع ) بمنظاره عندما ابى مبايعة علي ( ع ) بينما

بايع يزيد وقبله معاوية وبنظرته تلك ظن ان الحسين مثله يريد الدنيا فحسب ولذلك نصحه بعدم الخروج لأنه لن يصيب من الدنيا شيئا ذاهلا عن ان الحسين ( ع ) لم يخرج طلبا للخلافة و انما لطلب الإصلاح في أمة جده ( ص ) ..


2 ) الرواية الثانية و هي رواية سفيان بسند صحيح - كما قال الكاتب بنفسه - عن ابن عباس أنه قال للحسين في ذلك : ( لولا أن يزري - يعيبني ويعيرني- بي وبك الناس لشبثت يدي من رأسك، فلم أتركك تذهب ) .. فقد بتره الكاتب لأنه رأى ان رد الحسين عليه السلام لإبن عباس :"( لأن أقتل في مكان كذا و كذا أحب إلي من أن أقتل في مكة )"

و قول ابن عباس :"( فكان هذا الذي سلى نفسي به ) " يهدم ما يريد ان يبينه و يدعيه و هو خروج الحسين عليه السلام طلبا للخلافة لا خوفا من إستحلال مكة بقتله فيه فما كان منه الا ان بتر رد الحسين عليه السلام و جواب ابن عباس .. وهكذا يفعل النواصب عليهم من الله ما يستحقون .


3 ) .. و اما قول عبد الله بن الزبير له : ( أين تذهب ؟ إلى قوم قتلوا أباك وطعنوا أخاك ؟) فهي كسابقتها في البتر فقد بتر الكاتب جواب الحسين عليه السلام "( لأن أقتل بمكان كذا و كذا أحب الي من ان تستحل بي يعني مكة )" لأنه لم يرق له ان يبين السبب الحقيقي لخروج ابا عبد الله عليه السلام من البيت الحرام الا و هو خوفه من استحلال مكة بقتله فيها و هي حرم ..

على ان ابن الزبير امر الحسين بالخروج و قال له "( أما لو كان لي بها مثل شيعتك ما عدلت عنها )" و كلا القولين موجودين عند ابن كثير فلماذا اختار الكاتب القول الأول و بتره و ترك القول الآخر ؟.


4 ) .. الرواية الرابعة و هي قول عبد الله بن عمرو بن العاص : (عجّل الحسين قدره، والله لو أدركته ما تركته يخرج إلا أن يغلبني). (رواه يحيى بن معين بسند صحيح ) ..
فياله من صحيح وابن كثير غير اسم الراوي من سليمان بن سعيد بن مينا لعدم وجود راو بهذا الإسم الى سعيد بن مينا الثقة لكي يصحح الرواية !!

و لو غيره الى سليمان بن مينا لكان يحتمل اما ان يغيره الى سعيد بن مينا فهذه المصيبة بعينها ..
ففي تاريخ الشام لإبن عساكر ( 14 / 202 ) قال الحراني سليمان بن سعيد بن مينا سمعت عبد الله بن عمر .. ولا يبعد ان يكون تصحيف و لكن ان لا ينوه ابن كثير الى ذلك فهذا من قلة امانته في النقل !.


وأي كان فلا تصح الرواية للإشتباه في راويه هل هو سعيد أو سليمان بن مينا او سليمان بن سعيد بن مينا ..
ثم الا يعجب المرء من هذا الكاتب حتى يستدرك على الحسين ( ع ) سيد شباب أهل الجنة بكلمة لإبن عمرو بن العاص الذي كان على ميمنة الفئة الباغية في صفين و كان عامل معاوية على الكوفة قبل ان يعزله ..!
سير اعلام النبلاء .. ترجمة عبد الله بن عمرو ..
 

 
 

نص الأكاذيب والتدليس في موقع افتراء ويب اضغط هنا والرد عليهم أدناه

 
     
مقتل الحسين من قتل مع الحسين في كربلاء حكم خروج الحسين كيف نتعامل مع هذا الحدث
موقف يزيد من الحسين من قتل الحسين ؟ من هم أهل الكوفة ؟ رأس الحسين

 

اختر اللون المناسب لأرضية الصفحة

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 2:12  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)  | 
چشم ها غرق تماشا ،  که نیامد  عباس

نگران  بر  لب  دریا   ،   که  نیامد  عباس

 اشک ها همسفر آه ، در آن لحظه ی تلخ

خسته  از  دیدن  صحرا  که ، نیامد عباس

کودکان    منتظر   او   که   مگر   بر گردد

آه  از این شوق تماشا ، که نیامد عباس؟!

بانگی  از  دور  که  در حنجره  زخمی دارد

می کند  فاش  سخن را : که نیامد عباس

کودکی  از  دل خیمه  ،  به  پدر می گوید :

تو  ندیدیش  ؟ بگو  ،  یا  که  نیامد  عباس!

                    ***

                   ۱۳۷۸   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 1:14  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)  | 
بشنو  از  نی ، وسعت پژواک را

انعکاس  ناله ی افلاک   را

هر صدایی را که تنهایی نهفت

نی ، میان نغمه ها ، همواره گفت:

"وسعت فریاد من ، صبحی پرند؟!

وا کن از دل عقده های دردمند

تا ز هفت اقلیم عالم بگذرم

گرد دل تنگی نگیرد ، باورم"

اوج غم هر چند با ناله یکی ست

خاطرات نی ،فقط در ناله نیست!

ریشه ی اندوه نی ، در نینواست

زخمه هایش خاطرات کربلاست

نی نوازانی که عاشق نیستند

عاشق فصل شقایق    نیستند

هر چه دل ، صرف ترنم می کنند! 

" بند هفتم" را به لب ، گم می کنند

بند هفتم ، در مقام عاشق است

در مقام عاشقان لایق است

بند هفتم ، نغمه ی شور دل است

قصه ی اشک و عبور محمل است

بند هفتم ، نی نوای سینه هاست

گر یه ی آیینه  در آیینه هاست

بند هفتم ، یا همان ...بند عجیب!

مانده همواره به روی نی ، غریب!

غربت آباد نوایش ، بند بند

زخمی فصلی سراسر ، دردمند

ریشه ی هر نغمه در نی ، نینواست

نینوا  ، اندوه نسل کربلاست

                     ***

                    ۱۳۷۷

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 1:5  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)  | 
 
 

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع) 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 11:56  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)  | 

 

مگر پرده از اسرار بر می دارد خداوند؟!

مگر حادثه ای شگفت در راه است؟!

کعبه را چه می شود! چرا خانه دوست، دلواپس لحظه هاست ؟!

 این حجم آکنده از سنگ، قرار است از کدامین نور پذیرایی کند؟!

گویی خدا وند چشم ها را از شعشعه پرتو ذات خویش برحذر می دارد !

آیا خاک را پذیرایی از این نور میسر خواهد بود ؟!

 گویی کعبه سرپوشی است برای چلچراغ آفرینش !

تبارک الله از این روز بشکوه!

 مگر خدای قصد تماشای جلوات خویش ، در آینه کعبه دارد ؟!

باید از وهم و گمان گذشت؛ اینکه می شکافد هستی دیوار را !

 اینکه می گیرد عنان از طاقت هستی چنین !

 اینکه می آید فرود از اوج عرش آینه سان!

پرتو ذات الهی ، روح قرآن ؛ وارث عدل و عدالت ؛

 شور محراب عبادت ، شاه مردان ، علی(ع) است !

  علی(ع)!

******

 علی (ع)!

ای سواد عنبرین نامت سودای زمین

مغز خاک از نکهت مشکین لباست نافه چین!

غنچه پژمرده ای از لاله زارت شمع طور

قطره افسرده ای از زمزمت دُر ثمین

در بیابان طلب یک العطش گوی تو خضر

در حریم قدس، یک پروانه ات ، روح الامین

طاق ابروی تو را تا دست قدرت نقش بست

قامت افلاک خم شد،  راست شد پشت زمین !

هیچ تعریفی تو را زین به نمی دانم که شد

در تو پیدا گوهر پاک امیرالمومنین !   

                          

                                  (میرزامحمد علی صائب تبریزی-ره-)

مولا جان ! امیر مومنان ! چیست راز وجودت ؟!

وجودی که حیرتیان کویت را شماره از ستاره بیرون و دل سپردگان گیسوی معرفتت را پایانی نیست !

کیستی تو ؟! تویی که شکوه نامت آسمان و زمین را به تواضع واداشته و کلام  آسمانی خداوند (قرآن) در پی شمار مناقب تو هشتاد بار عظمت و شکوه تو را ستایش کرده است!

کیستی ، تو ای گوهر شگفت هستی که فضایل تو را سید بطحا ،  حضرت محمد مصطفی (ص) عاشقانه می شمارد :

فرمود: به هر کس مولا من هستم ، علی (ع) مولای اوست !

فرمود: علی(ع) برای من، به مثل هارون برای حضرت موسی (ع)است !

فرمود: او برای من است و من برای او!

فرمود: علی (ع) برای من همانند خود من است؛ فرمانبرداری از او ، فرمانبرداری از من ، نافرمانی از او، نافرمانی از من، است !

فرمود: جنگ با علی (ع) جنگ با خداست و صلح با علی، صلح با خدا!

فرمود: دوست علی(ع)، دوست خدا و دشمن علی، دشمن خداست !

فرمود: علی حجت خداست و جانشین او در میان بندگان !

فرمود: دوست داشتن علی، ایمان و کینه او را به دل داشتن، از کفراست !

فرمود: حزب علی ، حزب خداست، حزب دشمنان علی، حزب شیطان!

فرمود: علی با حق است و حق با او و این از هم جدایی ناپذیرند تا در کنار حوض کوثر ملاقاتشان کنم !

فرمود: علی تقسیم کننده بهشت و دوزخ است !

فرمود: هر که از علی جدا شود ، در حقیقت ازمن بریده است و هر که از من جدا گردد، از خدایش بریده است !

فرمود: تنها رستگاران روز قیامت پیروان علی اند !

و اینکه فرمود: من و علی از یک نور آفریده شده ایم.

  

                 (خصال شیخ صدوق ج 1و2 )

تو کیستی ای شگفتی عالم خاک؟!

 کیستی ای آسمانی ترین که خود را " بو تراب " نامیده ای؟!

که هستی ؟!

 که بودی؟!

 که بوده ای؟!

 ای راز ناگشودنی!

چون لباس کعبه   بر اندام  بت زیبنده نیست 

جز تو  بر شخصی دگر  نام : امیر المومنین  ! 

*******

یا علی مدد !                                                                                                  

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 2:16  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)  | 
یا حسین

ای جلوه راستین حقیقت در آیینه زمان !

جز تو کیست امیر کشور دل ؟!

امیری که عاشقانش

گریستن بی اختیار را رمزی برای رسیدن به عشق

به وصال می دانند !

و به خدا که قبل از به دنیا آمدن

عاشقت بوده ام !

بی آنکه از ظرفیت این دل برای  پذیرفتن عشق تو آگاه باشم .

****

امشب شب تو ست

شب عشق !

شب عشقبازی با آیینه اشک !

شب کربلایی شدن با یادت !

میلادت مبارک سرور من !

اگر تو نبودی زندگی چه بی ارزش بود .

میلادت مبارک سرورمن !

میلادت مبارک  !

چقدر شکوهمند است نوکر تو بودن !

تبارک الله ازین ارادت!

چرا به خود نبالم وقتی تو آقا ی منی !

بابی و امی  و نفسی لک الفدا یا اباعبدالله !

یا حسین !

*****

********* 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 0:48  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)  | 
یا حسین

ای جلوه راستین حقیقت در آیینه زمان !

جز کیست امیر کشور دل ؟!

امیری که عاشقانش

گریستن بی اختیار را رمزی برای رسیدن به عشق

به وصال می دانند !

و به خدا که قبل از به دنیا آمدن

عاشقت بوده ام !

بی آنکه از ظرفیت این دل برای  پذیرفتن عشق تو آگاه باشم .

****

امشب شب تو ست

شب عشق !

شب عشقبازی با آیینه اشک !

شب کربلایی شدن با یادت !

میلادت مبارک سرور من !

اگر تو نبودی زندگی چه بیارزش بود .

میلادت مبارک سرورمن !

میلادت مبارک  !

چقدر شکوهمند است نوکر تو بودن !

تبارک الله ازین ارادت!

چرا به خود نبالم وقتی تو آقا ی منی !

بابی و امی  و نفسی لک الفدا یا اباعبدالله !

یا حسین !

*****

********* 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 0:30  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)  | 

امان از جدایی !

 امان از بغض های شبانه ی بقیع !

امان از بغض هایی که خاموش ست؛

 امان از داغی که در دل زینب (س) است چگونه سر به شانه ی تنهایی نگذارد کسی که از هستی خویش جدا شده است؟!

چگونه ناله نکند آن که امانت بی دلیل الهی را شکسته بال و حزین، به آسمان سپرده است؟!

چگونه به تعزیت ننشیند آنکه صبر جمیل فاطمه (س) را در کبود ترین لحظه ها به تماشا نشسته و عاشقانه به شکیبایی مقدس زهرا(س) ، ایمان آورده است؟!

این شانه های خیبر شکن کیست که از سنگینی اشک ها خم شده است ؟!

این دست های صاحب ذوالفقار مگر نیست که از شدت درد می لرزد ؟!

این زبان آتشین خطبه ها نیست که بغض، مجال آه از گلویش گرفته است؟!

با کدامین چکامه ، این مرثیه را بسرایم که سیل اشک ، هستی مدینه را به یغما نبرد؟!

با کدامین نوحه به تعزیت بنشینم که زمین، گریه های آسمان را تاب آورد؟

بانو! ای مادر احساس های سبز ، ای تبلور عصمت ، بانوی آب و آیینه و ای شرافت آدمی در خاک و افلاک!

اگر برکت دست هایت نبود آسمان، ما را ریزه خوار کدامین "دستاس " می کرد تا با گفتن  "یا زهرا(س)" تلخی تمام درد ها را به شیرینی درمان بسپارم.

یا زهرا(س) ، ای آینه لطافت هستی در ضمیر خاک.

 

**

 

خورشید، وضو گرفته از راه می رسد. مجال شب، به مناجات کهکشان سپرده شده است و مجال روز، به دعای خورشید؛ خورشیدی که هر روز ، شاهد زشتی و زیبایی مخلوقات است؛ زیبایی کودکان خانه ی زهرا(س) و زشتی دست هایی که آتش به همراه دارند.

خورشید، شرمناک از روی محجوب علی ست ؛ شرمگین خیبر شکنی که به پیامبر قول داده است برابر تمام غم های عالم شکیبایی کند؛ حتی مصیبت زهرا(س) !

 خورشید، هر روز به نیابت از شیعیان به تربت پنهان زهرا(س) سلام می کند و گرمای حضور خویش را از آستان کبریایی او می طلبد.

سلام بر تو ای دختر عواطف نبوی (ص)، مهربانترین بانو، یگانه ی هر دو گیتی !

بانو ! نامت بلند در نهانخانه ی تمام گنبد ها؛ نامت به شکوه  در زلال تمام آب ها و آیینه ها ؛ داغت  را بهانه ای جز زلال اشک ها نیست!

تربت پنهان تو را باید در سودای دل به جستجو پرداخت که عصمت عارفانه ی تو تنها در زلال عاشقانه دل هویدا می شود و بس!

زیارتگاه تو ؛ پاک ترین نقطه از دل مومنان است که با التجا به نامت تمامی دردهای بی درمان را درمان می بخشد و زلال معرفتت با گفتن " یا زهرا(س)" ، بر نگاه ها جاری می شود .

چه دردناک است یاد آوری شهادت تو! چه جانکاه است غربت تو !

بانو! تو را به غربت بقیع، یاورمان باش در مصایب دنیا!

 

***

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 23:27  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)  | 
دیدنی تر  زآسمان ،  اما

آه از این فرصت تماشایی !

کاروان خسته باز می آید

سمت این غربت تماشایی

                ***

یادمان گذشته ها هستند

صحنه ها ، باز هم به زیبایی

هر چه از خاطرات می گویند

می شود لحظه ها ، تماشایی

            ***

می چکد از نگاه ها ، پنهان

اشک ها ، یادگار دریایند 

آسمان هم به گریه می آید 

وقتی از چشم کودکی آیند!

آه ، وقتی" سکینه" می خواهد

 خاطرات همیشه زخمی را 

با همین گریه ها کند آغاز

         ***

از کدامین غروب بی پایان 

از کدامین کبود ، خواهد گفت 

از  کدامین شراره و آتش 

در دل خاک و دود خواهد گفت !

     ***

 یاد داغ ((رقیه ))  می افتد

وقتی از خاطرات می گوید

در دل دشت لاله گون ، انگار

لاله در لاله داغ ، می روید !

     ***

گریه هایش شبیه باران اند

شکوه هایش شبیه دریاها

می رود دور دست و می گریند

با صدایش ، دوباره صحراها ! 

****

*****

 
بشنو  از  نی ، وسعت پژواک را

انعکاس  ناله ی افلاک   را

هر صدایی را که تنهایی نهفت

نی ، میان نغمه ها ، همواره گفت:

"وسعت فریاد من ، صبحی پرند؟!

وا کن از دل عقده های دردمند

تا ز هفت اقلیم عالم بگذرم

گرد دل تنگی نگیرد ، باورم"

اوج غم هر چند با ناله یکی ست

خاطرات نی ،فقط در ناله نیست!

ریشه ی اندوه نی ، در نینواست

زخمه هایش خاطرات کربلاست

نی نوازانی که عاشق نیستند

عاشق فصل شقایق    نیستند

هر چه دل ، صرف ترنم می کنند! 

" بند هفتم" را به لب ، گم می کنند

بند هفتم ، در مقام عاشق است

در مقام عاشقان لایق است

بند هفتم ، نغمه ی شور دل است

قصه ی اشک و عبور محمل است

بند هفتم ، نی نوای سینه هاست

گر یه ی آیینه  در آیینه هاست

بند هفتم ، یا همان ...بند عجیب!

مانده همواره به روی نی ، غریب!

غربت آباد نوایش ، بند بند

زخمی فصلی سراسر ، دردمند

ریشه ی هر نغمه در نی ، نینواست

نینوا  ، اندوه نسل کربلاست

                     ***

                    ۱۳۷۷

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردين 1384ساعت 2 قبل از ظهر  توسط سید علی اصغر موسوی |  3 نظر
چشم ها غرق تماشا ،  که نیامد  عباس

نگران  بر  لب  دریا   ،   که  نیامد  عباس

 اشک ها همسفر آه ، در آن لحظه ی تلخ

خسته  از  دیدن  صحرا  که ، نیامد عباس

کودکان    منتظر   او   که   مگر   بر گردد

آه  از این شوق تماشا ، که نیامد عباس؟!

بانگی  از  دور  که  در حنجره  زخمی دارد

می کند  فاش  سخن را : که نیامد عباس

کودکی  از  دل خیمه  ،  به  پدر می گوید :

تو  ندیدیش  ؟ بگو  ،  یا  که  نیامد  عباس!

                    ***

                   ۱۳۷۸     

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردين 1384ساعت 1 قبل از ظهر  توسط سید علی اصغر موسوی |  نظر بدهید
امروز ،روز اربعین است . دیشب به دلم نشست که وبلاگی با نام " آیینه عاشورا " ایجاد کنم ، تا در طول سال از یاد
امام حسین (ع) غافل نمانم . با یاری خدا .، منتظر نظرات شما دوستان مهربان هستم ،...
+ نوشته شده در  پنجشنبه يازدهم فروردين 1384ساعت 6 قبل از ظهر  توسط سید علی اصغر موسوی |  نظر بدهید

بسم الله الرحمن الرحیم
با نام تو آغاز می کنم ای خداوند عشق!
تویی که زیبا ترین معاشقه را از عاشق خویش ، در "گودال قتلگاه "به تماشا ایستادی!
و با یاد "رقیه" (ُس) :

آرزوی بابا

***

می چکد از نگاه ها ، پنهان
اشک ها ، یادگار دریا یند
آسمان هم به گریه می آید:
وقتی از چشم کودکی ،آیند !

* *
کودکی ، مانده در دل غربت
خفته ، اما ، درون ویرانه
آنکه ،روزی، نگاه زیبایش
شد حدیث هزار پروانه !

* *
جرم او را کسی نمی دانست :
جرم پروانه را ، نمی دانند
آنچه مردم شنیده ، می گویند
رسم جانانه را ، نمی دانند

* *
چشم ها ،را گشوده می نالید
در فضای غریب ویرانه
مثل شمعی ،که اشک می ریزد
در سکوت حزین یک خانه

* *
ناله هایش اگر چه می گفتند:
غربت خانه ، کرده بی تابش
دور می زد ، درون تاریکی
لحظه لحظه ، نگاه بی خوابش

* *
جستجو های او نشان می داد
انتظار کسی ، به جان دارد
سر به بالا گرفته ، می پرسید:
عمه ، این خانه آسمان دارد ؟!

* *
آسمان را ، گرفت در آغوش
مثل یک عقده در گلو ، افسرد
آرزوی قشنگ بابا ، هم
در همان آخرین نگاهش ، مرد !

***

... 1377

فرا رسیدن اربعین حسینی را ، به عاشقان حرم اباعبدالله الحسین (ع) تسلیت عرض می کنم !

نیازمند همکاری ولطف نظر دوستان بوده و هستم .









+ نوشته شده در  پنجشنبه يازدهم فروردين 1384ساعت 2 قبل از ظهر  توسط سید علی اصغر موسوی |  یک نظر

 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
ثبت اشعار ومرثیه های عاشورایی ونقد وبررسی بعضی از اشعار درباره قیام امام (ع).که امیدوارم مدد حضرت حق وعنایات حضرت ،شامل حالم شده ویاری ام نمایند
نیاز معنوی هرکس به امام (ع) در طول سال است ، نه تنها در ماه محرم !
این وبلاگ می تواند در طول سال ، اشعار "فاخر" عاشورایی را ارائه دهد.
انشا ا...

نوشته های پیشین
مرداد 1384
تير 1384
خرداد 1384
ارديبهشت 1384
فروردين 1384
پیوندها
پگاهان انتظار
مظلومترین نگاه تاریخ
مظلومترین نگاه تاریخ
مظلومترین نگاه تاریخ بقیع
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 3:39  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا) 
بسم الله الرحمن الرحیم
بسم رب الشهدا
به نام نامی کربلا
به نام غریبانه های عاشورا
آغاز می شود  این عشق :
 
***
****
                                      نذر حضرت رقیه(س)          
 
اندوه و داغی  که  دارد ، پیغام دردی بزرگ است

دردی  که  مثل اسارت ، زخم نبردی  بزرگ است

با  خود  نشستن  ،  نگفتن ،   از   التهاب  درونی

شاید فرو خردن غم ، در بغض فردی بزرگ است

گفتم  چگونه بگویم ، از  موج  غم های  کوچک

وقتی سخن  از  شکوه  دریانوردی بزرگ است!

در ازدحام شب و غم ، همپای خورشید می رفت

گویی که دست نحیفش ، در دست مردی بزرگ است 

                                  ***

فریاد او را که پژمرد  ،  دیدم که مردم شنیدند

وقتی که آهسته می رفت : گفت دردم چه دردی بزرگ است!

 

                                          قم ـ مهر ۱۳۷۸

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 3:17  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)  |