|
مرثیه تغزل
ای با تمام حجم نگاهم تو خویش تر می خواهمت، به وسعت جان، بلکه بیش تر می خواهمت چنان که نفس، اشتیاق را می خواهمت، چنان که قفس، دشت و باغ را می خواهمت، چنان که زمین، آفتاب را می خواهمت چنان که عطش، جام آب را می خواهمت ، چنان که تو را آسمانیان می خواهمت چنان، که تو را جملهی جهان! می خواهمت به وسعت جان، بلکه بیش تر از عشق و از زمین و زمان، بلکه بیش تر آن گونه ام که اشک ، نگاه یتیم را آن گونه ام که شمع، پگاهِ نسیم را آن گونه ام که جان، هوس ماسوا کند آن گونه ام ؛که دل هوس کربلا کند تنها نه این نگاه به سویت گشوده ام یک آن نبوده، یاد گلویت نبوده ام زخم فزون ز خاطره ات را ردیف نیست ورنه قلم، به چامه ی داغت، ضعیف نیست مرد بلاغتم، به خدا شرم می کنم از این که جنس مرثیه هایم، لطیف نیست شرمنده ام که شعر سراسر کبود من شایسته ی کبود دو دست نحیف نیست! کوتاه بود قصه ی آن کودک قشنگ اما که اشک، خاطره اش را حریف نیست شرمنده ام که شعر سراسر غمین من شایان آستان وجود شریف نیست! شرمنده ام که از تنور اسارت نگفته ام طبع لطیف در پی "بحر خفیف" نیست! در واژگان یاد تو، هر جا که گشته ام جز "یا حسین" قافیه ساز ردیف نیست از چهره وامگیر، نقاب شهود را مولا، نگاه مردم کوفه عفیف نیست! تو، آن طراوت دم صبحی که آفتاب خو کرده بر نگاه قشنگت چو "بوتراب"! تو، آن حضور آینه سانی که از ازل عشقت سلوک داده مرا سمت این غزل یک عمر، اشک نیافشانده ام، که خاک گیرد مرا کنار خودش مست و سینهچاک دارد هوای کوی تو، ای آفتاب من! از گردش زمانه ی نامرد خسته ام تنها، امید، من به نگاه تو بسته ام ای عشق من، ز خلقت من نیز، پیش تر می خواهمت به وسعت جان، بلکه بیشتر!
عاشق ترین مرد آهسته آمد به بالا، دستی که دریاترین بود تصویر نابی که دیدند، مردم ز دریا، همین بود چرخاند و خالی شد از آب، جایی که باید بنوشد سهم ابوفاضل از عشق، جای تعجب، یقین بود * گفتم که در مدّ دریا، تصویر ماهی نشسته است ماهی که آن شب نگاهش، غمگین و سرد و حزین بود گفتم که تصویر او را، دریا به دریا کشیدند گفتم که تقدیر او را، شمشیرها در کمین بود عشق است و گاهی تغیر، باید که از خود جدا شد دیدی که بی دست افتاد! مردی که عاشق ترین بود عطش فرات وقتی که نگاه آسمان مستت بود هم چشم زمین اسیر و پا بستت بود از خیزش گرم موجها، میشد دید لبهای فرات تشنهی دستت بود!
تغیر عشق آسمان چرخید و چرخید، آسمان چرخید و مشک آسمان لرزید و لرزید، آسمان لرزید و اشک دست با فوارهی خون، هم نفس شد با زمین بازو اما، مثل باران، چکه چکه روی زین خاک تشنه، جرعه جرعه تشنه تر از مشک شد آسمان هم رفته رفته، قطره قطره اشک شد * آه ای عشق! ای همه خون ریز! این دست من است! دستِ دست افشان ترین عاشق، به گاه رفتن است این که میبینی به مسلخ، همچو بسمل شوقناک نبض افلاک است جاری، گشته در آغوش خاک فاش میگویم که وقتی رفت دستم سوی آب شد فراموشم، تعهّد نامه ام با بوتراب! عهد کرده بودم از جایی که رسم ساقی است تشنه مانم، تشنه تا جان در نگاهم باقی است لحظه ای دستم برای امتحان آب رفت همچو مروارید، در اندیشهی مهتاب رفت یاد خورشید حقیقت، جان من از تاب برد لحظه ای چشم مرا، اسرار حق در خواب برد روی نی میدیدمش، تابنده تر از آفتاب ناگهان دستم خنک شد از نسیم سرد آب! قهر عشق است این خدایا، یا قبولم کرده ای؟! کین چنین بزم بلا، در مسلخم گسترده ای! خوش ببین ای چشم خون بنیاد، ای تمثیل عشق! بازکرده واپسین آغوش را، هابیل عشق آسمان چرخید و سر چرخید و آب مشک ریخت آسمان لرزید و دل لرزید و در خون، اشک ریخت یک نفر از دور آمد، بغض خود یک آن شکست شانه در شانه، کنار آسمان از پا نشست ****
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 17:40  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)
|
جان جانان مولا جان! هر گاه عطر نامت بر خیالم می وزد، دل به لحظه های عاشورایی ات می دهم و سرشار از یادت،رو به روی گلدسته های دعا می ایستم و سلام می دهم؛ " السلام علیک یا اباعبدالله (ع) ". سلام بر تو و غریبانه هایت؛ سلام بر تو و زخم هایت؛ سلام بر تو و گل های گلستانت که حتی بین تمام لاله ها، برترین است. سلام بر تو و غم هایی که در خاطر ما، مثل جاده های انتظار، به طول آسمان و به عرض زمین است. مولا جان، یا اباعبدلله (ع)! تمام مرثیه ها را کنار هم می چینم و غزل های ناتمام، با تصاویر اشک ها، به پایان می رسند، ولی انگار تازه باید به شروعی دوباره بیندیشم! - باز هم اربعین آمد؛ باز هم عطر یاد تو مشام سیب های سرخ را از بوی بهشت آکنده ساخت. باز هم چشمان خورشید، به خون نشست و از شفق دیدگانش لاله بارید. باز هم، آسمان بی تابی حضرت جبریل (ع) را به تماشا نشست. باز هم اربعین آمد تا "شاعر"، مرثیه ی نگاهش را به لهجه ی اشک بسراید: دیدنی تر زآسمان ،اما آه ازاین فرصت تماشایی کاروان خسته باز می آید سمت این غربت تماشایی قسمتی از تمام تصویر است لحظه های غریب عاشورا سینه سینه همیشه می نالد نی نوای غریب عاشورا ***
مولاجان! تویی چلچراغ هدایت در آسمان باور ما، تا کسی مسیر سعادت را گم نکند. باز هم اربعین آمد تا در قنوت خویش، اشک ها را به تماشا بنشینم و نبض نمازم را با یاد تو هم آهنگ سازم. مولای مهربانی ها! چگونه می توانم از یاد ببرم نماز تو را؛ نمازی که به خون نشست، نمازی را که وضویش با خون، سجاده اش با خاک و مصلایش به وسعت کربلا بود. اگر نبود شکوه شهادتت، زندگی واژه ای متروک در قاموس روزگار می شد. اگر نبود فریاد "هیهات منّا الذلة" ات، مردمان ذلت و خواری را افتخاری برای خویش می شمرند! * * * خورشید شرمناک تر از همیشه طلوع کرده است. گوشه چشمی به دروازه "شام" می اندازد؛ چقدر پستی این قوم گسترده است؟! پانصد هزار مترسک دهل نواز و مطرب دف نواز، با امیران "زر و زور و تزویر"! اینان به استقبال کدامین فتح الفتوح آمده اند؟! افسوس که مردم شام "رومی" اند! دینشان، شرافتشان، تخت و بخت و "خلافت" شان رومی است؛ در ازدحام چشم های پلید "زر پرست". در انبوه نظاره گران، قرآن خونین، قرآن مجسم رفته بر روی نی؛ چه زیبا آیه های عشق را تلاوت می کند ! "کاروان کربلا" وارد شام می شود ؛ شهری که در و دیوارش، بوی کفتار، بوی یزید، بوی مروان، بوی عفونت دهان های آلوده به شراب می دهد. شهری که "خلیفه" اش، سگ و شراب و میمون را به "مشاوره" بر می گزیند و "خلیفه گاهش" محل خودنمایی فرزندان "حرام" است و مردمان کوچه و بازارش، حتی به اندازه "نوک بینی شان" از "اسلام" اطلاع ندارند! چه جای شگفتی است؟ اگر "چوب خیزران" جرأت زیاده روی و دراز دستی کند! اگر حریم حرمت رسول خدا (ص) را اوباش شامی، "غنیمت جنگی" می پندارند! اگر اهالی غیرت و شرف و آزادگی را تنها به بهانه "اعتراض" به عملکرد آن ها، گردن می زنند! اگر حتی به غربت غریبانگی و وسعت اندوه حضرت رقیه (س) رحم نمی کنند! یکی باید برخیزد و پرده ی رنگارنگ فریب را از چهره این "بت" فرومایه جاهل، فروکشد! یکی باید باشد و بگوید: «چه امر عجیب و عظیمی است که نجیب زادگانی که لشکر خداوندند، به دست "طلقاء" که لشکر شیطان اند کشته شوند؟! ای یزید! اگر امروز ما را "غنیمت" خود دانستی، زود باشد که این غنیمت، موجب "غرامت" تو گردد. در هنگامی که نیابی، مگر آن چه را که از پیش فرستاده ای» یکی باید برخیزد و خود را چنین معرفی کند: «ایها الناس! منم فرزند مکه و منا، منم فرزند زمزم و صفا! منم فرزند فاطمه ی زهرا (س)، منم فرزند دخت نبی مصطفا(ص)، منم فرزند خدیجه کبری(س)، منم فرزند امام مقتول به تیغ اهل جفا»، منم فرزند "شهید لب تشنه" کربلا. گویی شهرشام ؛ شهر فرومرده در جهل اموی را، تلنگر دستی "الهی" نیاز بود؛ تا پرده از چهره ریایی و فریب کارانه اش باز گیرد . با خطبه های حضرت زینب (س) و امام سجاد (ع) شرافت نبوی و صداقت علوی نجابت وجودی اهل بیت (ع) را به شامیان معرفی کرد. " و قصر نشینان میمون باز اموی" دوباره مثل روز "بدر" به خفت و خواری مبتلا شدند!
* * * ...سال ها گذشته است اما چه کسی می تواند بگوید خون حسین (ع) از جوشش افتاده ؟! نگاهی آراسته به وجدان می باید انسان های مغرض را؛ تا ببینند این خیل عظیم عاشوراییان را ، که هر ساله ،چلچراغ دل خئیش را با شرار عشق حسینی روشن می سازند! اربعین و عاشورا تنها دو روز از روز های سال و دو کلمه از کلمات عربی- فارسی نیستند ؛ که ذات این کلمات با نام مردی سترگ عجین شده اند. مردی که در عرصه حیات بشری زنده ترین مرد است و آرمانش پویا ترین آرمان ! کدامین تمدن توانسته به اندازه تمدن الهی؛ تمدن آسمانی؛ تمدن عارفانه – عاشقانه ی عاشورا، این مقدار ماندگاری داشته باشد ؟! کدامین فرمانروا توانسته در طول تاریخ به اندازه امام حسین (ع) بر دل وجان آدمی، این مقدار حکومت کند ؟! کدامین رهبر در جامعه توانسته در جهان، این مقدار فدایی داشته باشد؟! از انقلاب هند تا انقلاب عظیم اسلامی ایران، از بنیاد گرایی نوین کشور های اسلامی تا جنبش و تحرک نیرو های مقاومت و جهاد اسلامی؛ از پیروزی حزب ا... تا سرافرازی حماس ؛ از تمام آنجه در جهان به نام مقاومت در برابر ظلم از آن یاد می شود ؛ در سایه شعار جهانی : هیهات من الذله ، تحقق یافته است! و تا آن انقلاب سترگ و فراگیر جهانی که در راه است و نوید بخش دل دردمندان _ بخصوص مکتب تشیع_ می باشد، همگی مدیون جوانمردی و خون حسین است ؛ حسینی که جز فرزندان شیاطین بد خواه و بد گو ندارد . حسینی که به خاطر عظمت نامش ، اهالی تمام ادیان ستایشش می کنند! فدایت شوم پسر فاطمه(س) ! کیستی ای جان ؟! که این گونه جانانه دوستت داریم . سلام و درودمان بر تو ! تویی، که تمام بدون نام تو صفایی ندارد . صل الله علیک یا ابا عبدالله ! سید علی اصغر موسوی
---------------------------------------- [1] بخش از خطبه ی حضرت زینب (س) 2 همان ************** به سایت جدید بنده هم سری بزنید : التماس دعا
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 3:30  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)
|
تغیّر عشق نخل های علقمه گواهند که آب، قطره قطره از لا به لای انگشتانت فرو چکید؛ چون اشکی که از گونه هایت جاری بود. با ما بگو راز آن لحظه های شگرف را! با ما بگو زمزمه ای را که بر آب خواندی! کدامین مرثیه بود که آیینه وار، عاشقانگی های تو را سرود؟ آهسته آمد به بالا، دستی که دریاترین بود تصویر نابی که دیدند، مردم ز دریا، همین بود چرخاند و خالی شد از آب، جایی که باید بنوشد سهم ابوفاضل از عشق، جای تعجب، یقین بود ... از لحظه های سبزی بگو که با آبی ترین آیینه ها آغاز و با ارغوانی ترین داغ ها، پایان می پذیرد؛ از وفا شروع می شود و با شهادت به پایان می رسد. از رد خون های جاری در دشت بگو؛ از بازوان سرخی که بوسه گاه امام عاشوراییان (ع) شدند. ای ماه درخشان بنی هاشم! از لحظات غریبانه ای بگو که سیاه روزان کوفی و شامی، همچون هاله ای از غبار تیرگی، تو را احاطه کردند و فریاد جان سوز تو برخاست که "ای برادر! برادرِ خویش را دریاب"! دریاب برادری را که دیگر دستی برای آب آوردن ندارد؛ گفتم که در مدّ دریا، تصویر ماهی نشسته است ماهی که آن شب نگاهش، غمگین و سرد و حزین بود گفتم که تصویر او را، دریا به دریا کشیدند گفتم که تقدیر او را، شمشیرها در کمین بود عشق است و گاهی تغیر، باید که از خود جدا شد دیدی که بی دست افتاد؛ مردی که عاشق ترین بود از کدام فضیلت تو باید سخن گفت، ای پدر فضل، آیت وفا، نهایت ادب، مصداق صداقت صالحان! سخاوت و وفا، کوچک ترین مصداق فضیلت تواَند. تویی که فراتر از تمام معیارهای بشری، تمام هستی خویش را تقدیم اعتقاد راستین خویش کردی. فرزند دلاور علی! شجاعت را با تو باید مثال زد. این دست علی وار توست که تشنگان معرفت را از سبوی عشق، شهد وفا می نوشاند. این عظمت نام توست که با تکرار آن می شود تمام درهای بسته را گشود. مولای غریب! نخل های علقمه گواهند که تو از تمام هستی خویش گذشتی تا نام شکوهمند "وفا" رات در جهان زنده نگه داری. تو از هستی خود گذشتی تا ایمان به ولایت برادر را ثابت کرده باشی. سلام و درود بر تو ای بهترین بنده پروردگار، عباس (ع)! سلام و درود خداوند بر تو باد، آن هنگام که در خانه امامت پلک بر دنیا گشودی! سلام و درود خداوند بر تو باد که هم راز و هم نشین حسین (ع) بودی! سلام و درود خداوند بر تو و وفاداری ات تا پای جان! باب الحوائج! ای دست مشکل گشای خداوند! دردمندیم و جویای درمان؛ در این روز پر اندوه، بار غم از دوشمان و رنج محنت از دلمان بردار! ****
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 7:42  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)
|
+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 4:1  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)
|
یا حسین
ای جلوه راستین حقیقت در آیینه زمان ! جز توکیست امیر کشور دل ؟! امیری که عاشقانش گریستن بی اختیار را رمزی برای رسیدن به عشق به وصال می دانند ! و به خدا که قبل از به دنیا آمدن عاشقت بوده ام ! بی آنکه از ظرفیت این دل برای پذیرفتن عشق تو آگاه باشم . **** امشب شب تو ست شب عشق ! شب عشقبازی با آیینه اشک ! شب کربلایی شدن با یادت ! میلادت مبارک سرور من ! اگر تو نبودی زندگی چه بی ارزش بود . میلادت مبارک سرورمن ! میلادت مبارک ! چقدر شکوهمند است نوکر تو بودن ! تبارک الله ازین ارادت! چرا به خود نبالم وقتی تو آقا ی منی ! بابی و امی و نفسی لک الفدا یا اباعبدالله ! یا حسین !
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 15:44  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)
|
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 4:25  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)
|
با نام تو آغاز می کنم ای خداوند عشق! تویی که زیبا ترین معاشقه را از عاشق خویش ، در "گودال قتلگاه "به تماشا ایستادی! و با یاد "رقیه" (ُس) : آرزوی بابا *** می چکد از نگاه ها ، پنهان اشک ها ، یادگار دریا یند آسمان هم به گریه می آید: وقتی از چشم کودکی ،آیند ! * * کودکی ، مانده در دل غربت خفته ، اما ، درون ویرانه آنکه ،روزی، نگاه زیبایش شد حدیث هزار پروانه ! * * جرم او را کسی نمی دانست : جرم پروانه را ، نمی دانند آنچه مردم شنیده ، می گویند رسم جانانه را ، نمی دانند * * چشم ها ،را گشوده می نالید در فضای غریب ویرانه مثل شمعی ،که اشک می ریزد در سکوت حزین یک خانه * * ناله هایش اگر چه می گفتند: غربت خانه ، کرده بی تابش دور می زد ، درون تاریکی لحظه لحظه ، نگاه بی خوابش * * جستجو های او نشان می داد انتظار کسی ، به جان دارد سر به بالا گرفته ، می پرسید: عمه ، این خانه آسمان دارد ؟! * * آسمان را ، گرفت در آغوش مثل یک عقده در گلو ، افسرد آرزوی قشنگ بابا ، هم در همان آخرین نگاهش ، مرد ! *** قم ۱۳۷۷
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 0:47  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)
|
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 0:29  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)
|
بسم الله الرحمن الرحیم
نادِ علیًّاً مَظهَرَ العَجائِب تَجِدهُ عَوناً لََکَ فی النوَّائِبِ لي ِالیَ اللهِ حاجَتی و عَلَیهِ مُعَوَّّلی کُلَّّما َامَرتَه و رَمیتُ مُنقَضی فی ظِلِ الله و یُظلِِلِ الله لي
اَدعوکَ کُلًّ هُمٍّ و غَمٍّ سَیَنجَلی بِعَضَمَتِکَ یا الله بِنُبُوَتِکَ یا محمد بِوَلایَتِکَ یا علیُّ یا علیُّ یا علیُّ ادرکنی بحقِّ لُطفِکَ الخفيِّ الله اَکبَرَ اَنَا مِن شَرِ اَعدائِکَ بَرِیءٌ اَللهُ صَمَدی مِن عِندِکَ مَدَدی و عَلَیکَ مُعتَمِدی بِحَقِّ ایّاک نعبد و ایّاک نَستَعینُ یا اَبَا الغَیثِ اَغِثني یا اَبَا الحََسَنَینِ اَدرِکنی یا سَیفَ اللهِ ادرکنی یا بابَ اللهِ ادرکنی یا وَلِيَّ الله ادرکنی بِحَقِّ لُطفِکَ الخَفِیِّ یا قَهّارُ تَقَهَّرتَ بِالقَهرِ والقَهرُ في قَهرِ قَهرّکَ یا قَهّارُ یا قاهِرَ العَدُّوِّ یا والِیَ الوَلیِّ یا مَظهَرَ العَجائِبِ یا مُرتَضی علیٌّ رَمَیتَ مَن بَغی عَلَیَّ بِسَهمِ اللهِ و سَیفَ اللهِِ القاتِلِ اُفَوِّضُ اَمری اِلَی اللهِ اِنَّ اللهَ بَصیرٌ بِالعِبادِ و ِالهُکُم اِلهٌ واحِدٌ لا الهَ اِلاَّ هُوَ الرَّحمنُ الرحیمُ ادرکنی یا غیاثَ المُستَغیثینَ یا دَلیلَ المُتَحَیِّرینَ یا امانَ الخائفینَ یا مُعینَ المُتوَکِّلینَ یا راحِمَ المَساکینَ یا اِلهَ العالمینَ بِرَحمَتِکَ و صَلَی اللهُ عَلی سَیِّدِنا محمدٍ و الِهِ اَجمَعینَ والحَمدُلِلهِ ربِّ العالَمینَ .
*** یاعلی مدد !
التماس دعا !
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 5:14  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)
|
گزارش تصویری از انفجار در حرم امام هادی (ع)
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 5:23  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)
|
قال أبو مخنف عن الحارث بن كعب عن فاطمة بنت على قالت لما اجلسنا بين يدى يزيد ابن معاوية رق لنا ، وامر لنا بشئ والطفنا قالت : ثم ان رجلا من اهل الشام احمر قام إلى يزيد فقال : يا امير المؤمنين : هب لي هذه يعنيني ، وكنت جارية وضيئة فارعدت وفرقت وظننت ان ذلك جائز لهم ، واخذت بثياب اختى زينب ، قالت وكانت اختي زينب اكبر مني واعقل ، وكانت تعلم ان ذلك لا يكون فقالت : كذبت والله ولو مت ما ذلك لك وله . فغضب يزيد فقال : كذبت والله ان ذلك لي ولو شئت ان افعله لفعلت ، قالت : كلا والله ما جعل الله ذلك لك الا ان تخرج من ملتنا وتدين بغير ديننا ، قالت فغضب يزيد واستطار ثم قال : اياى تستقبلين بهذا ، انما خرج من الدين ابوك واخوك ، فقالت زينب : بدين الله ودين ابي ودين اخي وجدى اهتديت انت وابوك وجدك ، قال : كذبت يا عدوة الله قالت : انت امير مسلط تشتم ظالما وتقهر بسلطانك ، قالت فوالله لكانه استحيا فسكت . ثم عاد الشامي فقال : يا امير المؤمنين هب لي هذه الجارية ، قال : اعزب ، وهب الله لك حتفا قاضيا . قالت : ثم قال يزيد بن معاوية يا نعمان بن بشير جهزهم بما يصلحهم ، وابعث معهم رجلا من اهل الشام امينا صالحا ، وابعث معه خيلا واعوانا فيسير بهم إلى المدينة ، ثم امر بالنسوة ان ينزلن في دار على حدة ، معهن ما يصلحهن ، واخوهن معهن علي بن الحسين في
الدار التي هن فيها . قال : فخرجن حتى دخلن دار يزيد ، فلم تبق من آل معاوية امرأة الا استقبلتهن تبكى وتنوح على الحسين ، فاقاموا عليه المناحة ثلاثا ، وكان يزيد لا يتغدى ولا يتعشى الا دعا علي بن الحسين إليه . قال فدعاه ذات يوم ، ودعا عمرو بن الحسن بن علي وهو غلام صغير فقال لعمرو بن الحسن : اتقاتل هذا الفتى ؟ يعني خالدا ابنه ، قال : لا ولكن اعطني سكينا واعطه سكينا ثم اقاتله ، فقال له يزيد ، واخذه وضمه إليه ثم قال : شنشنة اعرفها من اخزم ، هل تلد الحية الا حية . قال ولما ارادوا ان يخرجوا دعا يزيد علي بن الحسين ثم قال : لعن الله ابن مرجانة ، اما والله لو اني صاحبه ما سألني خصلة ابدا الا اعطيتها اياه ، ولدفعت الحتف عنه بكل ما استطعت ولو بهلاك بعض ولدى ولكن الله قضى ما رأيت كاتبني وانه كل حاجة تكون لك ، قال و كساهم واوصى بهم ذلك الرسول ، قال : فخرج بهم وكان يسايرهم بالليل ، فيكونون امامه حيث لا يفوتون طرفه ، فإذا نزلوا تنحى عنهم وتفرق هو واصحابه حولهم كهيئة الحرس لهم ، وينزل منهم بحيث إذا اراد انسان منهم وضوءا أو قضاء حاجة لم يحتشم ، فلم يزل ينازلهم في الطريق هكذا ويسألهم عن حوائجهم ويلطفهم حتى دخلوا المدينة ، وقال الحارث بن كعب : فقالت لي فاطمة بنت علي : قلت لاختى زينب : يا اخية لقد احسن هذا الرجل الشامي الينا في صحبتنا فهل لك ان نصله ؟ فقالت :
والله ما معنا شئ نصله به الا حلينا ، قالت لها : فنعطيه حلينا ، قالت : فاخذت سوارى ودملجى ، واخذت اختي سوارها ودملجها ، فبعثنا بذلك إليه واعتذرنا إليه ، وقلنا له : هذا جزاءك بصحبتك ايانا بالحسن من الفعل ، قال : فقال : لو كان الذي صنعت انما هو للدنيا كان في حليكن ما يرضيني ودونه ، ولكن والله ما فعلته الا لله ولقرابتكم من رسول الله صلى الله عليه وآله . قال هشام : واما عوانة بن الحكم الكلبى فانه قال : لما قتل الحسين وجيئ بالاثقال والاسارى حتى وردوا بهم الكوفة إلى عبيدالله فبينا القوم محتبسون إذ وقع حجر في السجن معه كتاب مربوط وفي الكتاب : خرج البريد بامركم في يوم كذا وكذا إلى يزيد بن معاوية ، وهو سائر كذا وكذا يوما وراجع في كذا وكذا ، فان سمعتم التكبير فايقنوا بالقتل وان لم تسمعوا تكبيرا فهو الامان ان شاء الله ، قال : فلما كان قبل قدوم البريد بيومين أو ثلاثة إذا حجر قد ألقى في السجن ومعه كتاب مربوط وموسى وفي الكتاب : اوصوا واعهدوا ، فانما ينتظر البريد يوم كذا وكذا فجاء البريد ولم يسمع التكبير وجاء كتاب بان سرح الاسارى إلى ، قال فدعا عبيدالله بن زياد محفز بن ثعلبة ، وشمر بن ذي الجوشن فقال انطلقوا بالثقل والرأس إلى يزيد بن معاوية ، قال : فخرجوا حتى قدموا على يزيد ، فقام محفز بن ثعلبة فناى باعلى صوته .........، فقال يزيد : ما ولدت ام محفز ........ ولكنه قاطع ظالم . قال : فلما نظر يزيد إلى رأس الحسين قال :
يفلقن هاما من رجال اعزة * علينا وهم كانوا اعق واظلما ثم قال : اتدرون من اين اتى هذا ؟ قال : ابى علي خير من ابيه ، وامي فاطمة خير من امه ، وجدى رسول الله خير من جده ، وانا خير منه واحق بهذا الامر منه ، فاما قوله : ابوه خير من ابي فقد حاج ابى اباه ، وعلم الناس ايهما حكم له ، واما قوله ، امي خير من امه ، فلعمري فاطمة ابنة رسول الله صلى الله عليه وآله خير من امي ، واما قوله جدى خير من جده : فلعمري ما احد يؤمن بالله واليوم الاخر يرى لرسول الله فينا عدلا ولاندا ، ولكنه انما اتى من قبل فقهه ، ولم يقرأ : قل اللهم مالك الملك تؤتى الملك من تشاء وتنزع الملك ممن تشاء وتعز من تشاء وتذل من تشاء بيدك الخير انك على كل شئ قدير . ثم ادخل نساء الحسين على يزيد ، فصاح نساء آل يزيد وبنات معاوية واهله وولولن ثم انهن ادخلن على يزيد ، فقالت فاطمة بنت الحسين وكانت اكبر من سكينة : أبنات رسول الله سبايا يا يزيد ؟ فقال يزيد : يا ابنة اخي انا لهذا كنت اكره ، قالت : والله ما ترك لنا خرص ، قال يا ابنة اخي ما اتى اليك اعظم مما اخذ منك ثم اخرجن فادخلن دار يزيد بن معاوية ، فلم تبق امرأة من آل يزيد الا اتتهن واقمن الماتم . وارسل يزيد إلى كل امرأة ماذا اخذ لك ، وليس منهن امرأة تدعى شيئا بالغا ما بلغ الا قد اضعفه لها ، فكانت سكينة تقول ما رأيت رجلا كافرا بالله خيرا من يزيد بن معاوية . ثم ادخل الاسارى إليه وفيهم علي بن الحسين فقال له يزيد : ايه
يا علي ، فقال علي : ما اصاب من مصيبة في الارض ولا في انفسكم الا في كتاب من قبل ان نبرها ان ذلك على الله يسير لكيلا تأسوا على ما فادتكم ولا تفرحوا بما آتاكم والله لا يحب كل مختال فخور ، فقال يزيد ما اصاب من مصيبة فيما كسبت ايديكم ويعفو عن كثير ثم جهزه واعطاه مالا وسرحه إلى المدينة .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 2:16  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)
|
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 2:26  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 7:33  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)
|
+ نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 4:40  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)
|
+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 3:32  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)
|
+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 4:16  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)
|
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 15:35  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)
|
بسم الله الرحمن الرحیم
با نام تو آغاز می کنم ای خداوند عشق! تویی که زیبا ترین معاشقه را از عاشق خویش ، در "گودال قتلگاه "به تماشا ایستادی! و با یاد "رقیه" (ُس) : آرزوی بابا *** می چکد از نگاه ها ، پنهان اشک ها ، یادگار دریا یند آسمان هم به گریه می آید: وقتی از چشم کودکی ،آیند ! * * کودکی ، مانده در دل غربت خفته ، اما ، درون ویرانه آنکه ،روزی، نگاه زیبایش شد حدیث هزار پروانه ! * * جرم او را کسی نمی دانست : جرم پروانه را ، نمی دانند آنچه مردم شنیده ، می گویند رسم جانانه را ، نمی دانند * * چشم ها ،را گشوده می نالید در فضای غریب ویرانه مثل شمعی ،که اشک می ریزد در سکوت حزین یک خانه * * ناله هایش اگر چه می گفتند: غربت خانه ، کرده بی تابش دور می زد ، درون تاریکی لحظه لحظه ، نگاه بی خوابش * * جستجو های او نشان می داد انتظار کسی ، به جان دارد سر به بالا گرفته ، می پرسید: عمه ، این خانه آسمان دارد ؟! * * آسمان را ، گرفت در آغوش مثل یک عقده در گلو ، افسرد آرزوی قشنگ بابا ، هم در همان آخرین نگاهش ، مرد ! *** ... 1377 فرا رسیدن عاشورای حسینی را ، به عاشقان حرم اباعبدالله الحسین (ع) تسلیت عرض می کنم ! نیازمند همکاری ولطف نظر دوستان بوده و هستم .
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 15:34  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)
|
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 2:12  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 1:14  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 1:5  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 11:56  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)
|
مگر پرده از اسرار بر می دارد خداوند؟!
مگر حادثه ای شگفت در راه است؟!
کعبه را چه می شود! چرا خانه دوست، دلواپس لحظه هاست ؟! این حجم آکنده از سنگ، قرار است از کدامین نور پذیرایی کند؟!
گویی خدا وند چشم ها را از شعشعه پرتو ذات خویش برحذر می دارد !
آیا خاک را پذیرایی از این نور میسر خواهد بود ؟! گویی کعبه سرپوشی است برای چلچراغ آفرینش ! تبارک الله از این روز بشکوه! مگر خدای قصد تماشای جلوات خویش ، در آینه کعبه دارد ؟!
باید از وهم و گمان گذشت؛ اینکه می شکافد هستی دیوار را ! اینکه می گیرد عنان از طاقت هستی چنین ! اینکه می آید فرود از اوج عرش آینه سان!
پرتو ذات الهی ، روح قرآن ؛ وارث عدل و عدالت ؛ شور محراب عبادت ، شاه مردان ، علی(ع) است ! علی(ع)!
******
علی (ع)!
ای سواد عنبرین نامت سودای زمین
مغز خاک از نکهت مشکین لباست نافه چین!
غنچه پژمرده ای از لاله زارت شمع طور
قطره افسرده ای از زمزمت دُر ثمین
در بیابان طلب یک العطش گوی تو خضر
در حریم قدس، یک پروانه ات ، روح الامین
طاق ابروی تو را تا دست قدرت نقش بست
قامت افلاک خم شد، راست شد پشت زمین !
هیچ تعریفی تو را زین به نمی دانم که شد
در تو پیدا گوهر پاک امیرالمومنین !
(میرزامحمد علی صائب تبریزی-ره-)
مولا جان ! امیر مومنان ! چیست راز وجودت ؟! وجودی که حیرتیان کویت را شماره از ستاره بیرون و دل سپردگان گیسوی معرفتت را پایانی نیست !
کیستی تو ؟! تویی که شکوه نامت آسمان و زمین را به تواضع واداشته و کلام آسمانی خداوند (قرآن) در پی شمار مناقب تو هشتاد بار عظمت و شکوه تو را ستایش کرده است!
کیستی ، تو ای گوهر شگفت هستی که فضایل تو را سید بطحا ، حضرت محمد مصطفی (ص) عاشقانه می شمارد :
فرمود: به هر کس مولا من هستم ، علی (ع) مولای اوست !
فرمود: علی(ع) برای من، به مثل هارون برای حضرت موسی (ع)است !
فرمود: او برای من است و من برای او!
فرمود: علی (ع) برای من همانند خود من است؛ فرمانبرداری از او ، فرمانبرداری از من ، نافرمانی از او، نافرمانی از من، است !
فرمود: جنگ با علی (ع) جنگ با خداست و صلح با علی، صلح با خدا!
فرمود: دوست علی(ع)، دوست خدا و دشمن علی، دشمن خداست !
فرمود: علی حجت خداست و جانشین او در میان بندگان !
فرمود: دوست داشتن علی، ایمان و کینه او را به دل داشتن، از کفراست !
فرمود: حزب علی ، حزب خداست، حزب دشمنان علی، حزب شیطان!
فرمود: علی با حق است و حق با او و این از هم جدایی ناپذیرند تا در کنار حوض کوثر ملاقاتشان کنم !
فرمود: علی تقسیم کننده بهشت و دوزخ است !
فرمود: هر که از علی جدا شود ، در حقیقت ازمن بریده است و هر که از من جدا گردد، از خدایش بریده است !
فرمود: تنها رستگاران روز قیامت پیروان علی اند !
و اینکه فرمود: من و علی از یک نور آفریده شده ایم.
(خصال شیخ صدوق ج 1و2 )
تو کیستی ای شگفتی عالم خاک؟! کیستی ای آسمانی ترین که خود را " بو تراب " نامیده ای؟! که هستی ؟! که بودی؟! که بوده ای؟! ای راز ناگشودنی! چون لباس کعبه بر اندام بت زیبنده نیست جز تو بر شخصی دگر نام : امیر المومنین !
******* یا علی مدد !
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 2:16  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)
|
یا حسین
ای جلوه راستین حقیقت در آیینه زمان ! جز تو کیست امیر کشور دل ؟! امیری که عاشقانش گریستن بی اختیار را رمزی برای رسیدن به عشق به وصال می دانند ! و به خدا که قبل از به دنیا آمدن عاشقت بوده ام ! بی آنکه از ظرفیت این دل برای پذیرفتن عشق تو آگاه باشم . **** امشب شب تو ست شب عشق ! شب عشقبازی با آیینه اشک ! شب کربلایی شدن با یادت ! میلادت مبارک سرور من ! اگر تو نبودی زندگی چه بی ارزش بود . میلادت مبارک سرورمن ! میلادت مبارک ! چقدر شکوهمند است نوکر تو بودن ! تبارک الله ازین ارادت! چرا به خود نبالم وقتی تو آقا ی منی ! بابی و امی و نفسی لک الفدا یا اباعبدالله ! یا حسین ! ***** *********
+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 0:48  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)
|
یا حسین
ای جلوه راستین حقیقت در آیینه زمان ! جز کیست امیر کشور دل ؟! امیری که عاشقانش گریستن بی اختیار را رمزی برای رسیدن به عشق به وصال می دانند ! و به خدا که قبل از به دنیا آمدن عاشقت بوده ام ! بی آنکه از ظرفیت این دل برای پذیرفتن عشق تو آگاه باشم . **** امشب شب تو ست شب عشق ! شب عشقبازی با آیینه اشک ! شب کربلایی شدن با یادت ! میلادت مبارک سرور من ! اگر تو نبودی زندگی چه بیارزش بود . میلادت مبارک سرورمن ! میلادت مبارک ! چقدر شکوهمند است نوکر تو بودن ! تبارک الله ازین ارادت! چرا به خود نبالم وقتی تو آقا ی منی ! بابی و امی و نفسی لک الفدا یا اباعبدالله ! یا حسین ! ***** *********
+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 0:30  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)
|
امان از جدایی ! امان از بغض های شبانه ی بقیع ! امان از بغض هایی که خاموش ست؛ امان از داغی که در دل زینب (س) است چگونه سر به شانه ی تنهایی نگذارد کسی که از هستی خویش جدا شده است؟! چگونه ناله نکند آن که امانت بی دلیل الهی را شکسته بال و حزین، به آسمان سپرده است؟! چگونه به تعزیت ننشیند آنکه صبر جمیل فاطمه (س) را در کبود ترین لحظه ها به تماشا نشسته و عاشقانه به شکیبایی مقدس زهرا(س) ، ایمان آورده است؟! این شانه های خیبر شکن کیست که از سنگینی اشک ها خم شده است ؟! این دست های صاحب ذوالفقار مگر نیست که از شدت درد می لرزد ؟! این زبان آتشین خطبه ها نیست که بغض، مجال آه از گلویش گرفته است؟! با کدامین چکامه ، این مرثیه را بسرایم که سیل اشک ، هستی مدینه را به یغما نبرد؟! با کدامین نوحه به تعزیت بنشینم که زمین، گریه های آسمان را تاب آورد؟ بانو! ای مادر احساس های سبز ، ای تبلور عصمت ، بانوی آب و آیینه و ای شرافت آدمی در خاک و افلاک! اگر برکت دست هایت نبود آسمان، ما را ریزه خوار کدامین "دستاس " می کرد تا با گفتن "یا زهرا(س)" تلخی تمام درد ها را به شیرینی درمان بسپارم. یا زهرا(س) ، ای آینه لطافت هستی در ضمیر خاک. ** خورشید، وضو گرفته از راه می رسد. مجال شب، به مناجات کهکشان سپرده شده است و مجال روز، به دعای خورشید؛ خورشیدی که هر روز ، شاهد زشتی و زیبایی مخلوقات است؛ زیبایی کودکان خانه ی زهرا(س) و زشتی دست هایی که آتش به همراه دارند. خورشید، شرمناک از روی محجوب علی ست ؛ شرمگین خیبر شکنی که به پیامبر قول داده است برابر تمام غم های عالم شکیبایی کند؛ حتی مصیبت زهرا(س) ! خورشید، هر روز به نیابت از شیعیان به تربت پنهان زهرا(س) سلام می کند و گرمای حضور خویش را از آستان کبریایی او می طلبد. سلام بر تو ای دختر عواطف نبوی (ص)، مهربانترین بانو، یگانه ی هر دو گیتی ! بانو ! نامت بلند در نهانخانه ی تمام گنبد ها؛ نامت به شکوه در زلال تمام آب ها و آیینه ها ؛ داغت را بهانه ای جز زلال اشک ها نیست! تربت پنهان تو را باید در سودای دل به جستجو پرداخت که عصمت عارفانه ی تو تنها در زلال عاشقانه دل هویدا می شود و بس! زیارتگاه تو ؛ پاک ترین نقطه از دل مومنان است که با التجا به نامت تمامی دردهای بی درمان را درمان می بخشد و زلال معرفتت با گفتن " یا زهرا(س)" ، بر نگاه ها جاری می شود . چه دردناک است یاد آوری شهادت تو! چه جانکاه است غربت تو ! بانو! تو را به غربت بقیع، یاورمان باش در مصایب دنیا! ***
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 23:27  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)
|
دیدنی تر زآسمان ، اما
آه از این فرصت تماشایی ! کاروان خسته باز می آید سمت این غربت تماشایی *** یادمان گذشته ها هستند صحنه ها ، باز هم به زیبایی هر چه از خاطرات می گویند می شود لحظه ها ، تماشایی *** می چکد از نگاه ها ، پنهان اشک ها ، یادگار دریایند آسمان هم به گریه می آید وقتی از چشم کودکی آیند! آه ، وقتی" سکینه" می خواهد خاطرات همیشه زخمی را با همین گریه ها کند آغاز *** از کدامین غروب بی پایان از کدامین کبود ، خواهد گفت از کدامین شراره و آتش در دل خاک و دود خواهد گفت ! *** یاد داغ ((رقیه )) می افتد وقتی از خاطرات می گوید در دل دشت لاله گون ، انگار لاله در لاله داغ ، می روید ! *** گریه هایش شبیه باران اند شکوه هایش شبیه دریاها می رود دور دست و می گریند با صدایش ، دوباره صحراها ! **** *****
انعکاس ناله ی افلاک را هر صدایی را که تنهایی نهفت نی ، میان نغمه ها ، همواره گفت: "وسعت فریاد من ، صبحی پرند؟! وا کن از دل عقده های دردمند تا ز هفت اقلیم عالم بگذرم گرد دل تنگی نگیرد ، باورم" اوج غم هر چند با ناله یکی ست خاطرات نی ،فقط در ناله نیست! ریشه ی اندوه نی ، در نینواست زخمه هایش خاطرات کربلاست نی نوازانی که عاشق نیستند عاشق فصل شقایق نیستند هر چه دل ، صرف ترنم می کنند! " بند هفتم" را به لب ، گم می کنند بند هفتم ، در مقام عاشق است در مقام عاشقان لایق است بند هفتم ، نغمه ی شور دل است قصه ی اشک و عبور محمل است بند هفتم ، نی نوای سینه هاست گر یه ی آیینه در آیینه هاست بند هفتم ، یا همان ...بند عجیب! مانده همواره به روی نی ، غریب! غربت آباد نوایش ، بند بند زخمی فصلی سراسر ، دردمند ریشه ی هر نغمه در نی ، نینواست نینوا ، اندوه نسل کربلاست *** ۱۳۷۷ نگران بر لب دریا ، که نیامد عباس اشک ها همسفر آه ، در آن لحظه ی تلخ خسته از دیدن صحرا که ، نیامد عباس کودکان منتظر او که مگر بر گردد آه از این شوق تماشا ، که نیامد عباس؟! بانگی از دور که در حنجره زخمی دارد می کند فاش سخن را : که نیامد عباس کودکی از دل خیمه ، به پدر می گوید : تو ندیدیش ؟ بگو ، یا که نیامد عباس! *** ۱۳۷۸
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 3:39  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)
بسم الله الرحمن الرحیم
بسم رب الشهدا
به نام نامی کربلا
به نام غریبانه های عاشورا
آغاز می شود این عشق :
***
****
نذر حضرت رقیه(س)
اندوه و داغی که دارد ، پیغام دردی بزرگ است
دردی که مثل اسارت ، زخم نبردی بزرگ است با خود نشستن ، نگفتن ، از التهاب درونی شاید فرو خردن غم ، در بغض فردی بزرگ است گفتم چگونه بگویم ، از موج غم های کوچک وقتی سخن از شکوه دریانوردی بزرگ است! در ازدحام شب و غم ، همپای خورشید می رفت گویی که دست نحیفش ، در دست مردی بزرگ است *** فریاد او را که پژمرد ، دیدم که مردم شنیدند وقتی که آهسته می رفت : گفت دردم چه دردی بزرگ است!
قم ـ مهر ۱۳۷۸
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 3:17  توسط سید علی اصغر موسوی (سعا)
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||